پارت ۵: بازیِ سایهها
پارت ۵: بازیِ سایهها
روزها پشتِ سرِ هم میگذشتند و ا.ت در دنیایِ «کد سیاه» غرق شده بود. عمارتِ یونگی، با تمامِ عظمت و تکنولوژیِ ترسناکش، حالا به زندانِ آشنا و قابلِ پیشبینیاش تبدیل شده بود. هر روز صبح، قهوهاش سرِ میزِ کارش بود و هر شب، سکوتِ اتاقِ کنترل، تنها همدمش. اما این روزها، سکوت کمی فرق کرده بود. گاهی اوقات، وقتی یونگی وارد میشد، دیگر فقط برایِ دادنِ دستور نبود. نگاهش برایِ لحظاتی رویِ ا.ت مکث میکرد؛ مکثی که پر از حرفهایِ ناگفته بود.
امروز اما فرق داشت. ا.ت داشت رویِ یک پروژهیِ جدید کار میکرد؛ چیزی که یونگی بهش گفته بود «مهمترین داراییِ سندیکا». یه سیستمِ ردیابیِ فوقِ پیشرفته که قرار بود موقعیتِ تمامِ رقبا رو مشخص کنه. ا.ت داشت با تمامِ توانش کار میکرد، اما یه جایی گیر کرده بود. یه حفرهیِ امنیتیِ کوچیک، اما حیاتی.
ناگهان، درِ اتاق باز شد و یونگی با چهرهای عبوس وارد شد. ا.ت بلافاصله دست از کار کشید و به مانیتور خیره شد، اما یونگی مستقیم به سمتش اومد.
«مشکلی پیش اومده؟» صدایِ یونگی به طرزِ عجیبی بم و گرفته بود.ا.ت مردد بود که جواب بده یا نه. راستش رو بگه، یعنی اعتراف کنه که یه هکرِ فوقِ حرفهای تویِ اون همه سیستمِ پیشرفته گیر کرده؟ ولی از طرفی، نگاهِ نافذِ یونگی چیزی رو ازش پنهان نمیذاشت.
«یه… یه باگِ کوچیک پیدا کردم. دارم سعی میکنم درستش کنم.» ا.ت سعی کرد صداش عادی به نظر برسه.
یونگی بدونِ اینکه حرفی بزنه، کنارش ایستاد. اونقدر نزدیک که ا.ت میتونست گرمایِ بدنش رو حس کنه. یونگی به مانیتور نگاه کرد و بعد، دستش رو به آرومی رویِ دستِ ا.ت که رویِ کیبورد بود، گذاشت. این بار، لمسش فرق داشت. یه جورِ تردید، یه جورِ حسرت توش بود.
«این باگ نیست، ا.ت.» یونگی با صدایِ آرومی گفت. «این یه تلهست. یکی داره سعی میکنه اطلاعاتِ ما رو بدزده. و تو… تو داری مستقیم میری توش.»
ا.ت با تعجب به یونگی نگاه کرد. صورتش از نزدیک، حتی مصممتر و گیراتر به نظر میرسید. «چطور… چطور فهمیدی؟»
یونگی لبخندِ تلخی زد. «چون من معمارِ سایهها هستم. من هر سایهای رو میشناسم. و این سایه، مالِ یکی از قدیمیترین دشمنامه.» یونگی به چشرایِ ا.ت نگاه کرد. «تو فکر کردی داری رویِ یه سیستمِ دفاعی کار میکنی، ولی در واقع داشتی درِ خونهیِ خودت رو باز میکردی.»ا.ت نفسش رو حبس کرد. حالا خطر واقعی بود. نه فقط برایِ خودش، بلکه برایِ تمامِ سندیکا.
یونگی دستش رو از رویِ دستِ ا.ت برداشت و به سمتِ کیبورد رفت. با انگشتهایِ سریع و ماهرش شروع کرد به تایپ کردن. «نگران نباش. من درستش میکنم. اما تو…» یونگی برگشت و به ا.ت نگاه کرد. «دیگه حق نداری به تنهایی رویِ این پروژه کار کنی. از این به بعد، همه چیز رو با من چک میکنی. فهمیدی؟»
لحنِ یونگی دستوری بود، اما یه جورِ مالکیتِ عجیبی هم توش داشت. انگار که داشت از یه چیزِ ارزشمند محافظت میکرد. ا.ت فقط سرش رو تکون داد. اون میدونست که بازی خطرناکتر شده. نه فقط بازیِ هک و اطلاعات، بلکه بازیِ دل.
[پایان پارت ۵]
روزها پشتِ سرِ هم میگذشتند و ا.ت در دنیایِ «کد سیاه» غرق شده بود. عمارتِ یونگی، با تمامِ عظمت و تکنولوژیِ ترسناکش، حالا به زندانِ آشنا و قابلِ پیشبینیاش تبدیل شده بود. هر روز صبح، قهوهاش سرِ میزِ کارش بود و هر شب، سکوتِ اتاقِ کنترل، تنها همدمش. اما این روزها، سکوت کمی فرق کرده بود. گاهی اوقات، وقتی یونگی وارد میشد، دیگر فقط برایِ دادنِ دستور نبود. نگاهش برایِ لحظاتی رویِ ا.ت مکث میکرد؛ مکثی که پر از حرفهایِ ناگفته بود.
امروز اما فرق داشت. ا.ت داشت رویِ یک پروژهیِ جدید کار میکرد؛ چیزی که یونگی بهش گفته بود «مهمترین داراییِ سندیکا». یه سیستمِ ردیابیِ فوقِ پیشرفته که قرار بود موقعیتِ تمامِ رقبا رو مشخص کنه. ا.ت داشت با تمامِ توانش کار میکرد، اما یه جایی گیر کرده بود. یه حفرهیِ امنیتیِ کوچیک، اما حیاتی.
ناگهان، درِ اتاق باز شد و یونگی با چهرهای عبوس وارد شد. ا.ت بلافاصله دست از کار کشید و به مانیتور خیره شد، اما یونگی مستقیم به سمتش اومد.
«مشکلی پیش اومده؟» صدایِ یونگی به طرزِ عجیبی بم و گرفته بود.ا.ت مردد بود که جواب بده یا نه. راستش رو بگه، یعنی اعتراف کنه که یه هکرِ فوقِ حرفهای تویِ اون همه سیستمِ پیشرفته گیر کرده؟ ولی از طرفی، نگاهِ نافذِ یونگی چیزی رو ازش پنهان نمیذاشت.
«یه… یه باگِ کوچیک پیدا کردم. دارم سعی میکنم درستش کنم.» ا.ت سعی کرد صداش عادی به نظر برسه.
یونگی بدونِ اینکه حرفی بزنه، کنارش ایستاد. اونقدر نزدیک که ا.ت میتونست گرمایِ بدنش رو حس کنه. یونگی به مانیتور نگاه کرد و بعد، دستش رو به آرومی رویِ دستِ ا.ت که رویِ کیبورد بود، گذاشت. این بار، لمسش فرق داشت. یه جورِ تردید، یه جورِ حسرت توش بود.
«این باگ نیست، ا.ت.» یونگی با صدایِ آرومی گفت. «این یه تلهست. یکی داره سعی میکنه اطلاعاتِ ما رو بدزده. و تو… تو داری مستقیم میری توش.»
ا.ت با تعجب به یونگی نگاه کرد. صورتش از نزدیک، حتی مصممتر و گیراتر به نظر میرسید. «چطور… چطور فهمیدی؟»
یونگی لبخندِ تلخی زد. «چون من معمارِ سایهها هستم. من هر سایهای رو میشناسم. و این سایه، مالِ یکی از قدیمیترین دشمنامه.» یونگی به چشرایِ ا.ت نگاه کرد. «تو فکر کردی داری رویِ یه سیستمِ دفاعی کار میکنی، ولی در واقع داشتی درِ خونهیِ خودت رو باز میکردی.»ا.ت نفسش رو حبس کرد. حالا خطر واقعی بود. نه فقط برایِ خودش، بلکه برایِ تمامِ سندیکا.
یونگی دستش رو از رویِ دستِ ا.ت برداشت و به سمتِ کیبورد رفت. با انگشتهایِ سریع و ماهرش شروع کرد به تایپ کردن. «نگران نباش. من درستش میکنم. اما تو…» یونگی برگشت و به ا.ت نگاه کرد. «دیگه حق نداری به تنهایی رویِ این پروژه کار کنی. از این به بعد، همه چیز رو با من چک میکنی. فهمیدی؟»
لحنِ یونگی دستوری بود، اما یه جورِ مالکیتِ عجیبی هم توش داشت. انگار که داشت از یه چیزِ ارزشمند محافظت میکرد. ا.ت فقط سرش رو تکون داد. اون میدونست که بازی خطرناکتر شده. نه فقط بازیِ هک و اطلاعات، بلکه بازیِ دل.
[پایان پارت ۵]
- ۱۳۱
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط