تو شدی نبضِ قلم ، خونِ رگم جوهر آن

تو شدی نبضِ قلم ، خونِ رگم جوهر آن
جوهری هست ولی نیست تپش در ضربان

قلم این حسِّ تغزّل ز وجودِ تو گرفت ...
نیست این رازِ قلم دور ز چشمی به نهان

من و اشعارِ پُر از حرفِ دلم را تو ببین
که چنین فاش شود ، رازِ دلم بر همگان

پَرپَر از دست تو این غنچۀ دل شد که دگر
نشود داد دلی دستِ رفو گر ......نتوان!!

نَشد آن روز به عشق تو ، زنم دستِ جفا
به جفای تو دلم خون شده از دستِ جهان

قسمت این بود تو را دستِ کسی کرد جدا
او سزاوارِ تو هست و تو سزاوارِ همان...
دیدگاه ها (۱)

..

.

.

من از آن چشم خمارت بخدا می ترسمزلف و گیسوی تو در باد رها می ...

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط