حكايت آن مرد را شنيده ای كه نزد طبيب رفت و از غم بزرگی كه

حكايت آن مرد را شنيده ای كه نزد طبيب رفت و از غم بزرگی كه در دل داشت گفت ؟ طبيب گفت : به ميدان شهر برو ، آنجا دلقكی هست آن قدر می خنداندت تا غمت از ياد برود ، مرد لبخندی زد و گفت من همان دلقكم . . .!!!!!!
دیدگاه ها (۸)

بـــعــضــی آدمـــهـــا را نــــمــــی شــــود داشــت فقط می...

رمضان معطر شده است از عطر خوش‌ بوی یاسمن اهل بیت علیهم السلا...

کلام زنده:روزى که بتوانم خود را همانگونه که هستىم،درک کنم و ...

کلام زنده:روزى که بتوانم خود را همانگونه که هستىم،درک کنم و ...

روزگارِ نکبتی شده، آن‌قدر که آدم دلش می‌خواهد مدام به خاطره‌...

باز دلم هوای شلمچه کرده است.باز، حتی از فرسنگ‌ها فاصله، بوی ...

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

باباجونم«می‌پرسم از این شب‌های بی‌سحر:این دل که تنگ است، به ...

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

گُفْتَم رَها کُن جانِ مَن، گُفْتِی کِه آزَادِی مَگَر؟گُفْتَم...

࣪˖ ִֶָ🍊شاید عشق واقعی، آن کسی نباشد که زندگی را برایت آسان م...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط