روزگار مرگ انسانيت است
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله ,زهر مارم در سبوست,
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي!جنگل را بيابان ميكنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان بر جان انسان ميكنند
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله ,زهر مارم در سبوست,
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي!جنگل را بيابان ميكنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان بر جان انسان ميكنند
- ۸۸۰
- ۲۹ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط