امروز ندانم زِ چه مست آمده ای

امروز ندانم زِ چه مست آمده ای
کز اوّلِ صبح؛ مستِ مست آمده ای

گر خونِ دلم خوری؛ زِ دستت ندهم
زیرا که به خونِ دل به دست آمده ای...

مولوی
دیدگاه ها (۴)

شیشه پنجره را باران شستاز دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد ش...

آقای - خوبی - هاسلام آقای مهربون ای خوشا روزا که ما معشوق را...

نقدِ صوفی نه همه صافیِ بی‌غَش باشدای بسا خرقه که مُستوجبِ آت...

راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ایمگر ای شاهد گمراه به راه...

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی...

تقدیم به جانانم:💐افکن گذر به کلبه ما تا بهم رسداز گرد رهگذار...

من از روز ازل، دیوانه بودمدیوانه روی تو، سرگشته کوی توسرخوش ...

مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزمطایرِ قُدسم و از دامِ جهان...

ناز من، عشق من! ز چشم ترم زود مروسر و جانم به فدایت ، ز برم ...

ای عشق همه بهانه از توستمن خامشم این ترانه از توستآن بانگ بل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط