چگونه بنويسم احساسي را كه ,

چگونه بنويسم احساسي را كه ,

گنگ و نا آشنا در من ريشه دوانده . . . .

شاخ و برگهايش ذهنم را در بر گرفته ,

جانم را تسخير ,

و همه باورهايم رابه سايه هايي از وهم تبديل كرده است . . . .

هيچ نميدانم در كجاي اين راه بي نشان ايستاده ام . . . .

يك نگاه به پشت سر,

يك نگاه به پيش رو . . . .

نه اطميناني به درستي راه آمده ,

نه اميدي به ادامه راه مانده . . . .

نه ميتوان ماند ,

نه ميتوان بازگشت . . . .

ناگزيري از رفتن ، رفتن ، رفتن . . .

نمی شه با تو باشم و اسیر دست غم نشم . . . .
دیدگاه ها (۵)

حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را ن...

بیا ای بی وفای من.... و امشب را فقط امشب, برای خاطر آن لحظ...

آرزوی در کنار تو بودن یک محال بود.... یک محال نا باور،یک محا...

دلم برات تنگ شده...اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط