دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند.

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند.
پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.
پدر گفت: چرا، چه فرقی میکند، مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم.
دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم!
اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد!
این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است.
هر گاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!

"دعا کنیم خدا دستمونو بگیره"
دیدگاه ها (۱)

خواهشأاگه جنبه نداری نخون!!!.+18 . . . . . . . . . ...

چرا همیشه گفته میشود . . .«««« سکوت نشانه ی رضایت است »»»»چر...

سلام بچه ها یه خبر☝من خبرندارم

✖مَنو غَم✖اون دو تــــــــــا باهـــــم✔★تو بغل هم★☆لباشون ر...

"صاحبدلی" روزی به "پسرش" گفت: برویم زیر "درخت صنوبری" بنشینی...

در حال دویدن پرواز می کنیم، گاهی دست در دست هم به دنبال پیدا...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط