#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دوم
چند ثانیه بعد از جملهی قصد دارم با سوآ ازدواج کنم هنوز سکوت روی میز سنگینی میکرد.
جیهوپ اولین کسی بود که شکستش.
با حرص به جونگکوک اشاره کرد.
— «تو.»
جونگکوک آرام گفت:
— «بله؟»
— «فکر کردی اینجا قصره هرچی بگی همه بگن چشم؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «نه.»
مکث کرد.
— «برای همین دارم سعی میکنم قانعت کنم.»
جیهوپ با تمسخر خندید.
— «منو قانع کنی؟»
سوآ زیر لب گفت:
— موفق باشی.
مادر سوآ آرام گفت:
— «جیهوپ بزار حرف بزنه.»
جیهوپ نفس عمیقی کشید.
بعد با نگاه جدی گفت:
— «خیلی خب ولیعهد.»
— «بازجویی شروع شد.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— «گوش میدم.»
جیهوپ انگشتش را بلند کرد.
— «سؤال اول.»
— «اگه ملکه مخالفت کنه چی؟»
سوآ سریع گفت:
— «مخالفت میکنه.»
جونگکوک بدون نگاه برداشتن از جیهوپ جواب داد:
— «میکنه.»
بابای سوآ ابرو بالا برد.
— «و بعدش؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «حلش میکنم.»
جیهوپ با حرص گفت:
— «چطور؟»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
— «هنوز دقیق نمیدونم.»
سوآ با ناباوری خندید.
— «عالیه.»
— «یعنی هیچ نقشهای نداری؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «دارم.»
— «فقط هنوز کامل نشده.»
جیهوپ با تمسخر گفت:
— «خیلی اطمینانبخش بود.»
بعد سؤال بعدی را شلیک کرد.
— «سؤال دوم.»
— «تو ولیعهدی.»
— «فردا ممکنه پادشاه بشی.»
— «فکر کردی زندگی خواهر من تو قصر چه جهنمی میشه؟»
جونگکوک این بار چند ثانیه ساکت ماند.
لبخندش کمتر شد.
بعد آرام گفت:
— «میدونم.»
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— برای همین نمیخوام تنها باشه.
سوآ اخم کرد.
— «من تنها نیستم.»
جونگکوک بدون مکث گفت:
— «وقتی من نباشم هستی.»
سکوت کوتاهی ایجاد شد.
جیهوپ با اخم گفت:
— «سؤال سوم.»
جونگکوک نفس آرامی کشید.
— «بپرس.»
جیهوپ جلو خم شد.
— «تو واقعاً حاضری تاج و تخت رو ول کنی برای سوآ؟»
سوآ سریع گفت:
— «نه لازم نیست...»
جونگکوک همان لحظه جواب داد:
— «بله.»
سوآ برگشت سمتش.
— «تو...»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «سؤال بود.»
سوآ با حرص گفت:
— «تو نمیتونی همچین کاری کنی!»
جونگکوک آرام گفت:
— «میتونم.»
جیهوپ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهان گفت:
— «خیلی خب.»
همه نگاهش کردند.
جیهوپ ادامه داد:
— «یه شرط دارم.»
جونگکوک ابرو بالا برد.
— «چه شرطی؟»
جیهوپ لبخند خطرناکی زد.
— «اگه میخوای با خواهر من ازدواج کنی…»
مکث کرد.
— «باید اول از دست من رد شی.»
جونگکوک خندید.
— «یعنی چی؟»
جیهوپ گفت:
— «یعنی ثابت کن مردشی.»
سوآ ناله کرد.
— «اوه نه…»
بابای سوآ هم گفت:
— «جیهوپ…»
اما جیهوپ ادامه داد:
— «فردا صبح.»
— «باشگاه محله.»
— «مبارزه.»
سوآ فریاد زد:
— «چی؟!»
جیهوپ با خونسردی گفت:
— «اگه بردی…»
به جونگکوک اشاره کرد.
— «میزارم ادامه بدی.»
جونگکوک آرام پرسید:
— «و اگه باختم؟»
جیهوپ لبخند زد.
— «دیگه هیچوقت نزدیک سوآ نمیای.»
سکوت شد.
سوآ سرش را گرفت.
— «من دارم دیوونه میشم.»
جونگکوک چند ثانیه به جیهوپ نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— «قبول.»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
پارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دوم
چند ثانیه بعد از جملهی قصد دارم با سوآ ازدواج کنم هنوز سکوت روی میز سنگینی میکرد.
جیهوپ اولین کسی بود که شکستش.
با حرص به جونگکوک اشاره کرد.
— «تو.»
جونگکوک آرام گفت:
— «بله؟»
— «فکر کردی اینجا قصره هرچی بگی همه بگن چشم؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «نه.»
مکث کرد.
— «برای همین دارم سعی میکنم قانعت کنم.»
جیهوپ با تمسخر خندید.
— «منو قانع کنی؟»
سوآ زیر لب گفت:
— موفق باشی.
مادر سوآ آرام گفت:
— «جیهوپ بزار حرف بزنه.»
جیهوپ نفس عمیقی کشید.
بعد با نگاه جدی گفت:
— «خیلی خب ولیعهد.»
— «بازجویی شروع شد.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— «گوش میدم.»
جیهوپ انگشتش را بلند کرد.
— «سؤال اول.»
— «اگه ملکه مخالفت کنه چی؟»
سوآ سریع گفت:
— «مخالفت میکنه.»
جونگکوک بدون نگاه برداشتن از جیهوپ جواب داد:
— «میکنه.»
بابای سوآ ابرو بالا برد.
— «و بعدش؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «حلش میکنم.»
جیهوپ با حرص گفت:
— «چطور؟»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
— «هنوز دقیق نمیدونم.»
سوآ با ناباوری خندید.
— «عالیه.»
— «یعنی هیچ نقشهای نداری؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «دارم.»
— «فقط هنوز کامل نشده.»
جیهوپ با تمسخر گفت:
— «خیلی اطمینانبخش بود.»
بعد سؤال بعدی را شلیک کرد.
— «سؤال دوم.»
— «تو ولیعهدی.»
— «فردا ممکنه پادشاه بشی.»
— «فکر کردی زندگی خواهر من تو قصر چه جهنمی میشه؟»
جونگکوک این بار چند ثانیه ساکت ماند.
لبخندش کمتر شد.
بعد آرام گفت:
— «میدونم.»
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— برای همین نمیخوام تنها باشه.
سوآ اخم کرد.
— «من تنها نیستم.»
جونگکوک بدون مکث گفت:
— «وقتی من نباشم هستی.»
سکوت کوتاهی ایجاد شد.
جیهوپ با اخم گفت:
— «سؤال سوم.»
جونگکوک نفس آرامی کشید.
— «بپرس.»
جیهوپ جلو خم شد.
— «تو واقعاً حاضری تاج و تخت رو ول کنی برای سوآ؟»
سوآ سریع گفت:
— «نه لازم نیست...»
جونگکوک همان لحظه جواب داد:
— «بله.»
سوآ برگشت سمتش.
— «تو...»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «سؤال بود.»
سوآ با حرص گفت:
— «تو نمیتونی همچین کاری کنی!»
جونگکوک آرام گفت:
— «میتونم.»
جیهوپ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهان گفت:
— «خیلی خب.»
همه نگاهش کردند.
جیهوپ ادامه داد:
— «یه شرط دارم.»
جونگکوک ابرو بالا برد.
— «چه شرطی؟»
جیهوپ لبخند خطرناکی زد.
— «اگه میخوای با خواهر من ازدواج کنی…»
مکث کرد.
— «باید اول از دست من رد شی.»
جونگکوک خندید.
— «یعنی چی؟»
جیهوپ گفت:
— «یعنی ثابت کن مردشی.»
سوآ ناله کرد.
— «اوه نه…»
بابای سوآ هم گفت:
— «جیهوپ…»
اما جیهوپ ادامه داد:
— «فردا صبح.»
— «باشگاه محله.»
— «مبارزه.»
سوآ فریاد زد:
— «چی؟!»
جیهوپ با خونسردی گفت:
— «اگه بردی…»
به جونگکوک اشاره کرد.
— «میزارم ادامه بدی.»
جونگکوک آرام پرسید:
— «و اگه باختم؟»
جیهوپ لبخند زد.
— «دیگه هیچوقت نزدیک سوآ نمیای.»
سکوت شد.
سوآ سرش را گرفت.
— «من دارم دیوونه میشم.»
جونگکوک چند ثانیه به جیهوپ نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— «قبول.»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
- ۲.۵k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط