سرنوشت

"سرنوشت "
p,44
.
.
.
.
کوک لبخند محوی به دختر کوچولوش زد ...
.
ا/ت : تو این هیولاعه هستی که همه ازش میترسن ولی من نه ... تو از من میترسی( خنده )
.
کوک : زهر مار ( خنده )
.
بعد از ۱۰ مین گشتن و زیر و رو کردن مغازه باهم رفتیم و عروسکارو گرفتیم ...
.
کوک : ا/ت برای اون پارتیه لباس داری ؟
.
ا/ت : اون لباس قرمزم هست که روش پولت دار...
.
کوک : اون تا بالای رونته خیلی کوتاهه
.
ا/ت : خب اون آبیه هست که دکته عه ( حس نمیکنین این دخترکه داره پولای شوهرمو خیلی خرج میکنه ؟؟😂😂)
.
کوک : فک نکنم مناسب اون مهمونیه باشه ها ...
.
ا/ت : کوفت خو هر چی میگم که ی چیزی مینالی ( کنترل خش_)
.
کوک : باشه الان ی چیزی میگیریم ( خنده )
.
ا/ت : ملسی گوگولی ( کیوت ❌️چس بازی ✅️)
.
با کوک رفتیم طبقه ی سوم .... کلی مغازه با لباسای متفاوت بود ... از کنار ویترین های فروشگاها یکی یکی رد می‌شدیم که یهو چشمم به ی دکلته ی مشکی با استینای پوفی ... پایینش چین چین پوفی داشت و مطمعن بودم دقیق تا بالای زانومه ...
.
ا/ت : جونگ کوک .. جونگ کوک ..نگا اونو چنگده نازهاهههاتتجمینتقتثهثتثن
.
کوک : کو کدوم ؟
.
ا/ت : اون مشکیه ...باز نیس خوشگلم هستتاتتتتبعبثثعبزاتنمم
.
کوک : باشه باشه ( خنده ) ...بریم ببینیم ..
.
.
۵ مین بعد ...
.
ویو کوک *
.
منتطر بودم ا/ت لباسه رو پُرُف کنه ....
.
پرده رو کشید و از اتاق اومد بیرون ... وای .. این چرا این قد خوشگل شده .......اون کمر باریک ‌.‌... اون بدن جذاب ....اون موهای بلد که تازه با اتو مو صافشون کرده بود ( به‌به توجه رو بنازم 😂) ...همه چیز این دختر رویای بود .....
.
.
.
خب خب بالخره من ی وقت خالی پیدا کردم 😂😭
دیدگاه ها (۲۰)

"سرنوشت "p,45....اون دختر ... همه چیزش رویایی بود ...دیرینگ ...

"سرنوشت "p,46...فلیکس : اهههه ... .ویو ا/ت*.همگی سر میز نشست...

خوشگلاا ی هلی بدین بشیم ۴۰۰ تایی دیگههههه😭😭💋

سرنوشت "p,43...دست کوک رو گرفتم و با هم رفتیم توی پاساژ....ک...

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط