#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁵
ویو میکا_____
صدای قدمها از طبقهی بالا میاومد.
یکی نبود...
چند نفر بودن.
من و جیمین هنوز وسط سالن ایستاده بودیم که ناگهان درهای طبقهی بالا باز شد.
اول چند نفر پایین اومدن.
بعد چند نفر دیگه.
.
و چند ثانیه بعد...
تقریباً بیست نفر وارد سالن شدن.
همه لباسهای تیره پوشیده بودن.
اما چیزی که بیشتر از تعدادشون توجهم رو جلب کرد...
گردنبندهاشون بود.
روی گردن تکتکشون، یک پلاک فلزی قرار داشت.
شکلش...
همون علامت بود.
همون علامتی که روی جعبهی کانتینر دیده بودم.
.
همون علامتی که پشت اون کاغذ پیدا کرده بودم.
نگاهم روی یکی از پلاکها ثابت موند.
.
میکا: «این علامت...»
آروم حرفم رو قطع کردم.
چون بین اون همه آدم...
یک نفر توجهم رو گرفت.
از بقیه کمی ظریفتر به نظر میرسید.
اما چهرهاش...
چهرهاش برام آشنا بود.
خیلی آشنا.
ابروهام رو درهم کشیدم.
من این صورت رو یه جایی دیده بودم.
اما کجا؟
ذهنم شروع کرد به گشتن بین تمام پروندههایی که دیده بودم.
عکسها...
گزارشها...
بازجوییها...
کجا؟
مرد از بین جمعیت جلو اومد.
لبخند پررنگی روی لبش بود.
اما اون لبخند...
هیچ حس خوبی نداشت.
پشتش چیزی خطرناک پنهان شده بود.
مرد: «بَه... سلام، آقای پارک.»
چند قدم دیگه جلو اومد.
مرد: «از این ورا؟ نمیدونستم بالاخره به دیدارم میای.»
جیمین حتی پلک هم نزد.
کاملاً خونسرد گفت:
جیمین: «خیلی مشتاقی ما رو ببینی.»
مرد خندید.
مرد: «دیدار با شما باعث افتخار منه.»
بعد نگاهش روی من افتاد.
لبخندش کمی بیشتر شد.
مرد: «ولی یه چیزی این وسط هست...»
مکث کرد.
مرد: «بگم چرا با مهمون تشریف آوردی؟»
جیمین بدون هیچ تغییری در چهرهاش گفت:
جیمین: «مهمون؟»
نگاهش رو به اطراف چرخوند.
جیمین: «منظورت اون دو تا ماشینه؟»
مرد: «آره.»
جیمین خیلی آرام دستش رو داخل جیب کتش برد.
جیمین: «گفتم یه تنوعی بدم.»
مکث کوتاهی کرد.
جیمین: «کمی خون و خونریزی که اشکال نداره... مگه نه؟»
لبخند مرد محو شد.
سکوت.
یک ثانیه...
دو ثانیه...
و ناگهان—
صدای شلیک کل سالن رو لرزوند.
همهچیز در یک لحظه به هم ریخت.
افراد جیمین به حرکت افتادن.
مردها از دو طرف پراکنده شدن.
من سریع پشت یکی از ستونها پناه گرفتم.
صدای شلیکها پشت سر هم در سالن میپیچید.
جیمین هنوز خونسرد بود.
در میان آشوب، نگاهش برای لحظهای به من افتاد.
جیمین: «رزا! پایین بمون.»
میکا: «خودت نگران نباش!»
همون لحظه صدای مرد آشنا از میان سالن بلند شد:
مرد: «پارک جیمین!»
جیمین سرش رو بالا آورد.
مرد با همون لبخند خطرناک گفت:
مرد: «این بار دیگه راه فراری نداری.»
جیمین اسلحهاش رو بالا آورد.
جیمین: «اشتباهت اینه که فکر میکنی من برای فرار اومدم.»
صدای شلیک دیگری پیچید.
و من پشت ستون، هنوز به چهرهی اون مرد فکر میکردم.
کجا دیده بودمش؟
ناگهان یک تصویر از پروندهها توی ذهنم جرقه زد.
عکس یک پروندهی قدیمی...
یک اسم...
یک چهره...
چشمهام گرد شد.
میکا: «نه... امکان نداره.»
چون اگر حدسم درست بود...
لیان فقط یکی از افراد جیمین نبود.
اسمش قبلاً در پروندهی یک عملیات محرمانهی پلیس ثبت شده بود.
ادامه دارد ......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🎀🔪
سلامممممم پارت جدید گذاشتم حمایت کنید تروخدا 🎀
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسسم
اسلاید دوم : گردنبندی که مال اون چند نفر بود
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام
شرط :
لایک : ۳۴
کامنت : ۷ تا
بازنشر: ۸ تا
دوستوندارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁵
ویو میکا_____
صدای قدمها از طبقهی بالا میاومد.
یکی نبود...
چند نفر بودن.
من و جیمین هنوز وسط سالن ایستاده بودیم که ناگهان درهای طبقهی بالا باز شد.
اول چند نفر پایین اومدن.
بعد چند نفر دیگه.
.
و چند ثانیه بعد...
تقریباً بیست نفر وارد سالن شدن.
همه لباسهای تیره پوشیده بودن.
اما چیزی که بیشتر از تعدادشون توجهم رو جلب کرد...
گردنبندهاشون بود.
روی گردن تکتکشون، یک پلاک فلزی قرار داشت.
شکلش...
همون علامت بود.
همون علامتی که روی جعبهی کانتینر دیده بودم.
.
همون علامتی که پشت اون کاغذ پیدا کرده بودم.
نگاهم روی یکی از پلاکها ثابت موند.
.
میکا: «این علامت...»
آروم حرفم رو قطع کردم.
چون بین اون همه آدم...
یک نفر توجهم رو گرفت.
از بقیه کمی ظریفتر به نظر میرسید.
اما چهرهاش...
چهرهاش برام آشنا بود.
خیلی آشنا.
ابروهام رو درهم کشیدم.
من این صورت رو یه جایی دیده بودم.
اما کجا؟
ذهنم شروع کرد به گشتن بین تمام پروندههایی که دیده بودم.
عکسها...
گزارشها...
بازجوییها...
کجا؟
مرد از بین جمعیت جلو اومد.
لبخند پررنگی روی لبش بود.
اما اون لبخند...
هیچ حس خوبی نداشت.
پشتش چیزی خطرناک پنهان شده بود.
مرد: «بَه... سلام، آقای پارک.»
چند قدم دیگه جلو اومد.
مرد: «از این ورا؟ نمیدونستم بالاخره به دیدارم میای.»
جیمین حتی پلک هم نزد.
کاملاً خونسرد گفت:
جیمین: «خیلی مشتاقی ما رو ببینی.»
مرد خندید.
مرد: «دیدار با شما باعث افتخار منه.»
بعد نگاهش روی من افتاد.
لبخندش کمی بیشتر شد.
مرد: «ولی یه چیزی این وسط هست...»
مکث کرد.
مرد: «بگم چرا با مهمون تشریف آوردی؟»
جیمین بدون هیچ تغییری در چهرهاش گفت:
جیمین: «مهمون؟»
نگاهش رو به اطراف چرخوند.
جیمین: «منظورت اون دو تا ماشینه؟»
مرد: «آره.»
جیمین خیلی آرام دستش رو داخل جیب کتش برد.
جیمین: «گفتم یه تنوعی بدم.»
مکث کوتاهی کرد.
جیمین: «کمی خون و خونریزی که اشکال نداره... مگه نه؟»
لبخند مرد محو شد.
سکوت.
یک ثانیه...
دو ثانیه...
و ناگهان—
صدای شلیک کل سالن رو لرزوند.
همهچیز در یک لحظه به هم ریخت.
افراد جیمین به حرکت افتادن.
مردها از دو طرف پراکنده شدن.
من سریع پشت یکی از ستونها پناه گرفتم.
صدای شلیکها پشت سر هم در سالن میپیچید.
جیمین هنوز خونسرد بود.
در میان آشوب، نگاهش برای لحظهای به من افتاد.
جیمین: «رزا! پایین بمون.»
میکا: «خودت نگران نباش!»
همون لحظه صدای مرد آشنا از میان سالن بلند شد:
مرد: «پارک جیمین!»
جیمین سرش رو بالا آورد.
مرد با همون لبخند خطرناک گفت:
مرد: «این بار دیگه راه فراری نداری.»
جیمین اسلحهاش رو بالا آورد.
جیمین: «اشتباهت اینه که فکر میکنی من برای فرار اومدم.»
صدای شلیک دیگری پیچید.
و من پشت ستون، هنوز به چهرهی اون مرد فکر میکردم.
کجا دیده بودمش؟
ناگهان یک تصویر از پروندهها توی ذهنم جرقه زد.
عکس یک پروندهی قدیمی...
یک اسم...
یک چهره...
چشمهام گرد شد.
میکا: «نه... امکان نداره.»
چون اگر حدسم درست بود...
لیان فقط یکی از افراد جیمین نبود.
اسمش قبلاً در پروندهی یک عملیات محرمانهی پلیس ثبت شده بود.
ادامه دارد ......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🎀🔪
سلامممممم پارت جدید گذاشتم حمایت کنید تروخدا 🎀
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسسم
اسلاید دوم : گردنبندی که مال اون چند نفر بود
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام
شرط :
لایک : ۳۴
کامنت : ۷ تا
بازنشر: ۸ تا
دوستوندارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۵.۴k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط