و باز در پایان حرفهایم...

و باز در پایان حرفهایم...
تنهایی آنقدر ها هم که این آدمها می گویند سخت نیست !!
من و خودم از این تنهایی ها لذت می بریم .
باهم به پارک می رویم ...،
باهم موزیک گوش میدهیم ...،
باهم گریه میکنیم ...،
باهم شعر می خوانیم و شعر می نویسیم ...،
آه ... باز گفتم شعر !!
راستی این آخرین باری که چشمانم
با اَشک عشقبازی می کرد ، 
من شعر نوشتم یا شعر مرا ...؟!
عجیب است !!
حرفهایم کلمه می شوند و بعد جمله ...
اما کسی هست که بخواند و درک کند ؟
اصلن کسی هست که بفهمد ؟
نه نیست ... و من درک می کنم که آن تنها منم ،
و باز هم هی می نویسمو
می نویسمو می نویسم...
تا یک روز که دیگر این کلمات محو می شوند...
دیدگاه ها (۱۰)

منبازمانده ی جنگی هستمکه سال ها پیشبین قلب من وچشم های تو، د...

ﻫﯿــــس ....!!!!ﺑـــﯿﺪﺍﺭﺵ ﻧــــــﮑﻦخـوابیــده اسـت ...!!!ﺩﺭﻭ...

ﻣﻨﻮ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺱ ﻧﺨﻮﻧﺪﻩ ﻳﻬﻮﻭﻭﻳﻲ...!!!†_†ﻭاااﻱ ﭼﺠﻮﻭﺭﻱ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﻛﻨ...

†_†……~_~

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ¹ | پارتـ ¹🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

*به افسون محو کردی شکوه‌های بیکرانم رابهرنوعی که بود ای نوش ...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

FALLEN ECHOESPart 12هیونجین وقتی از ساختمان متروکه خارج شد، ...

007-پنهان در مه - پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط