و باز در پایان حرفهایم...
و باز در پایان حرفهایم...
تنهایی آنقدر ها هم که این آدمها می گویند سخت نیست !!
من و خودم از این تنهایی ها لذت می بریم .
باهم به پارک می رویم ...،
باهم موزیک گوش میدهیم ...،
باهم گریه میکنیم ...،
باهم شعر می خوانیم و شعر می نویسیم ...،
آه ... باز گفتم شعر !!
راستی این آخرین باری که چشمانم
با اَشک عشقبازی می کرد ،
من شعر نوشتم یا شعر مرا ...؟!
عجیب است !!
حرفهایم کلمه می شوند و بعد جمله ...
اما کسی هست که بخواند و درک کند ؟
اصلن کسی هست که بفهمد ؟
نه نیست ... و من درک می کنم که آن تنها منم ،
و باز هم هی می نویسمو
می نویسمو می نویسم...
تا یک روز که دیگر این کلمات محو می شوند...
تنهایی آنقدر ها هم که این آدمها می گویند سخت نیست !!
من و خودم از این تنهایی ها لذت می بریم .
باهم به پارک می رویم ...،
باهم موزیک گوش میدهیم ...،
باهم گریه میکنیم ...،
باهم شعر می خوانیم و شعر می نویسیم ...،
آه ... باز گفتم شعر !!
راستی این آخرین باری که چشمانم
با اَشک عشقبازی می کرد ،
من شعر نوشتم یا شعر مرا ...؟!
عجیب است !!
حرفهایم کلمه می شوند و بعد جمله ...
اما کسی هست که بخواند و درک کند ؟
اصلن کسی هست که بفهمد ؟
نه نیست ... و من درک می کنم که آن تنها منم ،
و باز هم هی می نویسمو
می نویسمو می نویسم...
تا یک روز که دیگر این کلمات محو می شوند...
- ۹۹۱
- ۲۳ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط