Jungkookتکپارتی
Jungkook(تکپارتی)
حنجره طلا........
موسیقی صدایی لذت بخش که روح هرکسی را نوازش میکند چه مرد و چه زن چه پیر چه جوان چه بچه همه همه از موسیقی لذت میبرند
طبق عادت همیشگیم روی صندلی نشستم و منتظر مترو شدم امروز برعکس روزای دیگه خیلی شلوغ شده بود نگاهی به دور و اطرافم انداختم مادر و دختری که دیدم که دخترش با ذوق فراوان به روبه روییش نگاه می کرد خط نگاهش را دنبال کردم تا اینکه چشمم به پسری در انطرف متروافتاد که بر روی صندلی نشسته بود و گیتاری در دست داشت و برای اطرافیان انجا گیتار می زد و با صدای دلنشینش اواز میخوند این منظره برام مثل یک اثر هنری بود پس دفترم را از تو کیفم برداشتم شروع به نقاشی کردنش کردم خط های سیاه و درهم برهمی می کشیدم و هر از گاهی نگاه ریزی به پسر می کردم و دوباره مشغول نقاشیم می شدم تا اینکه مترویی که قرار بود سوارش بشم از راه رسید دفترم رو داخل کیفم گذاشتم و راهی شدم
روزهای دیگر هم از راه رسید همان پسر گیتار به دست رو در جای همیشگی و در ساعت مشخصی در همان مترو میدیدمش تا اینکه یک روزی دیگر خبری از ان پسر نشد با اینکه هیچ کاری نداشتم هر روز به ان مکان می رفتم تا شاید بتونم برای یکبار هم که شده دوباره ببینمش به صدای قشنگش گوش بدم در همین فکرا بودم که با صدای کسی که پشت سرم بود صدام میزد دست از افکارم برداشتم و نگاهم را به او دادم نمی تونستم باور کنم خودش بود با لبخند بهم نگاهی کرد و سپس گفت
جونگکوک : سلام ات منم جونگکوک ....... منو یادت هست
با تعجب نگاهش می کردم تا اینکه گردنبندی که داشت بهم نشون داد و سپس ادامه داد
جونگکوک : یادته تو اینو برام خریدی و بهم گفتی دوستیمون تا ابد نگو که یادت نیست .....
نگاهی به گردنبند انداختم سپس با لبخند گفتم
ات : هیچوقت فکرشم نمی کردم دیدار دوبارمون اینطوری باش سپس انگشت کوچیکم به نشانه قول دادن به سمتش گرفتم و اونم متقابلا انگشتم و گرفت و گفتم
ات : دوستیمون تا ابد ابد..... اینو هیچوقت یادم نمیره و نخواهد رفت
از این لحظه به بعد دو دوست تا ابد در کنار هم در شوخی ها و ناشوخی ها .......یکی نقاش معروفی شد درست بمانند نقاشان معروف دیگر و دیگری با صدای دلنشینش ایدل معروفی شد معروف به حنجره طلا......
پایان
حنجره طلا........
موسیقی صدایی لذت بخش که روح هرکسی را نوازش میکند چه مرد و چه زن چه پیر چه جوان چه بچه همه همه از موسیقی لذت میبرند
طبق عادت همیشگیم روی صندلی نشستم و منتظر مترو شدم امروز برعکس روزای دیگه خیلی شلوغ شده بود نگاهی به دور و اطرافم انداختم مادر و دختری که دیدم که دخترش با ذوق فراوان به روبه روییش نگاه می کرد خط نگاهش را دنبال کردم تا اینکه چشمم به پسری در انطرف متروافتاد که بر روی صندلی نشسته بود و گیتاری در دست داشت و برای اطرافیان انجا گیتار می زد و با صدای دلنشینش اواز میخوند این منظره برام مثل یک اثر هنری بود پس دفترم را از تو کیفم برداشتم شروع به نقاشی کردنش کردم خط های سیاه و درهم برهمی می کشیدم و هر از گاهی نگاه ریزی به پسر می کردم و دوباره مشغول نقاشیم می شدم تا اینکه مترویی که قرار بود سوارش بشم از راه رسید دفترم رو داخل کیفم گذاشتم و راهی شدم
روزهای دیگر هم از راه رسید همان پسر گیتار به دست رو در جای همیشگی و در ساعت مشخصی در همان مترو میدیدمش تا اینکه یک روزی دیگر خبری از ان پسر نشد با اینکه هیچ کاری نداشتم هر روز به ان مکان می رفتم تا شاید بتونم برای یکبار هم که شده دوباره ببینمش به صدای قشنگش گوش بدم در همین فکرا بودم که با صدای کسی که پشت سرم بود صدام میزد دست از افکارم برداشتم و نگاهم را به او دادم نمی تونستم باور کنم خودش بود با لبخند بهم نگاهی کرد و سپس گفت
جونگکوک : سلام ات منم جونگکوک ....... منو یادت هست
با تعجب نگاهش می کردم تا اینکه گردنبندی که داشت بهم نشون داد و سپس ادامه داد
جونگکوک : یادته تو اینو برام خریدی و بهم گفتی دوستیمون تا ابد نگو که یادت نیست .....
نگاهی به گردنبند انداختم سپس با لبخند گفتم
ات : هیچوقت فکرشم نمی کردم دیدار دوبارمون اینطوری باش سپس انگشت کوچیکم به نشانه قول دادن به سمتش گرفتم و اونم متقابلا انگشتم و گرفت و گفتم
ات : دوستیمون تا ابد ابد..... اینو هیچوقت یادم نمیره و نخواهد رفت
از این لحظه به بعد دو دوست تا ابد در کنار هم در شوخی ها و ناشوخی ها .......یکی نقاش معروفی شد درست بمانند نقاشان معروف دیگر و دیگری با صدای دلنشینش ایدل معروفی شد معروف به حنجره طلا......
پایان
- ۷.۸k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط