The originals
The originals
Last Part
***
لیا: با این شرایط نمیتونیم بچه رو اینجا نگه داریم..تو اون قبرستون از هر نژادی علیه ما استفاده کردند *هیپنوتیزم کردن* حتی انسان ها و الان دنبال انتقامن
کوک: باهاشون میجنگیم
یونگی: عقلتو از دست دادی؟!.. یک خانواده علیه هزاران نژاد؟!
مایکل: من یک ایده ای دارم ولی شاید خوشتون نیاد..اما تنها راه شاید همینه
***
کوک
قرار شد بچه رو با کمیل از شهر خارج کنم
با کمیل حرف زدم و قبول کرد
الانم لیا دارع بچه رو اماده میکنه
رفتم اتاق بچه دیدم داره پوشکشو عوض میکنه
کوک: قول میدم دوبارع ببینیش و ایندفعه همیشگی میشه و نمیزارم ازمون دور بشه یا ازمون دورش کنم..قول میدم
لیا: میدونی..من از نوزادی بدون پدر و مادر بزرگ شدم و همیشه دلم میخواست مادر و پدرم رو برای یک ثانیه هم که شده ببینم پس...
فکر نکنم مشکل داشته باشم چون هرکاری میکنم تا در امان نگهش دارم و بدون پدر یا مادر نشه
کوک: میدوتم که اینکارو میکنی
لیا: میخوام یک قولی بدی.هرچی شد..هر اتفاقی افتاد بچه رو در امان نگه میداری..حتی شده بدون من..فهمیدی؟!
کوک: باشه *بوسیدن پیشونیش* *آروم بچه رو بغل کردم و از خونه خارج کردم قرار بود کمیل رو تو گذرگاه ببینم
*گذرگاه*
کوک:ممنونم که این کارو میکنی و ببخشید که تو زحمتت انداختم..آخه تو تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم..میتونستم این کارو به ربکا بسپرم ولی اینجا بهش نیاز دارم
کمیل: *لبخند* درک میکنم راستی.. چقدر طول میکشه این..اوضاع
کوک:.. نمیدونم ولی سعی میکنم زود برش گردونم خونه..همراه با تو
کمیل: اسمش چیه
کوک:...هوپ..به یاد اینکه امید خونه ماست..جئون آندریا هوپ
ادمین: اسم لیا..لیا آندریا مارشاله کوکم اینطوری گذاشته
کمیل: شبیه مامانشم هست
کوک: همینطوره ولی چشمای شیطنت آمیز من رو داره *نیشخند* *برای آخرین بار نگاهی به قیافه معصومانه اش انداختم و احساساتی شدم* زود برت میگردونم خونه قند عسلم
*دادمش به کمیل و اون بردش تو ماشین و گذاشتش روی صندلی کودک صندلی پشت و کمربندشو بست و من فقط به دور شدن اونا چشم دوختم*
"برت میگردونم خونه"
Last Part
***
لیا: با این شرایط نمیتونیم بچه رو اینجا نگه داریم..تو اون قبرستون از هر نژادی علیه ما استفاده کردند *هیپنوتیزم کردن* حتی انسان ها و الان دنبال انتقامن
کوک: باهاشون میجنگیم
یونگی: عقلتو از دست دادی؟!.. یک خانواده علیه هزاران نژاد؟!
مایکل: من یک ایده ای دارم ولی شاید خوشتون نیاد..اما تنها راه شاید همینه
***
کوک
قرار شد بچه رو با کمیل از شهر خارج کنم
با کمیل حرف زدم و قبول کرد
الانم لیا دارع بچه رو اماده میکنه
رفتم اتاق بچه دیدم داره پوشکشو عوض میکنه
کوک: قول میدم دوبارع ببینیش و ایندفعه همیشگی میشه و نمیزارم ازمون دور بشه یا ازمون دورش کنم..قول میدم
لیا: میدونی..من از نوزادی بدون پدر و مادر بزرگ شدم و همیشه دلم میخواست مادر و پدرم رو برای یک ثانیه هم که شده ببینم پس...
فکر نکنم مشکل داشته باشم چون هرکاری میکنم تا در امان نگهش دارم و بدون پدر یا مادر نشه
کوک: میدوتم که اینکارو میکنی
لیا: میخوام یک قولی بدی.هرچی شد..هر اتفاقی افتاد بچه رو در امان نگه میداری..حتی شده بدون من..فهمیدی؟!
کوک: باشه *بوسیدن پیشونیش* *آروم بچه رو بغل کردم و از خونه خارج کردم قرار بود کمیل رو تو گذرگاه ببینم
*گذرگاه*
کوک:ممنونم که این کارو میکنی و ببخشید که تو زحمتت انداختم..آخه تو تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم..میتونستم این کارو به ربکا بسپرم ولی اینجا بهش نیاز دارم
کمیل: *لبخند* درک میکنم راستی.. چقدر طول میکشه این..اوضاع
کوک:.. نمیدونم ولی سعی میکنم زود برش گردونم خونه..همراه با تو
کمیل: اسمش چیه
کوک:...هوپ..به یاد اینکه امید خونه ماست..جئون آندریا هوپ
ادمین: اسم لیا..لیا آندریا مارشاله کوکم اینطوری گذاشته
کمیل: شبیه مامانشم هست
کوک: همینطوره ولی چشمای شیطنت آمیز من رو داره *نیشخند* *برای آخرین بار نگاهی به قیافه معصومانه اش انداختم و احساساتی شدم* زود برت میگردونم خونه قند عسلم
*دادمش به کمیل و اون بردش تو ماشین و گذاشتش روی صندلی کودک صندلی پشت و کمربندشو بست و من فقط به دور شدن اونا چشم دوختم*
"برت میگردونم خونه"
- ۲۲.۸k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط