خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۷




ام‌جی: واا میخوای کجا بری؟
+من از تو نظر خواستم جناب میونگ جون؟؟؟؟؟
یک صدای آشنا و عصبانی به گوشم خورد.
ایون‌‌وو: اینجا چه خبره؟!
+دارم رفع زحمت میکنم قربان! حلال کنید.
چمدونمو تو دستم گرفتمو با عصبانیت پسش زدم
اون‌‌وو: هی وانی؟؟؟ یعنی چی؟
+به من دست نزن!
نیشخندش دور از چشمم نموند
اون‌‌وو: زیاد کشته مرده ی دست زدن به شما نیستم! الکی خودتو خسته نکن،تو خوابگاه بیگ هیت هیچکس نیست.
+نگران من نباشید، مقصد من هم اونجا نیست!
اون‌‌وو: با ادب شدی از فعل جمع استفاده میکنی!
+با هرکسی مثله خودش رفتار میکنم! گمشو کنار..
عصبی به چشام خیره شد که یهو دادش در اومد
اون‌‌وو: اینجا به تو بد گذشته؟ با شلاق بالا سرتیم؟ خواب رو از چشمات گرفتیم؟ از گل به تو نازکتر گفتیم؟ هر بلایی سرمون میاری میذاریم رو پای اینی که دست ما امانتی! توی لعنتی چجوری انقدر کوری که این همه محبت رو نمیبینی؟!؟!
+شکره خدا کمبود محبت ندارم، ظاهراً شما کمبود اعصاب دارید! با ملایمت دارم رفتار میکنم! جناب چا خدا اون روز نیاره که من بد بشم! کاری نکنید کینه تو دلم بشینه! هیچکس تاحالا اون روی سگ منو ندیده!!! برو کنار.‌. الان!
انگار که سقلمه ای بهش خورده باشه از کنار در خودشو کشید کنار.
با فکره اینکه شاید ازم ترسیده باشه پوزخندی رو لبم نشست. دلیل این همه عصبانیت رو نمیدونستم! ولی میخواستم برم.. میخواستم از همه ی این چیزهای اخیر دور بشم! چرا دور بشی؟‌نمیدونم اینجا امنیت رو حس نمیکنم!مگه چیکار کردن که امنیت نداری؟هیچ کاری نکردن،هیچی! پس چرا باهاشون اینطوری رفتار میکنی؟نمیدونم،نمیدونم! دست از سرم بردار! من نمیدونم چی میخوام! جواب هیچیو نمیدونم! من حتی دلیل حال الانمم نمیدونم،من پر از ندونستنی هایی شدم که دوست دارم جوابشو بدونم! چرا اطرافیانم خودشونو به ندونستن میزنن؟! یعنی من همیشه همینقدر احمق بودم؟ من همیشه همینقدر خار و ضعیف بودم؟ پس غروره لعنتیت کجاست وانی؟! اون غروره بی صاحابتو کجا بردی لعنتی؟؟؟؟؟ به خودت بیا! این تو نیستی! بذار بفهمن تو اختیارت دسته خودته! بذار بفهمن که روبروی اجبار سر خم نمیکنی! بذار بفهمن این تویی! بذار بفهمن!!!!!!!!
با پلکای اشکی چشامو باز کردم، من واقعا این همه مصافت بین خوابگاه آسترو و خوابگاه بی تی اس رو طی کردم؟ لبخندی رو لبم نشست، نمیدونم چرا؟ ولی نشست. دستمو گذاشتم رو دستگیره ی در،
وانی دره یک خونه ی خالی رو داری باز میکنی که چی؟ انتظار داری روحشون بیاد ازت استقبال کنه؟ چرا باور نمیکنی خیلی وقته ازت دورن؟! چرا نمیخوای بفهمی....
اه بسه،خفه شو! تو هیچی نمیدونی! از مغذم گمشو بیرون!
شنیدی یا نه؟ گفتم خفه شوووووو!
....
.
..
دیدگاه ها (۱۶)

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۸از روبروی در خودمو کشیدم کنار،چرا...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۹به شماره ی صندلیم یه نگاهی انداخت...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۶با این لحن مهربونم نیشش تا بناگوش...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۵دوباره به ام جی نگاه کردم با عشقو...

رمان مثلث عشقی

عشق پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط