پارت¹⁰
پارت¹⁰
که یهو ات از جاش بلند شد
ات: من میرم توی اتاقم کار دارم ( و رفت)
جونگکوک: این چش شده؟
تهیونگ: من چه میدونم آخه
دوهی: بنظرم مراقبش باشید به نظر نمیاد دختر خوبی باشه
جیمین: نچ اشتباه میکنی اون خیلی مهربونه
دوهی: اوکی...منم میرم بخوابم
جونگکوک ، جیمین و تهیونگ: شب بخیر
دوهی: شب بخیر
ویو ات
واییییی من چمه چرا انقدر از اون دختره بدم میاد؟ چرا وقتی دسته تهیونگو گرفت عصبانی شدم هوفففففف
ات تا ساعت ۵ بیدار موند خودشم نمیدونست چرا ، ذهنش درگیر دوهی بود که دید هوا روشن شده از اتاقش اومد بیرون و رفت آب بخوره که یه نامه دید کنجکاو شد و نامه رو باز کرد
~نامه~
:: میخای بدونی چرا هیچوقت خانوادت کنارت نبودن؟ اگه میخای بدونی به کلبه ی کنار رودخونه بیا
اون نامه ذهن اتو بیشتر درگیر کرد ، بعد از اینکه ات نامه رو خوند اون نامه محو شد ، ات غرق فکر بود که تهیونگ دستشو روی شونه ات گذاشت
تهیونگ: ات چند بار صدات زدم کجایی؟( خنده)
ات: یاااا نخند( کیوت)
تهیونگ لپ اتو کشید و زیر لب زمزمه کرد
تهیونگ: چطور میتونی انقدر کیوت و گوگولی باشی
ات و تهیونگ همش باهام شوخی میکردن و میخندیدن که دوهی اومد سمتشون و ات ساکت شود
دوهی: صبح بخیررر( عشوه)
ات: صبح بخیر( سرد)
تهیونگ: صبح بخیررر
دوهی خواست تهیونگو بغل کنه که ات سریع متوجه شد و زودتر بغلش کرد که جونگکوک و جیمین اومدن سمتشون
جونگکوک و جیمین: صبح بخیررر
همگی مثل همیشه داشتن خون میخوردن برعکس ات که برای خودش صبحونه درست کرده بود
ات: تهیونگ
تهیونگ: بله؟
ات: اینجا رودخونه داره؟
تهیونگ خندید و لب زد
تهیونگ: مگه میشه نداشته باشه؟
ات: خب کجاست؟
تهیونگ: اوممم خب یه جایی از جنگله
ات: اهاا اوکی
ات بلند شد و خواست بره اونجا که تهیونگ پرسید
تهیونگ: کجا؟
ات: میرم بیرون
تهیونگ: اوکی ولی مراقب خودت باش که مثله قبل یه گرگینه دنبالت نیاد( خنده)
ات: یااااااا
ات رفت به اون جنگل که یهووو........
بیا پایین 👇
چیه منتظر چی هستی؟ بمون تو خماری😝😝😝
که یهو ات از جاش بلند شد
ات: من میرم توی اتاقم کار دارم ( و رفت)
جونگکوک: این چش شده؟
تهیونگ: من چه میدونم آخه
دوهی: بنظرم مراقبش باشید به نظر نمیاد دختر خوبی باشه
جیمین: نچ اشتباه میکنی اون خیلی مهربونه
دوهی: اوکی...منم میرم بخوابم
جونگکوک ، جیمین و تهیونگ: شب بخیر
دوهی: شب بخیر
ویو ات
واییییی من چمه چرا انقدر از اون دختره بدم میاد؟ چرا وقتی دسته تهیونگو گرفت عصبانی شدم هوفففففف
ات تا ساعت ۵ بیدار موند خودشم نمیدونست چرا ، ذهنش درگیر دوهی بود که دید هوا روشن شده از اتاقش اومد بیرون و رفت آب بخوره که یه نامه دید کنجکاو شد و نامه رو باز کرد
~نامه~
:: میخای بدونی چرا هیچوقت خانوادت کنارت نبودن؟ اگه میخای بدونی به کلبه ی کنار رودخونه بیا
اون نامه ذهن اتو بیشتر درگیر کرد ، بعد از اینکه ات نامه رو خوند اون نامه محو شد ، ات غرق فکر بود که تهیونگ دستشو روی شونه ات گذاشت
تهیونگ: ات چند بار صدات زدم کجایی؟( خنده)
ات: یاااا نخند( کیوت)
تهیونگ لپ اتو کشید و زیر لب زمزمه کرد
تهیونگ: چطور میتونی انقدر کیوت و گوگولی باشی
ات و تهیونگ همش باهام شوخی میکردن و میخندیدن که دوهی اومد سمتشون و ات ساکت شود
دوهی: صبح بخیررر( عشوه)
ات: صبح بخیر( سرد)
تهیونگ: صبح بخیررر
دوهی خواست تهیونگو بغل کنه که ات سریع متوجه شد و زودتر بغلش کرد که جونگکوک و جیمین اومدن سمتشون
جونگکوک و جیمین: صبح بخیررر
همگی مثل همیشه داشتن خون میخوردن برعکس ات که برای خودش صبحونه درست کرده بود
ات: تهیونگ
تهیونگ: بله؟
ات: اینجا رودخونه داره؟
تهیونگ خندید و لب زد
تهیونگ: مگه میشه نداشته باشه؟
ات: خب کجاست؟
تهیونگ: اوممم خب یه جایی از جنگله
ات: اهاا اوکی
ات بلند شد و خواست بره اونجا که تهیونگ پرسید
تهیونگ: کجا؟
ات: میرم بیرون
تهیونگ: اوکی ولی مراقب خودت باش که مثله قبل یه گرگینه دنبالت نیاد( خنده)
ات: یااااااا
ات رفت به اون جنگل که یهووو........
بیا پایین 👇
چیه منتظر چی هستی؟ بمون تو خماری😝😝😝
- ۵۵۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط