𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕


تهیونگ صداش از خستگی گرفته بود در حالی که سرش تو دستاش گرفته بود گفت..

تهیونگ: ا.ت نمیدونم دیگه چیکار کنم هر کاری میکنم اوضاع بدتر میشه انگار یه نفر از قصد داره همه چیز رو نابود کنه

ا.ت که خودش درگیر کابوسهای شبانه و پیامهای مرموز بود با حالتی درمونده گفت..

ا.ت: میدونم عزیزم. منم همین حس رو دارم حس میکنم یه نفر داره تعقیبمون میکنه، سایه ها همه جا هستن.

تهیونگ با نگاهی خسته گفت..
تهیونگ: سایه ها؟ ا.ت اینا همش به خاطر استرسه من به کمک تو نیاز دارم نه به این حرفا.

تو چند سال اخیر این اولین باری بود که تهیونگ با چنین لحنی با ا.ت حرف میزد.

شکافی کوچیک اما عمیق تو رابطشون ایجاد شده بود.
اعتمادی که سالها با سختی ساخته بودن حالا زیر بار فشار در حال ترک برداشتن بود.

یه شب تو شیفت شبونه مشغول بررسی پرونده ها بود که برق تیمارستان به طور ناگهانی قطع شد صدای قدمهای آروم و سنگینی از تَه راهرو به گوش میرسید ا.ت نفسشو حبس کرد.

"ا.ت شي... بالاخره تنها شدی..."

صدای جیمین بود همون صدایی که سالها تو ذهنش دفن شده بود
قلب ا.ت به تپش افتاد این دیگه یه توهم یا پیام ناشناس نبود؛ اون اینجا بود تو همون تیمارستان..تو تاریکی

ا.ت با صدایی لرزون گفت..
ا.ت: جیمین؟ این تویی؟

جیمین با خنده ای سرد گفت...
جیمین: اوهوم.... برگشتم. درست مثل سایه ای که هیچوقت ترکت نمیکنه مگه نه؟

ات سعی کرد چراغ قوه گوشیش رو روشن کنه اما دستش می لرزید.

جیمین : فکر میکردی خلاص شدی؟ نه... بازی تازه شروع شده اون آرامش مسخرت اون زندگی بی دغدغه‌ت... قراره نابود شه. دقیقا مثل من که نابود شدم.

ا.ت به عقب قدم برداشت خیلی ترسیده بود...هنوز باورش نمیشد که جیمین از تیمارستان مرخص شده..اون سال ها، ا.ت سلامت روان جیمین رو تایید نکرد و باعث شد جیمین سال های زیادی تو تیمارستان رنج بکشه

ا.ت: چی از جونم میخوای؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟
جيمين :من نه اون میخواد اون هیچوقت فراموشت نکرده و حالا... قراره هر چیزی که دوست داری رو ازت بگیره درست مثل خودش.

یهو صدای پاها محو شد و نور اضطراری تیمارستان روشن شد جیمین ناپدید شده بود. ا.ت نفس نفس میزد این یه هشدار بود.. یه هشدار مستقیم و وحشتناک.

_____

ا.ت با صدای لرزون در حالی که تو آغوش تهیونگ پناه گرفته بود گفت..
ا.ت: تهیونگ... اون اینجا بود جیمین بود. جونگکوک برگشته مطمئنم.

تهیونگ خسته و کلافه از مشکلات شرکت سعی میکرد آرومش کنه
تهیونگ: عزیزم میدونم تحت فشاری ولی جیمین... اون تو تیمارستانه شاید بخاطر استرس کاریت اینطور حس می کنی.

ا.ت سرش رو به نشونه منفی تکون میده
ا.ت: نه خودش بود! صداش... نگاهش... اون داشت تهدیدمون میکرد. اون گفت جونگکوک اونو فرستاده

تهیونگ که ذهنیت کاملا منطقی داشت اتفاقا و حرف های ا.ت رو باور نمیکرد. و این باعث می شد که اختلاف بینشون روز به روز عمیق تر بشه


یه روز ا.ت بسته ای ناشناس تو محل کارش پیدا کرد. داخلش یه عروسک کوچیک بود شبیه همون عروسکی که جونگکوک تو روز تولدش بهش داده بود...
زیر عروسک یه یادداشت بود.. از طرف جیمین
" یادت میاد؟ همه چیز رو به یاد میاری..."

ات با دستای لرزون عروسک رو تو دستش گرفته بود. اشک تو چشماش حلقه زد
ا.ت: چطور.... چطور اینو میدونه؟


تو همین حین سوجین تو دنیای خودش با جونگ وو به بازی ادامه میداد اون در ظاهر کاملا درگیر احساساتش با جونگ وو بود. اونها تو دانشگاه دست تو دست هم راه می رفتن و سوجبن با لبخندهای گرمش جونگ وو رو متقاعد می کرد که عاشقش شده..


جونگ وو: نظرت چیه امروز بریم خونه شما درس بخونیم؟ اینجوری راحت تریم

سوجین با خونسردی تموم تو ذهنش نقشه ای میکشید
سوجین: اوه.... خوبه ولی مامان و بابام شاید خونه باشن دوست ندارم کسی مزاحم درس خوندنمون بشه.

جونگ وو فکر کرد سوجین میخواد رابطه شون پنهون بمونه ،پس لبخندی زد و گفت..
جونگ وو: باشه پس میتونیم یه روز بریم که مطمئن باشی کسی نیست.

سوجین میدونست که جونگ وو قصد دیگه ای داره.. اون میخواست به زندگی خانواده اش نفوذ کنه سوجین هم میخواست بهش نزدیک تر بشه تا اطلاعاتی رو که نیاز داشت به دست بیاره

سوجین:( توذهنش) باید مراقب باشم. این بازی دیگه فقط بازی عشق نیست. ممکنه خطری بزرگتر از اون چیزی که فکرشو میکنم پشتش باشه. اما باید بفهمم.

بعضی ها فقط میخوان بخونن و برن،ولی بدونین حتی یه کامنت کوچیک برای سریع تر گذاشتن پارت بعدی بهم انگیزه میده.
حمایت ها رو لطفا بیشتر کنید🌹
دیدگاه ها (۴۶)

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖فشار رو زندگی ا.ت و تهیونگ...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗تو همین حین ا.ت که داخل خو...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔جونگکوک و جیمین تو مخفیگاه...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓روزها به هفته ها و هفته ها...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

پارت 20

ادامه ی فصل سوم 👇🫠خوش اومدین،» جونگ‌کوک با صدایی گرم و مهربا...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁷بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط