در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
می‌نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی. . . !گرچه می‌دانی که نیست
شعر می‌توانم برایت واژه‌ها گل می کنند
یاس و مریم می‌گزارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت ، می‌شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط