Ṕ̴͇̱̥̟͑̀͑̇̐̽̊ä̶̛̛̲̗̺͈̹̬̦͙̞́̒́̌̄̈̋ṛ̵͎͉̐̏͂́t̴̢̹̻̉̉̋͒͑̒̋͆̕
Ṕ̴͇̱̥̟͑̀͑̇̐̽̊ä̶̛̛̲̗̺͈̹̬̦͙̞́̒́̌̄̈̋ṛ̵͎͉̐̏͂́t̴̢̹̻͔̙̉̉̋͒͑̒̋͆̕ ̵͙̲̖̝͚̋̋̂͛̊̌͜ͅ1̷͔͕̱̮͇͍̻̅̊̅̕2̶͕̤͊̑̊͒͐͆̀͝.
To the one who killed me softly"
حالت متفکرانه به خودم گرفتم ...با خودم گفتم یعنی کی اینو نوشته ....
یعنی کسی که اینو نوشته، نقاشیشم کرده....
حتماً کار یه نقاش ماهر بودند...
ویو جئون:
داشتم برای خواب به اتاقم برمیگشتم که اونو (ا/ت) را دیدم که به اون تابلو خیره شده....
ویو ا/ت:
تصمیم گرفتم برگردم به اتاقم .... همش ذهنم در گیر اون جمله بود...
To the one who killed me softly"
به کسی که نرم مرا کشت...
یعنی کی این جمله رو نوشته....
داشتم دیوونه میشدم ....
نمیتونستم بخوابم....
روی تخت جا به جا میشدم ولی خوابم نمیبرد...
همش تصویر اون دختر با صورت ماه تو ی ذهنم بود....
نوشته ی Nacido de la luna .....
و to the one who killed me softly.....
اون یه تابلوی ساده بنظر میرسید ...
ولی چرا برای من عجیب بود....
نگاهی به ساعت کردم 10:30 را نشان میداد ....
نیم ساعت از خاموشی عمارت میگذشت....
بنظر میرسید همه خواب باشن....
تصمیم گرفتم دوباره برم و به تابلو نگاهی بیاندازم....
آروم در اتاقم رو باز کردم و به سمت تابلو رفتم ....
به تابلو نگاه کردم....
از زاویه های مختلف تابلو را در نظر گرفتم ...
تصمیم گرفتم پشت تابلو رو نگاه کنم شاید چیزی پیدا کنم ...
که ناگهان...
(بچه ها اصلاً این فیک رو دوست دارین؟✨)
To the one who killed me softly"
حالت متفکرانه به خودم گرفتم ...با خودم گفتم یعنی کی اینو نوشته ....
یعنی کسی که اینو نوشته، نقاشیشم کرده....
حتماً کار یه نقاش ماهر بودند...
ویو جئون:
داشتم برای خواب به اتاقم برمیگشتم که اونو (ا/ت) را دیدم که به اون تابلو خیره شده....
ویو ا/ت:
تصمیم گرفتم برگردم به اتاقم .... همش ذهنم در گیر اون جمله بود...
To the one who killed me softly"
به کسی که نرم مرا کشت...
یعنی کی این جمله رو نوشته....
داشتم دیوونه میشدم ....
نمیتونستم بخوابم....
روی تخت جا به جا میشدم ولی خوابم نمیبرد...
همش تصویر اون دختر با صورت ماه تو ی ذهنم بود....
نوشته ی Nacido de la luna .....
و to the one who killed me softly.....
اون یه تابلوی ساده بنظر میرسید ...
ولی چرا برای من عجیب بود....
نگاهی به ساعت کردم 10:30 را نشان میداد ....
نیم ساعت از خاموشی عمارت میگذشت....
بنظر میرسید همه خواب باشن....
تصمیم گرفتم دوباره برم و به تابلو نگاهی بیاندازم....
آروم در اتاقم رو باز کردم و به سمت تابلو رفتم ....
به تابلو نگاه کردم....
از زاویه های مختلف تابلو را در نظر گرفتم ...
تصمیم گرفتم پشت تابلو رو نگاه کنم شاید چیزی پیدا کنم ...
که ناگهان...
(بچه ها اصلاً این فیک رو دوست دارین؟✨)
- ۴.۹k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط