بابا ...

بابا ...

امشب با اشک چشمهام برات می نویسم ...
نمی دونم تا کی باید به این نوشتن ها ادامه بدم ....

تا کی باید لحظه ی رفتنت به ذهنم بیاد و عذاب بکشم ...
تا کی باید با یادگاری های تو به جای خودت حرف بزنم ....

بابا ...

بعضی شبها اونقدر دلتنگ تو میشم,
که دلم فقط و فقط بهونه ی تو رو می گیره
و فقط میگه که برا آروم شدن، تو رو می خواد ....

بابا ...

هنوز رفتنت رو باور نکردم ....
هنوز احساس می کنم که یه روزی به خونه برمی گردی ...

بابای من ...

اون روزی که تولدت بود ....
نمی دونی چه قدر دلم می خواست هدیه ای به دست بگیرم
و کنارت بیام و تولدت رو تبریک بگم و تو بوسه ای به صورتم بزنی ....
لبخندی ...
نگاهی .....
لحظه ای که دستهامو بگیری توی دستهای گرمت ......

بابا ...

ای کاش هنوز بودی و صدات توی خونه می پیچید ...
صدای دعا کردن هات ...
نمازهای قشنگت ...
اون وقتی که با خدا درد دل می کردی .....


بابا ....

تو آسمونی ترین بابای دنیایی ...
و من انگار زمینی ترین .....

باباجونم ....


عکسهاتو که نگاه می کنم ...
گریه امونمو می بره ......
می ترسم مامان یه روزی صدای هق هق گریه هامو بشنوه...
اونوقت دیگه نمی دونم چیکار کنم .........
دیدگاه ها (۵۰)

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

dark life = 33

مهمونی خطرناک پارت:23ویو اتبابای ات: عزیزم، تو دختر منی. می‌...

ووی خدا ببینید تولد کیه ای ننه من مردم..جیمین شی می دونم که ...

حتی پیر شدنت را هم ندیدم... دورت بگردم، باباجونم؛ چه زود رفت...

# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید» — بخش دومیه هفته ...

نامجون، تولدت مبارک. 🐨💜نمی‌دونم چطور باید توضیح بدم که چقدر ...

سرنوشت(ویو رایا)با حرف شوگا فقط نگاش می‌کردم.نمی‌دونستم چی ب...

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰 اوه! مامان و بابا، ممنونم که منو به دنیا آوردید......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط