روزي پيرزني گريه ميكرد كه حضرت نوح رفت ازش پرسيد چرا گريه

روزي پيرزني گريه ميكرد كه حضرت نوح رفت ازش پرسيد چرا گريه ميكني گفت پسرم جواني داشتم فوت كرده گفت چند سالش بوده گفت ٤٠٠سال گفت تو واسه اين گريه ميكني ٤٠٠ساله داره زندگي ميكند گريه نميخاد /حضرت نوح گفت اخرين أمت رو زمين هركه بيشترعمر كنه اخرش ٦٠ تا ٧٠سال پيرزنه اشكاشو پاك كرد گفت خوب اينا خونه هم ميسازند من كه بودم تو يه چادر زندگي ميكردم فقط راز و نياز با خدا ميكردم عبادت ٦٠سال ٦ دقيقه است /حضرت نوح گفت أمت اخر زمان اينقد به اين دنيا دل خوشن كه اينگار مردن در كار نيست خونه ميسازند واسه هزار سال دوم بياره ستون خونه هاشون از طلاست پيرزنه گفت خدايا من هم ميخام بميرم ولي مثل أمت اخر زمان نباشم
دیدگاه ها (۱۳)

فیک تهیونگ

My lovely neighbor part : 58

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

part : 45chapter : 2سریع اسلحمو روی سر ویلیام گرفتم + اگه می...

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

از اونجایی که اصرار کردین پارته آخر رو بزارم منم عصبانیتمو گ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 13_به پشنهادم فکر کر...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❷صحبت و حرف فقط باد هوا میباشدبغلم کن که غزل هم ...

Iove and the moonPart22یونا: میگم کوک فردا شب دوتایی بریم شا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط