🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
# پارت صدو شصت ونه
گیسو :
از حرفاش کاملا معلوم بود همین برنامه رو دارن اگه آریا راضی می شد می رفت فردا شب تولد من نبودش بغض کردم ورفتم تو خونه مامان با دیدنم خندید وگفت : نگاش کن تو رو خدا این چه بلایه سر خودت آوردی
- چطور
مامان با خنده گفت : صورتت رو شبیه حاجی فیروز کردی بدو بروحموم که بوی دودمیدی
از پله ها رفتم بالا گلین از حموم اومد بیرون وبا دیدنم با خنده گفت : برو حموم برات حوله میارم
ازخداخواسته پریدم تو حموم وحسابی خودمو شستم صورتم سیاه شده بود وحالا تمیز شده بود موهامو با دقت شستم وگلین رو صدا زدم تا برام حوله آورد وسریع رفت متعجب بودم چرا زود رفت وانگار عجله داشت زودحولمو پوشیدم وحوله موهامم دور موهام پیچوندم وآبشون رو گرفتم واز حموم اومدم بیرون که با دیدن آریا جا خوردم سرشو پایین انداخت ورفت اتاق آنا منم زودی رفتم اتاق خودم جلو آینه خودمو نگاه کردم فکر کنم بیش از حد حوله ام کوتاه بود خاک برسری برای خودم تو آینه فرستادم وسریع لباس پوشیدم وبدون شونه زدن موهام از اتاقم اومدم بیرون ورفتم اتاق آنا که صدای گلین ومامان میومد آریاهم بود وآنا رو تخت داشت از درد ناله می کرد متعجب گفتم : چی شده؟
گلین نگام کرد وگفت : آنا درد داره
مامان : آریا فکر کنم نیاز به دکتر داشته باشه
آنا با درد گفت : نه خوبم داداش نمیخواد یه مسکن بخورم آروم میشم
# پارت صدو شصت ونه
گیسو :
از حرفاش کاملا معلوم بود همین برنامه رو دارن اگه آریا راضی می شد می رفت فردا شب تولد من نبودش بغض کردم ورفتم تو خونه مامان با دیدنم خندید وگفت : نگاش کن تو رو خدا این چه بلایه سر خودت آوردی
- چطور
مامان با خنده گفت : صورتت رو شبیه حاجی فیروز کردی بدو بروحموم که بوی دودمیدی
از پله ها رفتم بالا گلین از حموم اومد بیرون وبا دیدنم با خنده گفت : برو حموم برات حوله میارم
ازخداخواسته پریدم تو حموم وحسابی خودمو شستم صورتم سیاه شده بود وحالا تمیز شده بود موهامو با دقت شستم وگلین رو صدا زدم تا برام حوله آورد وسریع رفت متعجب بودم چرا زود رفت وانگار عجله داشت زودحولمو پوشیدم وحوله موهامم دور موهام پیچوندم وآبشون رو گرفتم واز حموم اومدم بیرون که با دیدن آریا جا خوردم سرشو پایین انداخت ورفت اتاق آنا منم زودی رفتم اتاق خودم جلو آینه خودمو نگاه کردم فکر کنم بیش از حد حوله ام کوتاه بود خاک برسری برای خودم تو آینه فرستادم وسریع لباس پوشیدم وبدون شونه زدن موهام از اتاقم اومدم بیرون ورفتم اتاق آنا که صدای گلین ومامان میومد آریاهم بود وآنا رو تخت داشت از درد ناله می کرد متعجب گفتم : چی شده؟
گلین نگام کرد وگفت : آنا درد داره
مامان : آریا فکر کنم نیاز به دکتر داشته باشه
آنا با درد گفت : نه خوبم داداش نمیخواد یه مسکن بخورم آروم میشم
- ۱۶.۴k
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط