Youre only for me
"You're only for me."
از وقتی ا.ت رسیده بود خونهی مادرش، پسرخالش هم رسیده بود و خلاصه دور همی گرفته بودن. صدای خندههای پشت سر همشون از آشپزخونه میومد و هیونجین هم از سالن زیرچشمی نگاه میکرد.
نه اینکه آدم حسودی باشه… ولی خب… چرا اینقدر نزدیک؟ چرا اینقدر میخندن؟ چرا اون پسره انقدر راحت به ا.ت ضربهی کوچیک رو شونهاش زد؟
هیونجین لیوان چایشو محکمتر گرفت.
هرچقدر سعی میکرد طبیعی باشه، فک قشنگش سفتتر میشد.
ا.ت یه چیز بامزه گفت و پسرخالش زد زیر خنده.
هیونجین هم زیر لب گفت:
– آره بخند… بخند که آخرش گریهات درمیاد.
ا.ت بلاخره متوجه نگاهش شد.
اون لبخند خطرناک هیونجینی… همونی که یعنی «خب عزیزم بیا یه توضیح کوچولو بده ببینم.»
ا.ت رفت کنارش.
– هیونجین؟ چی شده اینجوری نگام میکنی؟
هیونجین ابروهاشو بالا داد.
– هیچی، فقط دارم صحنه رو تحلیل میکنم.
– چه تحلیلی؟
– اینکه این پسرخالهت زیادی خوشحاله امروز.
ا.ت خندید.
– الهی قربون غیرتی شدنت بشم…
– غیرتی نشدم.
– نه؟
– نه. فقط…
مکث کرد.
– فقط نمیفهمم چرا یکی باید اینقدر به همسر من نزدیک بشه. همین.
ا.ت دستشو انداخت دور گردنش.
– اولین کسی که این وسط حسودیش میشه، تویی.
– دروغ میگی.
– معلومه که راست میگم. چرا اخم کردی؟
هیونجین بیهوا گفت:
– آخه… تو مال منی. فقط من. نمیخوام کسی ازت اینجوری بخنده… اینجوری نگات کنه.
ا.ت لبخند زد، اونقدر آروم و گرم که هیونجین نیمهی اخمهاشو فراموش کرد.
– معلومه که مال توام. یه نگاهی به حلقهت بنداز.
هیونجین زیر لب گفت:
– بازم دوست ندارم نزدیکت باشه.
– چشم. الان میرم فاصلهاشو زیاد میکنم، خب؟
ا.ت از جاش بلند شد، اما قبلش خم شد و آروم یه بوسه کوتاه کنار لب هیونجین گذاشت.
هیونجین جا خورد، لبهاش نیمه از هم باز شد.
ا.ت گفت:
– اینم برای اینکه دیگه اخم نکنی.
وقتی برگشت سمت آشپزخونه، هیونجین هم پشت سرش قدم برداشت.
ا.ت برگشت:
– چرا دنبال من میای؟
هیونجین دستشو تو جیبش فرو کرد و با جدیت گفت:
– میخوام مطمئن شم اون پسره دیگه لبخند اضافه نمیزنه سمتت.
– هیونجین…
– چی؟ من دارم فقط از حقم دفاع میکنم.
پسرخاله تا ا.ت رو دید، دوباره شروع کرد به تعریف یه شوخی، اما این بار نگاهش که به هیونجین افتاد… یخ زد.
هیونجین کاملاً خونسرد نشست کنار ا.ت، ولی دستشو گذاشت پشت کمرش. یه حرکت آروم اما واضح.
ا.ت با آرنج آروم زد به پهلوش.
– این کارا چیه؟
– معلومه. دارم مرزها رو مشخص میکنم.
پسرخاله چند ثانیه بعد گفت که یادش افتاده باید زنگ بزنه و رفت بیرون.
ا.ت با خنده گفت:
– دیدی ترسوندیش؟
هیونجین با غرور ریز گفت:
– کار من بود؟
– آره عشقم.
– خوبه. پس فهمید همسر من فقط برای من میخنده.
ا.ت دستاشو دور گردن هیونجین حلقه کرد.
– هیونجین؟
– جان؟
– میدونی که حتی اگه صد نفر هم دورم باشن… نگاه من همیشه به توئه، درسته؟
هیونجین سرشو آورد نزدیکتر و آروم گفت:
– میدونم… ولی دوست دارم گاهی یادآوری کنی.
ا.ت بوسهی کوتاهی روی لبش زد.
– باشه. هر وقت حسودی کردی، یادآوری میکنم.
و هیونجین برای اولین بار اون روز، لبخند واقعی زد.
Jennie🐬
#jyh_company
#تکپارتی #هیونجین #بنگچان #فلیکس #سونگمین #چانگبین #جونگین #لینو #هان
از وقتی ا.ت رسیده بود خونهی مادرش، پسرخالش هم رسیده بود و خلاصه دور همی گرفته بودن. صدای خندههای پشت سر همشون از آشپزخونه میومد و هیونجین هم از سالن زیرچشمی نگاه میکرد.
نه اینکه آدم حسودی باشه… ولی خب… چرا اینقدر نزدیک؟ چرا اینقدر میخندن؟ چرا اون پسره انقدر راحت به ا.ت ضربهی کوچیک رو شونهاش زد؟
هیونجین لیوان چایشو محکمتر گرفت.
هرچقدر سعی میکرد طبیعی باشه، فک قشنگش سفتتر میشد.
ا.ت یه چیز بامزه گفت و پسرخالش زد زیر خنده.
هیونجین هم زیر لب گفت:
– آره بخند… بخند که آخرش گریهات درمیاد.
ا.ت بلاخره متوجه نگاهش شد.
اون لبخند خطرناک هیونجینی… همونی که یعنی «خب عزیزم بیا یه توضیح کوچولو بده ببینم.»
ا.ت رفت کنارش.
– هیونجین؟ چی شده اینجوری نگام میکنی؟
هیونجین ابروهاشو بالا داد.
– هیچی، فقط دارم صحنه رو تحلیل میکنم.
– چه تحلیلی؟
– اینکه این پسرخالهت زیادی خوشحاله امروز.
ا.ت خندید.
– الهی قربون غیرتی شدنت بشم…
– غیرتی نشدم.
– نه؟
– نه. فقط…
مکث کرد.
– فقط نمیفهمم چرا یکی باید اینقدر به همسر من نزدیک بشه. همین.
ا.ت دستشو انداخت دور گردنش.
– اولین کسی که این وسط حسودیش میشه، تویی.
– دروغ میگی.
– معلومه که راست میگم. چرا اخم کردی؟
هیونجین بیهوا گفت:
– آخه… تو مال منی. فقط من. نمیخوام کسی ازت اینجوری بخنده… اینجوری نگات کنه.
ا.ت لبخند زد، اونقدر آروم و گرم که هیونجین نیمهی اخمهاشو فراموش کرد.
– معلومه که مال توام. یه نگاهی به حلقهت بنداز.
هیونجین زیر لب گفت:
– بازم دوست ندارم نزدیکت باشه.
– چشم. الان میرم فاصلهاشو زیاد میکنم، خب؟
ا.ت از جاش بلند شد، اما قبلش خم شد و آروم یه بوسه کوتاه کنار لب هیونجین گذاشت.
هیونجین جا خورد، لبهاش نیمه از هم باز شد.
ا.ت گفت:
– اینم برای اینکه دیگه اخم نکنی.
وقتی برگشت سمت آشپزخونه، هیونجین هم پشت سرش قدم برداشت.
ا.ت برگشت:
– چرا دنبال من میای؟
هیونجین دستشو تو جیبش فرو کرد و با جدیت گفت:
– میخوام مطمئن شم اون پسره دیگه لبخند اضافه نمیزنه سمتت.
– هیونجین…
– چی؟ من دارم فقط از حقم دفاع میکنم.
پسرخاله تا ا.ت رو دید، دوباره شروع کرد به تعریف یه شوخی، اما این بار نگاهش که به هیونجین افتاد… یخ زد.
هیونجین کاملاً خونسرد نشست کنار ا.ت، ولی دستشو گذاشت پشت کمرش. یه حرکت آروم اما واضح.
ا.ت با آرنج آروم زد به پهلوش.
– این کارا چیه؟
– معلومه. دارم مرزها رو مشخص میکنم.
پسرخاله چند ثانیه بعد گفت که یادش افتاده باید زنگ بزنه و رفت بیرون.
ا.ت با خنده گفت:
– دیدی ترسوندیش؟
هیونجین با غرور ریز گفت:
– کار من بود؟
– آره عشقم.
– خوبه. پس فهمید همسر من فقط برای من میخنده.
ا.ت دستاشو دور گردن هیونجین حلقه کرد.
– هیونجین؟
– جان؟
– میدونی که حتی اگه صد نفر هم دورم باشن… نگاه من همیشه به توئه، درسته؟
هیونجین سرشو آورد نزدیکتر و آروم گفت:
– میدونم… ولی دوست دارم گاهی یادآوری کنی.
ا.ت بوسهی کوتاهی روی لبش زد.
– باشه. هر وقت حسودی کردی، یادآوری میکنم.
و هیونجین برای اولین بار اون روز، لبخند واقعی زد.
Jennie🐬
#jyh_company
#تکپارتی #هیونجین #بنگچان #فلیکس #سونگمین #چانگبین #جونگین #لینو #هان
- ۵۶۶
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط