ای خوشا آن دل، که آزاری نمی آید از او

ای خوشا آن دل، که آزاری نمی آید از او
غیر کار عاشقی، کاری نمی آید از او

گر ز ما دوری کند آن خرمن گل دور نیست
همدمی با هر خس و خاری نمی آید از او

خوی شمع بی زبان دارد دل افسرده ام
سوزد اما ناله زاری نمی آید از او

همچو گل از سوز تب گر جان دهد بیمار ما
زحمت جان پرستاری نمی آید از او

گر طبیب عقل اعجاز مسیحا میکند
از چه درمان دل زاری نمی آید از او

جان سر برگ سفر دارد که از این بیشتر
بار خاطرها شدن، باری نمی آید از او

خوی آتش بی گنه سوزی بود، اما دلم
آذری دارد که آزاری نمی آید از او
دیدگاه ها (۱)

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

چو من ز سوز غمت جان کس نمی‌سوزدکه عشق خرمن اهل هوس نمی‌سوزدد...

بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینمدمی با همدمی خرم ز جانم بر...

دیگر به روزگار نمی‌ بینم، آن عشق ‌ها که تاب و توان سوزد،در س...

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آیددمم با جان برآید چون یک هم...

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز ...

...مرا رازیست اندر دل به خون دیده پروردهولیکن با که گویم راز...

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط