سالها بعد،

سالها بعد،
زمانی که دیگر لا به لای موهای مشکی ات،
رگه های سفید موج میزنند،
ساعت هفت صبح،
برای همسرت کرواتش را تنظیم میکنی
و به آشپزخانه میروی،
آن روزها دیگر آنقدر کتاب نمیخوانی،
آنقدر نمیخندی،
دیگر زیر باران راه نمیروی
و برای خودت چیزهای کوچک و قشنگ نمیخری،
احتمالا رویاهایت را برای خانواده ات کنار گذاشته ای و
زندگی ات را جوری میگذرانی
که شب ها زود بخوابی و
صبح ها زود بیدار شوی،
در همان چندین لحظه که در آشپزخانه برای همسرت یک فنجان قهوه درست میکنی،
ناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد:)
دیوانه ای از زمان دانشگاهت،
اسمش را هنوز یادت هست،
خنده اش،
صدایش،
یادت می آید
که قهوه اش را تلخ میخورد،
مثل خودت.
و تو میان تلخی و شیرینی میمانی،
انتخابت سخت میشود،
دستت را میبری زیر چشم چپت،
قطره را به آرامی میگیری و
پاکش میکنی،
لبخندی میزنی
و مثل همیشه برایش شکر میریزی.
همان لبخندت:)
کافیست برایم...
دیدگاه ها (۱۳)

گریه کردیم... دو تا شعله ی خاموش شدهگریه کردیم...دو آهنگِ فر...

خواستم یکشب نگویم دوستت دارم ؟.... نشد خواستم دل بر کسی غیر ...

🔻 یه روز که خسته از کار داشتم بر میگشتم به سرم زد برم توو پا...

#چشمهایشاین روزها همه بیزینس میکنندبرای بقا می جنگندسرمایه گ...

پارت¹⁰که یهو ات از جاش بلند شدات: من میرم توی اتاقم کار دارم...

پرسه در جنگل... صبح...نور خورشید آرام داخل اتاق ات افتاد.ات ...

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط