برای پیدا کردن بقیه ی پارت ها کمی داخل پیج برید بالا تر
برای پیدا کردن بقیه ی پارت ها کمی داخل پیج برید بالا تر
چندپارتی:وقتی واست قلدری میکردن و...pt⁵(end)
تهیونگ دم در بار پارک کرد..انگاری لیا براش آدرس بار رو فرستاده بود چون فکر میکرد که تهیونگ میاد.تهیونگ دست هه سو رو گرفت و وارد بار شدن...صدای آهنگ خیلی بلند بود برای همین هه سو با صدای بلند گفت:"تهیونگ معلوم هست چیکار میکنی؟؟منو برای چی اوردی اینجا؟!"
ولی تهیونگ اهمیتی نداد و داشت به دور و اطراف نگاه میکرد...تا اینکه لیا رو دید که با یه لباس جذب کوتاه نقره ای نشسته روی پای یه پسره...تهیونگ با اعصبانیت سمت لیا رفت و هه سو نتونست جلوشو بگیره..تهیونگ رفت و زمانی که پسره حواسش نبود موهای لیا رو گرفت و از بین جمعیت بردش بیرون
هه سو هم دنبالش رفت..
هه سو:
موهای لیا دستش بود و کشوندش بیرون...بدو بدو دنبالش رفتم...چند بار زدم به شونش و داد زدم ولی اهمیت نداد....لیا هم که همش داشت جیغ میکشت..لیا با جیغ گفت:"تهیونگ آییی ولم کنننن آییییی"
تهیونگ اوردش جلو من بعد به لیا گفت:"بگو غلط کردم همین الان*داد*"
لیا با عصبانیت و پرویی گفت:''عوضی ی ه*ر*ز*ه تو چقدر..."
خواست بیاد سمتم که تهیونگ موهاشو بیشتر کشید و با زانوش به شکمش لگد زد و یه سیلی محکم هم تو صورتش زد که لبش پاره شد با داد گفتم:"تهیونگ...ولش کن جون من!"
"عوضی بگو غلط کردی بگو!"
"م..من.."
"بگو*داد*" و لیا با گریه گفت:"ببخشید...غلط کردم هق..منوببخش.. دیگه...هق هق دیگه هق هیچوقت نزدیکت نمیام..غلط کردم هق"
"بخشیدیش عزیزم یا نه؟؟"
"تهیونگ ولش کنن"
"جوابمو بده! بخشیدیش یا نه؟؟"
"خیلی خب باشه بخشیدم بخشیدم ولش کن!"
تهیونگ با داد گفت:"قسم میخورم به جون خودش اگه دفعه ی دیگه از کنارشم رد بشی زندت نمیزارم فهمیدی عفریته ی عوضی ی کثافت فهمیدی؟؟"
"بخدا فهمیدم*گریه*"
و بعد تهیونگ هلش داد توی بار:"گمشو عوضی!"
و بعد اومد سمت من:"تهیونگ چیکار کردی؟؟"
"یعنی وایسم ببینم همچین بلایی سرت اورده بعد هیچ کاری نکنم؟؟"
در ماشینو باز کرد:"سوار شو!"
نشستم تو ماشین...خودشم نشست و راه افتاد..هیچ حرفی نمیزدیم باهم..من مطمئن بودم که لیا فردا ازم بدجور انتقامشو میگیره...حالم بد بود..بدنم درد میکرد زخمام میسوخت..بغض کرده بودم..آروم اشک میریختم..
ایرن:
هه سو سرشو به شیشه ی ماشین تکیه داده بود و اشک میریخت.. بعد از چند دقیقه تهیونگ نگاهی به هه سو انداخت...از لرزیدن شونش که سعی میکرد کنترلش کنه و فین کردنش معلوم بود که داره گریه میکنه..تهیونگ آهی کشید...یه گوشه زد بغل و دست هه سو رو توی دستش گرفت:"الان چرا داری گریه میکنی عروسک؟هوم؟"
هه سو سرشو از شیشه ماشین سرشو برداشت و اشکاشو پاک کرد:"تو..نباید این کارو میکردی.."
"فرشته ی مهربونم...دلت سوخت برای اون بی همه چیز؟ نگاه کن چه بلایی سرت اورده...انتظار نداشتی کههمینجوری نگاهش کنم؟؟"
"و..ولی اون..فردا دیگه راحتم نمیزاره من مطمئنم.."
"غلط کرده!...دیگه هیچوقت نمیاد سمتت...هر وقتی هم که خواستی بری خونه خودم میبرمت هر اتفاقی هم که بیوفته نمیزارم تنهایی بری حتی اگه خیلی عجله داشتم..باشه؟؟"
بعدشم جوری که دخترک اذیت نشه اونو توی بغلش کشید..پیشونیشو بوسید:"هیشششش عشقم...نگاه کن منو...من مگه نیستم که تو اینجوری حالت بد باشه؟من کنارتم!"
"اون...اون گفتش که...من یه مزاحمم توی زندگیت...اون گفت تو میخوای باهاش بری بار.."
"هیشششش مهم نیست اون چی گفته اوکی؟ مهم اینه که من الان عاشقتم و عاشقت میمونم...مهم اینه از میون اون همه دختر مزخرف و بهترین دختر رو دارم!..مهم اینه من الان پیشتم...تو بهترین اتفاق زندگیم بودی نه یه مزاحم!
قول میدم دیگه هیچوقت...تاکید میکنم هیچوقت نمیزارم بدن زیبا و قشنگت...اینجوری کبود بشه!"
هه سو دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد:"چقدر خوبه کنارمی ته ته!"
"چقدر خوشحالم که دارمت!"
و محکم تر همو بغل کردن و تهیونگ بوسه های آرومی صورت دخترک میزاشت..
The end
اگه بد شد ببخشید 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
چندپارتی:وقتی واست قلدری میکردن و...pt⁵(end)
تهیونگ دم در بار پارک کرد..انگاری لیا براش آدرس بار رو فرستاده بود چون فکر میکرد که تهیونگ میاد.تهیونگ دست هه سو رو گرفت و وارد بار شدن...صدای آهنگ خیلی بلند بود برای همین هه سو با صدای بلند گفت:"تهیونگ معلوم هست چیکار میکنی؟؟منو برای چی اوردی اینجا؟!"
ولی تهیونگ اهمیتی نداد و داشت به دور و اطراف نگاه میکرد...تا اینکه لیا رو دید که با یه لباس جذب کوتاه نقره ای نشسته روی پای یه پسره...تهیونگ با اعصبانیت سمت لیا رفت و هه سو نتونست جلوشو بگیره..تهیونگ رفت و زمانی که پسره حواسش نبود موهای لیا رو گرفت و از بین جمعیت بردش بیرون
هه سو هم دنبالش رفت..
هه سو:
موهای لیا دستش بود و کشوندش بیرون...بدو بدو دنبالش رفتم...چند بار زدم به شونش و داد زدم ولی اهمیت نداد....لیا هم که همش داشت جیغ میکشت..لیا با جیغ گفت:"تهیونگ آییی ولم کنننن آییییی"
تهیونگ اوردش جلو من بعد به لیا گفت:"بگو غلط کردم همین الان*داد*"
لیا با عصبانیت و پرویی گفت:''عوضی ی ه*ر*ز*ه تو چقدر..."
خواست بیاد سمتم که تهیونگ موهاشو بیشتر کشید و با زانوش به شکمش لگد زد و یه سیلی محکم هم تو صورتش زد که لبش پاره شد با داد گفتم:"تهیونگ...ولش کن جون من!"
"عوضی بگو غلط کردی بگو!"
"م..من.."
"بگو*داد*" و لیا با گریه گفت:"ببخشید...غلط کردم هق..منوببخش.. دیگه...هق هق دیگه هق هیچوقت نزدیکت نمیام..غلط کردم هق"
"بخشیدیش عزیزم یا نه؟؟"
"تهیونگ ولش کنن"
"جوابمو بده! بخشیدیش یا نه؟؟"
"خیلی خب باشه بخشیدم بخشیدم ولش کن!"
تهیونگ با داد گفت:"قسم میخورم به جون خودش اگه دفعه ی دیگه از کنارشم رد بشی زندت نمیزارم فهمیدی عفریته ی عوضی ی کثافت فهمیدی؟؟"
"بخدا فهمیدم*گریه*"
و بعد تهیونگ هلش داد توی بار:"گمشو عوضی!"
و بعد اومد سمت من:"تهیونگ چیکار کردی؟؟"
"یعنی وایسم ببینم همچین بلایی سرت اورده بعد هیچ کاری نکنم؟؟"
در ماشینو باز کرد:"سوار شو!"
نشستم تو ماشین...خودشم نشست و راه افتاد..هیچ حرفی نمیزدیم باهم..من مطمئن بودم که لیا فردا ازم بدجور انتقامشو میگیره...حالم بد بود..بدنم درد میکرد زخمام میسوخت..بغض کرده بودم..آروم اشک میریختم..
ایرن:
هه سو سرشو به شیشه ی ماشین تکیه داده بود و اشک میریخت.. بعد از چند دقیقه تهیونگ نگاهی به هه سو انداخت...از لرزیدن شونش که سعی میکرد کنترلش کنه و فین کردنش معلوم بود که داره گریه میکنه..تهیونگ آهی کشید...یه گوشه زد بغل و دست هه سو رو توی دستش گرفت:"الان چرا داری گریه میکنی عروسک؟هوم؟"
هه سو سرشو از شیشه ماشین سرشو برداشت و اشکاشو پاک کرد:"تو..نباید این کارو میکردی.."
"فرشته ی مهربونم...دلت سوخت برای اون بی همه چیز؟ نگاه کن چه بلایی سرت اورده...انتظار نداشتی کههمینجوری نگاهش کنم؟؟"
"و..ولی اون..فردا دیگه راحتم نمیزاره من مطمئنم.."
"غلط کرده!...دیگه هیچوقت نمیاد سمتت...هر وقتی هم که خواستی بری خونه خودم میبرمت هر اتفاقی هم که بیوفته نمیزارم تنهایی بری حتی اگه خیلی عجله داشتم..باشه؟؟"
بعدشم جوری که دخترک اذیت نشه اونو توی بغلش کشید..پیشونیشو بوسید:"هیشششش عشقم...نگاه کن منو...من مگه نیستم که تو اینجوری حالت بد باشه؟من کنارتم!"
"اون...اون گفتش که...من یه مزاحمم توی زندگیت...اون گفت تو میخوای باهاش بری بار.."
"هیشششش مهم نیست اون چی گفته اوکی؟ مهم اینه که من الان عاشقتم و عاشقت میمونم...مهم اینه از میون اون همه دختر مزخرف و بهترین دختر رو دارم!..مهم اینه من الان پیشتم...تو بهترین اتفاق زندگیم بودی نه یه مزاحم!
قول میدم دیگه هیچوقت...تاکید میکنم هیچوقت نمیزارم بدن زیبا و قشنگت...اینجوری کبود بشه!"
هه سو دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد:"چقدر خوبه کنارمی ته ته!"
"چقدر خوشحالم که دارمت!"
و محکم تر همو بغل کردن و تهیونگ بوسه های آرومی صورت دخترک میزاشت..
The end
اگه بد شد ببخشید 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۵۱.۰k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط