پارت ۳

پارت ۳
ویو جیمین
داشتم به کارام رسیدگی میکردم که یهو بادیگاردا امدن تو

جیمین: چی شده
بادیگاردا: ا..ارباب یه اتفاق عجیب افتاده
جیمین: چی ؟
بادیگاردا: خ..خانم ات..دارن جاسوس رو شکنجه میدن
جیمین: جدی 😳
بادیگادا: آره
جیمین: خیلی خوب برید سر کارتون
بادیگاردا: چشم ( رفتن)

ویو جیمین
ا..این امکان نداره تا جایی که من میدونم ات اینجوری نیس ، امروز قرار بود پسر عموم جیهوو بیاد خیلی وقت بود ندیده بودمش

جیمین: هی ات ( سرد)
ات: هاا
جیمین: امروز پسر عموم جیهوو میخواد بیاد مواظب رفتارت باش ( سرد)
ات: گ..گفتی میخواد کی بیاد ( نگران)
جیمین: جیهوو..نکنه تو میشناسیش ؟
ات: ن..نه
جیمین: خوبه من رفتم ( سرد و رفت)

ویو ات
واییی خدا الان چیکار کنم ممکنه بخواد یهو به جیمین آسیب بزنه باید خیلی حواسم باشه از اونجایی که کار با اسلحه رو خیلی خوب بلد بودم یه اسلحه خیلی کوچیک توی لباسم گذاشتم که کسی شک نکنه و خودمو آماده کردم نمیزارم دوباره اون اتفاق بیوفته

پرسش زمانی به شب
ساعت ۸:۳۰ دقیقه
ویو ات
لباس پوشیدم ( عسکشو میزارم) و یه میکاپ کردم ( عکسشو میزارم) دیگه تموم شد وارد سالن عمارت شدم که دیدم اون جیهوو امده

جیهوو: اوه سلام جیمین خیلی وقته ندیده بودمت ( لبخند فیک)
جیمین: منم( لبخند)
( جیهوو میخواست جیمین رو بغل کنه که ات مانع شد)
ات: عههه....از آشناییتون خوشبختم بهتره بشینیم ( لبخند محترمانه)
جیهوو: اوه بله حتما ( حرصی)

ویو آدمین
ات خوب میدونست جیهوو برای چی امده ، درسته امده بود تا جیمین رو بکشه

جیمین: خوب چه خبر... خیلی وقت بود ندیده بودمت ( لبخند)
جیهوو: منم ( خنده مصنوعی)
ات: عه عزیزم میگم..میتونم پیشت بشینم اینجا راحت نیستم
جیمین: پیشه من ( تعجب و عصبی)
ات: اوهوم
جیمین: چرا که نه ( عصبی)
( ات رفت پیشه جیمین نشست)
جیمین در گوش ات گفت: مشکوک میزنی ات ( آروم)
ات: چطور ( آروم)
جیمین: معلوم نیس( آروم)
ات: هوفف خودت به موقش میفهمی ( آروم)
جیمین: باش ( آروم)
ویو ات
هر لحظه ممکنه به جیمین حمله کنه باید یه کاری بکنم ، همینجوری توی فکر بودم که یهو......


خماری 😂
دیدگاه ها (۹)

وقتی بهت خیانت میکنه (اسمات)pاخرویو جیمین خب امروز باید یکار...

the lost leaves/رمان جیمین

پارت۸که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل ...

پارت ۹ گفت آره حالا همتون برین استراحت کنین دیگه کاری با هات...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

پارت اول قرمزیویو ات سلام من به بدبخت واقعی هستم از ۱۲ سالگی...

قربون خنده هات🥺🤏ادامه...(پارت اخر)ن:ات اون مال خیلی وقتهات:م...

part:34که جیمین خونش به جوش اومد و با چشمای که حسادت ازش موج...

وقتی داداشته....*تک پارتی*جیمین و ات چند وقتی بود که ناخداگا...

پارت دو ماه کوچولو من ویو ات خیلی ترسید بودم اما داشت یه کار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط