مافیایمن
#مافیای_من
پارت هفتم
ویو بار:
هممون نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم و نوشیدنی میخوردیم
میرا: ا/ت بیا بریم برقصیم
ا/ت: نه حوصله ندارم
میرا: عههههههههه تو گفتی امروزو باهام خوش میگذرونی چون از فردا معموریت شروع میشهههههه
ا/ت: اخه...
میرا: حرف نزن بیا بریم
میرا بزور منو برد که باهم برقصیم
جونگهیون و هوسوک هم شروع کردن به سیگار کشیدن
داشتیم میرقصیدیم که من نگاه سنگینی رو احساس کردم
ا/ت: میرا کسی داره منو نگاه میکنه
میرا: تا وقتی من اینجام کی به تپ نگاه میکنه؟
ا/ت: میرا شوخی نکن احساس میکنم یکی داره نگاهم میکنه
میرا دوروبرشو نگاه کرد اما گفت
میرا: نه کسی نگاهت نمیکنه
ا/ت: باشه(نگران)
به رقصیدن ادامه دادیم تا اینکه واقعا خیلی خسته شدیم رفتیم نشستیم و داشتیم نوشیدنی میخوردیم تا اینکه چشمم خورد به یک نفر که داشت با نگاهش منو قورت میداد، یکم دقیق تر نگاه کردم دیدم همون مرده دیشبیه که نامزدیش رو بهم زدم(خجالت بکش دختر😂🤦♀) بهش توجه نکردم و بکار خودم ادامه دادم اما هربار که نگاهش میکردم اون داشت بهم نگاه میکرد خیلی ترسناک بود بعد چند دقیقه جونگهیون گفت بیا بریم برقصیم منم قبول کردم
جونگهیون: ا/ت بیا بریم باهم برقیم؟
ا/ت: بریم
داشتیم با هم میرقصیدیم و خوش میگذروندیم که اون مرده اومد و یک اسلحه گذاشت رو سر من و منو از جونگهیون جدا کرد
ا/ت:(جیغ میزنه) داری چیکار میکنیییییییی
جیمین: تو زندگیم رو خراب کردی حالا من باید زندگیه تورو خراب کنم
ا/ت: مگه من چیکار کردمممممم فقط یک بازی بود میتونم برم نامزدت رو برگردونمممممم(گریه میکنه)
جونگهیون: هی عوضی داری چیکار میکنییییییی(اینم جیغ میزنه)
جیمین:(نیشخند) چیه فکر کردین میزارم خوش باشین و زندگیتونو بکنین چطور جرعت کردین اون بازیه کثیف رو دربیارین
میرا: نههههههه میخوای چیکار کنی با خواهرمممم(با گریه)
جونگهیون: باشه هرکاری بگی انجام میدم هرچی بخوای بهت میدم فقط اونو ولش کن
جیمین: خوب من میخوام که شکاهارو از هم جدا کنم
جونگهیون: چی؟
جیمین: یا این دختر همین الان میمیره یا اینکه شماها دیگه همو نمیبینین
ا/ت: منظورت چیههههههه(با گریه)
جیمین: چیه میخوای بمیری؟؟
تنها کاری که داشتم میکردم گریه بود خیلی چیز ترسناکی بود که یک اسلحه روی سرم بود بخاطر همین سرمو تکون دادم و به جونگهیون گفتم قبول کنه
ویو جونگهیون:
مطمعن بودم که ا/ت یک نقشه ای داره اون همینجوری تسلیم نمیشه پس گفتم
جونگهیون: باشه باشه دیگه نه بهش زنگ میزنم نه میبینمش نه چیز دیگه ای اصلا همینجا همت چیزو تموم میکنم
همون موقع بود که اشکام سرازیر شد و به ا/ت گفتم که خیلی دوسش دارم و از اونجا خارج شدم منو هوسوک توی یک خونه زندگی میکردیم پس اونم با میرا خداحافظی کرد و باهم رفتیم خونه
ویو ا/ت:
بعد از اینکه جونگهیون رفت اون مرده منو ول کرد و زد زیر خنده گفت:
جیمین: خیلی خوب بود خیلی عالی بود (واع هیچیش خوب نبود داداششششش)
ا/ت: اگه ما از هم جداشیم چی به تو میرسه؟
جیمین: من فقط انتقاممو ازتون گرفتم من اون دخترو دوست نداشتم و نمیخواستم باهاش ازدواج کنم مجبور بودم پدرم منو مجبور کرده بود اما الان که اون رفته مجبورم با دختر عمم ازدواج کنم و دارم دیوونه میشم پس انتقاممو ازتون گرفتم (نیش خند میزنه و میره
منو میرا هم رفتیم خونه زنگ زدم به جونگهیون کلی باهاش حرف زدم
ا/ت: راستش واقعا ترسیده بودم
جونگهیون: چرا فکر کرد به همین راحتی ما از هم جدا میشیم یعنی نمیدونست که میتونیم بعد از اینکه از اونجا رفتیم میتونیم بازم باهم باشبم؟
ا/ت: الان دارم به این فکر میکنم که اون برای داشتن اسلحه مجوز داره؟
جونگهیون: فکر نکنم اخه کدوم ادمی که مجوز داره از اسلحه اینجوری استفادت میکنه
کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم
ساعت2بود که خوابیدم قبل از این که بخوابم جونگهیون یک پیام بهم داد
نوشته بود
«فردا هوسوک میخواد بره پیش مادرو پدرش اگه خواستی فردا شب بیا خونه ی من»
منم جوابشو دادم
«نمیدونم میتونم بیام یا نه شاید نتونم بیام اخه فردا شب معموریت شروع میشه اما اگه بخوام میتونم بندازم عقب»
بعدش هم خوابیدم...
پایان پارت هفتم
پارت هفتم
ویو بار:
هممون نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم و نوشیدنی میخوردیم
میرا: ا/ت بیا بریم برقصیم
ا/ت: نه حوصله ندارم
میرا: عههههههههه تو گفتی امروزو باهام خوش میگذرونی چون از فردا معموریت شروع میشهههههه
ا/ت: اخه...
میرا: حرف نزن بیا بریم
میرا بزور منو برد که باهم برقصیم
جونگهیون و هوسوک هم شروع کردن به سیگار کشیدن
داشتیم میرقصیدیم که من نگاه سنگینی رو احساس کردم
ا/ت: میرا کسی داره منو نگاه میکنه
میرا: تا وقتی من اینجام کی به تپ نگاه میکنه؟
ا/ت: میرا شوخی نکن احساس میکنم یکی داره نگاهم میکنه
میرا دوروبرشو نگاه کرد اما گفت
میرا: نه کسی نگاهت نمیکنه
ا/ت: باشه(نگران)
به رقصیدن ادامه دادیم تا اینکه واقعا خیلی خسته شدیم رفتیم نشستیم و داشتیم نوشیدنی میخوردیم تا اینکه چشمم خورد به یک نفر که داشت با نگاهش منو قورت میداد، یکم دقیق تر نگاه کردم دیدم همون مرده دیشبیه که نامزدیش رو بهم زدم(خجالت بکش دختر😂🤦♀) بهش توجه نکردم و بکار خودم ادامه دادم اما هربار که نگاهش میکردم اون داشت بهم نگاه میکرد خیلی ترسناک بود بعد چند دقیقه جونگهیون گفت بیا بریم برقصیم منم قبول کردم
جونگهیون: ا/ت بیا بریم باهم برقیم؟
ا/ت: بریم
داشتیم با هم میرقصیدیم و خوش میگذروندیم که اون مرده اومد و یک اسلحه گذاشت رو سر من و منو از جونگهیون جدا کرد
ا/ت:(جیغ میزنه) داری چیکار میکنیییییییی
جیمین: تو زندگیم رو خراب کردی حالا من باید زندگیه تورو خراب کنم
ا/ت: مگه من چیکار کردمممممم فقط یک بازی بود میتونم برم نامزدت رو برگردونمممممم(گریه میکنه)
جونگهیون: هی عوضی داری چیکار میکنییییییی(اینم جیغ میزنه)
جیمین:(نیشخند) چیه فکر کردین میزارم خوش باشین و زندگیتونو بکنین چطور جرعت کردین اون بازیه کثیف رو دربیارین
میرا: نههههههه میخوای چیکار کنی با خواهرمممم(با گریه)
جونگهیون: باشه هرکاری بگی انجام میدم هرچی بخوای بهت میدم فقط اونو ولش کن
جیمین: خوب من میخوام که شکاهارو از هم جدا کنم
جونگهیون: چی؟
جیمین: یا این دختر همین الان میمیره یا اینکه شماها دیگه همو نمیبینین
ا/ت: منظورت چیههههههه(با گریه)
جیمین: چیه میخوای بمیری؟؟
تنها کاری که داشتم میکردم گریه بود خیلی چیز ترسناکی بود که یک اسلحه روی سرم بود بخاطر همین سرمو تکون دادم و به جونگهیون گفتم قبول کنه
ویو جونگهیون:
مطمعن بودم که ا/ت یک نقشه ای داره اون همینجوری تسلیم نمیشه پس گفتم
جونگهیون: باشه باشه دیگه نه بهش زنگ میزنم نه میبینمش نه چیز دیگه ای اصلا همینجا همت چیزو تموم میکنم
همون موقع بود که اشکام سرازیر شد و به ا/ت گفتم که خیلی دوسش دارم و از اونجا خارج شدم منو هوسوک توی یک خونه زندگی میکردیم پس اونم با میرا خداحافظی کرد و باهم رفتیم خونه
ویو ا/ت:
بعد از اینکه جونگهیون رفت اون مرده منو ول کرد و زد زیر خنده گفت:
جیمین: خیلی خوب بود خیلی عالی بود (واع هیچیش خوب نبود داداششششش)
ا/ت: اگه ما از هم جداشیم چی به تو میرسه؟
جیمین: من فقط انتقاممو ازتون گرفتم من اون دخترو دوست نداشتم و نمیخواستم باهاش ازدواج کنم مجبور بودم پدرم منو مجبور کرده بود اما الان که اون رفته مجبورم با دختر عمم ازدواج کنم و دارم دیوونه میشم پس انتقاممو ازتون گرفتم (نیش خند میزنه و میره
منو میرا هم رفتیم خونه زنگ زدم به جونگهیون کلی باهاش حرف زدم
ا/ت: راستش واقعا ترسیده بودم
جونگهیون: چرا فکر کرد به همین راحتی ما از هم جدا میشیم یعنی نمیدونست که میتونیم بعد از اینکه از اونجا رفتیم میتونیم بازم باهم باشبم؟
ا/ت: الان دارم به این فکر میکنم که اون برای داشتن اسلحه مجوز داره؟
جونگهیون: فکر نکنم اخه کدوم ادمی که مجوز داره از اسلحه اینجوری استفادت میکنه
کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم
ساعت2بود که خوابیدم قبل از این که بخوابم جونگهیون یک پیام بهم داد
نوشته بود
«فردا هوسوک میخواد بره پیش مادرو پدرش اگه خواستی فردا شب بیا خونه ی من»
منم جوابشو دادم
«نمیدونم میتونم بیام یا نه شاید نتونم بیام اخه فردا شب معموریت شروع میشه اما اگه بخوام میتونم بندازم عقب»
بعدش هم خوابیدم...
پایان پارت هفتم
- ۱۹۴
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط