رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت_۲۹

اراد: چشم حاج‌بابا میایم فقط شمال میمونید نمیاین تهران؟
حاج بابا:خدا رو چه دیدی گل پسر شاید اومدیم
اراد شمارشو داد حاج بابا و اومدیم ویلا
من:اخیشششش وای اراد بیدار نباشن
اراد:نه نیستن تو هم زود برو تو لباساتو عوض کن
با هم دیگ رفتیم تو همه خواب بودن اخه ساعت ۹ صبح بود
رفتم تو اتاقم رفتم تو حموم
اومدم بیرون اول لوسیون بدنمو زدم بعد یه تاپ پوشیدم با یه لگ سفید
صندلامم پوشیدم
موهامو برس کردم عطر موهامو زدم بهش با یکم عطر به بدن خودم رفتم پایین
دیدم اراد موهاش خیسه پس رفته حموم
با دیدنم عصبی اومد طرفم
بازوهامو گرفت
اراد:چرا تاپ پوشیدی
من:به تو چه تو چکارمی
اراد خواست یه کلمه بگه که انگار پشیمون شد
ارسام:سلام مو طلا
برای اینکه ارادو حرص بدم لبخند پسر کشمو زدم
من:سلام ارسام
ارسامم اومد پایین لپمو کشید
ارسام:چه خوش بو شدی
فشار شدیدی رو بازوم بود
وای کبود نشه خوبه
من:مرسی برم چایی بزارم
اراد:باشه برو
بازومو ول کرد
رفتم تو اشپز خونه دیدم بازوم قرمز شده
اه پسره ی روانی
سریع اب جوش گذاشتم تا چایی دم کنم رفتم تو اتاقم گوشیمو برداشتم
~~~ارمان~~~
از خواب پاشدم
اخیش چه خوابه بهم ‌چسبید
بلند شدم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره
با دیدن اسم شماره عصبی شدم
ببین چه ادمو سر صبحی عصبی میکنن
جواب دادم
من:بله
بابا منوچهر:کدوم گوری رفتی تو
من:بابا با دوستام شمالیم
بابا منوچهر:بابا و درد مگه بهت نگفتم هر گورستونی میری رویالم با خودت ببر
من:من رویالو دوست ندارم
بابا منوچهر:پس غلط کردی که یه همچین کاریو کردی الانم به رویال میگم بیاد اونجا البته تو راهه منتظرش باش
گوشیو قعط کرد
از عصبانیت گوشیو پرت کردم تو دیوار
دیدم در باز شد و ارمیا و رها اومدن تو
نشستم لب تخت دستمو کردم تو موهام
رها رفت گوشیمو جمع کرد گذاشت کنارم
ارمیا:چی شده
من:منوچهر بود
ارمیا اخماش رفت تو هم
ارمیا:چی میگفت؟
رها:بهتره من برم
داشت میرفت که دستشو گرفتم
رها بهترین شخص بود برای کمک بهم
من:به کمک احتیاج دارم
رها نشست جلوی پام
رها:هر کمکی بتونم و از دستم بربیاد برات میکنم
ارمیا:به رها بگو ولی رها به کسی نگو
رها سرشو تکون داد
رها:باشه
من:حدود دوسه ماه پیش میرم‌ یه مهمونی خیلی م*ش*ر*و*ب میخورم وقتی برمیگردم خونه خالم اینا اونجا بودن ولی نمیدونستم رویال هم هست رویال میاد تو اتاقم و بعدش نمیدونم چی شد هیچی یادم نیست البته میدونم رویال با یکی از دوستای من دوست بوده ولی نمیدونم اتفاقی افتاده یا نه
رها:خو چرا نمیپرسی از دوستت
من:معلوم نیست کجاست یهو غیبش زد
رها:از کجا معلوم یه همچین اتفاقی افتاده
من:چون صبح پاشدم تو بغل من بود بابا منوچهرم مارو دید
ارمیا:به اون مرد لقب پدرو نده لیاقت نداره
دیدگاه ها (۱)

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part75من:میخوام برم خونمونآراد:خیلی خوب میبرم...

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_2دستم روی میز نشست تمام وسای...

پارت ۲۷

فیک تهیونگ

رمان عشق ممنوع

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط