بانوی من

بانوی من
سایه ی پلک که می کشی
بلندتر
اینجا مردی هست که می خواهد
با خیال آسوده
روی بالش چشم های تو
بی آنکه از نور آفتاب بترسد
پاهایش را دراز کند.
دیدگاه ها (۲۷)

به حدی دوستت دارم کهمیدانم خدا روزیسوالش از تو این باشدچه کر...

نیت کرده ام ... اگر نیائی ... پیاده از یادت بروم .... .

انتـــــــقآم مــے گیرَم از چشــم هآیَت...بـــه خــآطر تَمــ...

میتوان زیبا زیست ..‌.نه چنان سخت که از عاطفه دلگیرشویم ،نه چ...

گل برای زندگی نور را بهانه می‌کند.،و من تورا، هر روز پنجره ی...

‌روزمره گی های من 🤣😅🤦🏻‍♀️‌نگاهت طلوعی است بدون نیاز به خورشی...

سپیده که سر بزند #آفتاب سفره اش را پهن می کند و قدم های کوچه...

✦ اولین گناه ✦فصل ششم: شبی که هیچ‌کس نمی‌خوابد---در باز شد.ه...

.صدایت، طنینِ زندگی‌ست در کویر خاموشِ دلمهر واژه‌ات، نسیمی‌س...

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

✦ اولین گناه ✦فصل سیزدهم: جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند---را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط