ارن: بچه بودم قرار بود عمو لیوای اینا بیان خونمون مهمونی

ارن: بچه بودم قرار بود عمو لیوای اینا بیان خونمون مهمونی برا فقرا داشتیم، 
بابایی گفت: عموت که اومد میری جلوش اگه شیرینی آورده بود، میگی عمو خودت شیرینی هستی، چرا شیرینی آوردی، اگه گل آورد، میگی عمو خودت گلی چرا گل آوردی...
منم گفتم باشه، خلاصه!
عمو اومد و دیدم واسه نذری یه گوسفند آورده!



من بچه بودم میفهمی؟؟؟
بچهههههههههه
دیدگاه ها (۲)

اینم پارت ۴ رویادنبالم کن تا پارت بعدی این رمان رو ببینی تو...

رمان اسیر خان پارت چهارم ۴

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PAER 1,2انقدر ادم های...

P6جیهوپ:هه جین میشه تو شیرینی خامه ایی بخوری؟؟؟هه جین:اخه خو...

Name : اشک در آغوش گلبرگشالگردنم را پوشیدم و سریع از خونه زد...

professor Riddle p53

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p16 ات .  وقتی این حرف ر...

ابلیس

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.1ا.ت:کوکیییکوک:جانم پیشی کوچولوی د...

Which one part 13قشنگ معلوم بود که مست بود اومد سمتم و بدون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط