سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۲۳
صبح ساعت ۶
پرنسس رویا مردی را دیر که در مراسم خاکسپاری به دیدارش آمده بود .
به آن مرد نگاه کرد و متوجه شد عکس آن مرد بر قبر گذاشته شده .
شوکه به طرف مرد برگشت و فکر کرد شاید خیالاتی شده است یا این خوابی وحشتناک است بعد با خود فکر کرد یعنی این روح آن مرد است؟ مگر ممکن است؟
مرد با مهربانی و عشق لب زد : خوشحالی پرنسس کوچولوم؟ خوشحالی من رو کشتی ؟ اره پرنسس کوچولوم؟
پرنسس رویا شوکه خواست چیزی بگوید و انکار کند ...
که در همان لحظه ابی سرد بر رویش ریخت که وحشت زده از خواب پرید و گفت : من نکشتمشششش
آیناز : چته روانی؟!
پرنسس رویا با بهت گفت : کجا رفت ؟
آیناز عصبی پارچ خالی از آب را بر زمین گذاشت و گفت : چی کجا رفت ؟ خواب دیدی دختر دیوونه ! ساعت رو دیدی؟ ملکه زنگ زد من جواب دادم گفت خیلی نگرانت شده منم گفتم اینجایی یکم دیگه راننده شخصیتون میرسه ...
پرنسس رویا هر لحظه شوکه و شوکه تر میشد ...
بعد انگار تازه به خود آمده باشد جیغی زد و گفت : خیسم کردیییی
آیناز با انزجار ساختگی گفت : نوچ نوچ برای پرنسس همچین صدایی شایسته نیست
بعد از کلی جنگ و دعوا و گیس کشی آیناز گفت : برو موهات رو خشک کن سریع خوشگل کن که پشت گوشی شنیدم یکی میگفت مهموناتون ظهر میرنا ...
پرنسس رویا با بهت گفت : رضا ؟ ولی تازه اومدن که . بعدشم قضیه مروارید هنوز حل نشده ...
آیناز یهو گفت : راستی بیشتر راجع به مروارید بگو !
پرنسس رویا هر چی که می داست رو به زبون آورد: انگاری اختلال روانی داره و تا اونجایی که فهمیدم اگه از کسی بدش بیاد یا از کسی بدی ببینه بد به طرف حمله میکنه پس رو مخش راه نرو ...
آیناز یهو گفت : وای چه باحال خب اگه از کسی خوشش بیاد ؟
پرنسس رویا تند گفت : چیش باحاله ! اینکه دیوونه هس؟ میفهمی خوانوادش به خاطر بیماریش برا حفظ ابرو نذاشتن کسی بفهمه اصلا مرواریدی وجود داره؟!
۱۰ لایک ۱۰ بازنشر
پارت ۲۳
صبح ساعت ۶
پرنسس رویا مردی را دیر که در مراسم خاکسپاری به دیدارش آمده بود .
به آن مرد نگاه کرد و متوجه شد عکس آن مرد بر قبر گذاشته شده .
شوکه به طرف مرد برگشت و فکر کرد شاید خیالاتی شده است یا این خوابی وحشتناک است بعد با خود فکر کرد یعنی این روح آن مرد است؟ مگر ممکن است؟
مرد با مهربانی و عشق لب زد : خوشحالی پرنسس کوچولوم؟ خوشحالی من رو کشتی ؟ اره پرنسس کوچولوم؟
پرنسس رویا شوکه خواست چیزی بگوید و انکار کند ...
که در همان لحظه ابی سرد بر رویش ریخت که وحشت زده از خواب پرید و گفت : من نکشتمشششش
آیناز : چته روانی؟!
پرنسس رویا با بهت گفت : کجا رفت ؟
آیناز عصبی پارچ خالی از آب را بر زمین گذاشت و گفت : چی کجا رفت ؟ خواب دیدی دختر دیوونه ! ساعت رو دیدی؟ ملکه زنگ زد من جواب دادم گفت خیلی نگرانت شده منم گفتم اینجایی یکم دیگه راننده شخصیتون میرسه ...
پرنسس رویا هر لحظه شوکه و شوکه تر میشد ...
بعد انگار تازه به خود آمده باشد جیغی زد و گفت : خیسم کردیییی
آیناز با انزجار ساختگی گفت : نوچ نوچ برای پرنسس همچین صدایی شایسته نیست
بعد از کلی جنگ و دعوا و گیس کشی آیناز گفت : برو موهات رو خشک کن سریع خوشگل کن که پشت گوشی شنیدم یکی میگفت مهموناتون ظهر میرنا ...
پرنسس رویا با بهت گفت : رضا ؟ ولی تازه اومدن که . بعدشم قضیه مروارید هنوز حل نشده ...
آیناز یهو گفت : راستی بیشتر راجع به مروارید بگو !
پرنسس رویا هر چی که می داست رو به زبون آورد: انگاری اختلال روانی داره و تا اونجایی که فهمیدم اگه از کسی بدش بیاد یا از کسی بدی ببینه بد به طرف حمله میکنه پس رو مخش راه نرو ...
آیناز یهو گفت : وای چه باحال خب اگه از کسی خوشش بیاد ؟
پرنسس رویا تند گفت : چیش باحاله ! اینکه دیوونه هس؟ میفهمی خوانوادش به خاطر بیماریش برا حفظ ابرو نذاشتن کسی بفهمه اصلا مرواریدی وجود داره؟!
۱۰ لایک ۱۰ بازنشر
- ۲۷۱
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط