پدری برای پسرش تعریف میکرد که :

پدری برای پسرش تعریف میکرد که :
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این کافه ی نزدیک دفترم می‌اومدم بیرون جلویم را می‌گرفت.

هر روز یک بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش... هر روز.

منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمی‌داد پول رو طلب کنه. فقط براش یه بیست و پنج سنتی می‌انداختم.

چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم می‌دونی بهم چی گفت؟

پسر: چی گفت پدر؟

می‌گوید: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...!»

بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و سوءاستفاده میشه!

خوبی که از حد بگذرد ،
نادان خیال بد کند...
دیدگاه ها (۱۳)

همچــین دخــتر خـوبیــم مـــن😊 😝

من الان اینجوریم،بازم خوابم میاد😊 😝 😝 😝 😞

در طی بعضی طوفان های زندگی کم کم یاد میگیری که نباید توقعی د...

خدایا شکر بخاطر همه چی....(شبتون خوش دوستای عزیز)

دوستم به خاطر چی باهام قطع رابطه کزد؟چون باعث شدم که از یه گ...

وقتی مریض بودی ولی…

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑چند هفته گذشت.رابطه‌ی آن دو صم...

#تکپارتی چرا نمیتونم از فکر کردن بهت دست بکشم...؟بنگچان( این...

✈️ چند روز بیشترپارت ۶ عصر، وقتی از کتاب‌فروشی بیرون اومدن، ...

چندپارتی جین

پارت 182

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

پارت ۴۵

پشت لبخند جیمین پارت هفتمچند روز از اون شب گذشته بود.من و جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط