ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر
چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا

چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست
دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا

جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا


عطار
دیدگاه ها (۱۱)

زیر آوار نگاهت..نفسی هست هنوز.توی درگاه محبــت ..قدمی هسـت ه...

دل که بی دلبر بود بی جان بودخوش بود جانی که با جانان بودنور ...

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی راز رویت می‌کند روشن خیال...

من شعر غمم که خواندنم بیهوده است لبخند به لب نشاندنم بیهوده ...

نمی‌فهمم نمی خواهی مرا دیگر و زین پس هان؟!نمی دانم تمام است ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ دل خون شد از توام خبر نیست هر روز مر...

پارت 20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط