💫فیک ران💫
💫فیک ران💫
#پارت_آخر
🚫دوستان عزیز این پارت شامل یکم هنتای میشه پس اگه دوست ندارین نخونین🚫
ویو (ا/ت)
بعد استراحت کردن تو اتاق یه خدمتکار وارد اتاق شد یه لباس نه چندان باز بهم داد و گفت: آقای هایتانی بعدا تشریف میارن..
بعد این حرفش سکته رو زدم...
آخه لعنتی برای چی باید شب اول که من اینجام گ*وه کاری راه بندازی..لباس رو پوشیدم که..
که یکدفعه صدای در زدن اومد و با باز شدن در مو به تنم سیخ شد...ران وارد شد و گفت: واو! نه بابا چه دافی😏
ا/ت: آآره خب حالا برای چی اومدی...
ران: یعنی میگی نمیتونم یکم با بیبیم خوش بگذرونم؟
ا/ت: ممثلا چچجور خوش گذرونی؟
ران به سمتم اومد و لباشو رو لبام گذاشت و شروع کرد به مکیدنشون...
خیلی ترسیده بودم چون اولین بارم بود...
خیلی خیس شده بودم...ران دستش رو روی اون جایی که نباید گذاشته بود و میمالید...
که یکدفعه ران محکم بقلم کرد و در گوشم گفت: هنوز نفهمیدی من کیم؟
بعد حرفش سریع منو پرت کرد رو تخت😀🎀
روم خیمه زد و شروع کرد به مکیدن و مارک گذاشتن رو گردنم...
خیلی حس خوبی میداد و نالههام کل اتاق رو پر کرده بود...
ران پایین تر رفت و به سمت سینههام هجوم برد...تقریبا تو بهشت سیر میکردم که یکدفعه یه درد شدیدی تو پایین معدم حس کردم...
اون همون چیزی بود که فکر میکردم...
ران با پوزخند به تلمبه زدن ادامه میداد...خیلی وحشیانه تلمبه میزد...
و منم از درد ناله میکردم...
ران: خب... اوه چطوره عزیزم؟
ا/ت: آه...اوم..ععالیه...
ران آروم دیکش رو در آورد و لباسش رو در آورد اما شلوارش رو پوشید...
معلوم بود بازی تموم شده...
وایسا...اون بدن...اون تتو...
این مرد...همون...باورم نمیشه..
ران اومد و کنارم دراز کشید...
دستش رو زیر شکمم گذاشت و ماساژش میداد...حس خوبی بود...
محکم بقلش کردم و اون تو تعجب مونده بود...
ران: (لبخند) هوم...فک کنم حالا منظورمو فهمیدی...
ا/ت: عاشقتم...لطفا...تاابد ازم محافظت کن..
ران: قول میدم...
اینم از این امیدوارم دوست داشته باشین😏💫❤️
#پارت_آخر
🚫دوستان عزیز این پارت شامل یکم هنتای میشه پس اگه دوست ندارین نخونین🚫
ویو (ا/ت)
بعد استراحت کردن تو اتاق یه خدمتکار وارد اتاق شد یه لباس نه چندان باز بهم داد و گفت: آقای هایتانی بعدا تشریف میارن..
بعد این حرفش سکته رو زدم...
آخه لعنتی برای چی باید شب اول که من اینجام گ*وه کاری راه بندازی..لباس رو پوشیدم که..
که یکدفعه صدای در زدن اومد و با باز شدن در مو به تنم سیخ شد...ران وارد شد و گفت: واو! نه بابا چه دافی😏
ا/ت: آآره خب حالا برای چی اومدی...
ران: یعنی میگی نمیتونم یکم با بیبیم خوش بگذرونم؟
ا/ت: ممثلا چچجور خوش گذرونی؟
ران به سمتم اومد و لباشو رو لبام گذاشت و شروع کرد به مکیدنشون...
خیلی ترسیده بودم چون اولین بارم بود...
خیلی خیس شده بودم...ران دستش رو روی اون جایی که نباید گذاشته بود و میمالید...
که یکدفعه ران محکم بقلم کرد و در گوشم گفت: هنوز نفهمیدی من کیم؟
بعد حرفش سریع منو پرت کرد رو تخت😀🎀
روم خیمه زد و شروع کرد به مکیدن و مارک گذاشتن رو گردنم...
خیلی حس خوبی میداد و نالههام کل اتاق رو پر کرده بود...
ران پایین تر رفت و به سمت سینههام هجوم برد...تقریبا تو بهشت سیر میکردم که یکدفعه یه درد شدیدی تو پایین معدم حس کردم...
اون همون چیزی بود که فکر میکردم...
ران با پوزخند به تلمبه زدن ادامه میداد...خیلی وحشیانه تلمبه میزد...
و منم از درد ناله میکردم...
ران: خب... اوه چطوره عزیزم؟
ا/ت: آه...اوم..ععالیه...
ران آروم دیکش رو در آورد و لباسش رو در آورد اما شلوارش رو پوشید...
معلوم بود بازی تموم شده...
وایسا...اون بدن...اون تتو...
این مرد...همون...باورم نمیشه..
ران اومد و کنارم دراز کشید...
دستش رو زیر شکمم گذاشت و ماساژش میداد...حس خوبی بود...
محکم بقلش کردم و اون تو تعجب مونده بود...
ران: (لبخند) هوم...فک کنم حالا منظورمو فهمیدی...
ا/ت: عاشقتم...لطفا...تاابد ازم محافظت کن..
ران: قول میدم...
اینم از این امیدوارم دوست داشته باشین😏💫❤️
- ۱۶.۰k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط