=============================

=============================

وقتی به چشمانت نگریستم خودم را در امواج عشقت غرق دیدم...

نمیدانم دریای چشمانت طوفانیست یا من برای وسعت چشمان تو زیادی کوچکم که امواج نگاهت اینگونه اسان مرا در خود بلعید..!؟!

مگر دریای چشمانت ساحل ندارد که اینگونه یکه تازانه سوار بر امواجش مرا با خود میبرد؟؟؟

پس کی به ساحل نگاهت میرسیم؟؟دلم کمی ارامش میخواهد...میخواهم فریاد بزنم دیگر سفر در دریای چشمانت را نمیخواهم...

دیگر شانه های قلبم طاقت حمل کوله های سنگین نگاهت را ندارند...

خسته ام...

بسیار خسته ام...

سفر بس است...

مرا از کشتی نگاه های سنگینت پیاده کن...

ویا نه...

ویا نه پلکی بزن...

شاید تیر مژگانت نهنگ سیاه و سفید دلم را که دور کشتی چشمانت حلقه زده شکار کنند...

هرچه زودتر برو...

هرچه زودتر برو یا برای همیشه بمان...

من...

از گم شدن در دریای طوفانی میترسم...
دیدگاه ها (۲)

قطار...ماشین ..هواپیما...نههیچ کدام مرا به او نمیرساند...تنه...

.

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چی بگم جو...

خوب بودن زیاد سخت نیستکافیست مهربانی کنیزبانت که نیش نداشته ...

¹⁹ : ¹⁹.به دنبال بهانه‌ای برای نوشتن می‌گردم ، برای اشک ، بر...

"معشوق سابق" پارت شصت و چهار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط