تکپارتی *

تکپارتی *
چرا نمیتونم از فکر کردن بهت دست بکشم...؟
بنگچان*
( این داستان رو همراه با آهنگ همین پست بخونید )

تو این شب تاریک که فقط با نور مهتاب و ستاره روشن شده تو خونه کوچیکش که تا ماه پیش پر از صدای خنده بود، روی زمین زیر پنجره نشسته بود و به آسمون تیره شب نگاه میکرد..
تا ماه پیش خوشحال بود..می‌خندید..لبخند میزد و شادی میکرد اما چیشد که به این حال و روز افتاد؟
اون شب افکارش شلوغ تر از همیشه بود..
اون شب حتی قرص هاش هم تاثیری رو وضعیت و حالش نداشت..
.
.
«..نمیخوام اینو قبول کنم..!
نمیخوام قبول کنم که رفتی..
من هنوزم دلم برات تنگ میشه!
میشه دوباره برگردی؟
من نمیتونم فراموشت کنم..
ما بهم قول داده بودیم اینو یادت رفت؟..»

هربار با گفتن این کلمات اشک می‌ریخت اما بازم ادامه میداد..
اون طوری حرف میزد که انگار کسی رو به روش نشسته و داره به حرفاش گوش میده..!

«..من واقعا نمیتونم و نمیخوام قبول کنم.
نمیتونم درکش کنم..درک کردنش برام سخته!
من چطور میتونم روزی که بهم دروغ گفتی رو فراموش کنم؟
تو بهم چی گفتی؟ گفتی همیشه پیشت میمونم..گفتی تا آخرش عاشقت میمونم اما اگه اینا واقعیت داشت..اون روز برای چی بهم دروغ گفتی؟ برای چی گفتی میرم اما زود برمیگردم؟ چرا رفتی و برنگشتی؟ میشه برگردی؟ میشه جایی نری و برگردی پیشم؟..»

برای گفتنش دیگه خیلی دیر شده چان!
گفتن این حرفا دیگه فایده‌ای نداره..!

«..تویی که حتی تو خوابم هم میدیدمت..واسه چی یهو تغییر کردی؟ من نمی‌دونم چطور یهو انقدر عوض شدی..»

شاید اون نمیدونه که می‌تونه برگرده چان!
البته بنظرم..دیگه کار از کار گذشته چون اون باعث شد تو نابود بشی!
اون باعث شد تو داغون بشی، آره..!

«..دیگه میخوام راستشو بهت بگم..!
من می‌خوام فراموشت کنم با اینکه می‌دونم نمیتونم..
می‌خوام بیخیالت بشم اما می‌دونم که نمیتونم ازت دست بکشم..»

چان..تو شاید بتونی یکم دیگه منتظرش بمونی..!
تا الان اوضاع همینطوری بوده..درسته وضعیت خوبی نداری..درسته قلبت هربار با به یاد آوردنش درد میگیره اما..اما چان اگه فراموشش کنی و اون یروز برگرده چی؟

«..اون برنمیگرده..اون رفت و منو تنها گذاشت اما من..درسته من نمیتونم ازش دست بکشم اما تو خیلی خوب می‌دونی هرچی که بشه..هرچقدر که طول بکشه و از اون روز بگذره من بازم دلم براش تنگ میشه..!»

چان..یادت میاد اون روز چی بهت گفت؟
اون گفت:{ چان من باید برای انجام یکاری برم اما زود برمیگردم لطفا منتظرم بمون..! چان اگه یخورده کارم زیاد طول کشید لطفا نگران نباش بجاش دلتنگم باش.. }
اون گفت لطفا منتظرم بمون یعنی برمیگرده؟ آره اون حتما برمیگرده!
چان یادته اون هر موقع یه قولی میداد همیشه به قولش عمل میکرد امکان ندار..

«..صدای دره..اخه این موقع شب؟ واقعا حوصله کسیو ندارم. اگه دوباره لینو باشه راش نمیدم داخل.»

به سمت در رفت و از چشمی کوچیک روی در بیرون رو نگاه کرد..
کسی معلوم نبود اما با این حال بازم در رو باز کرد.
به محض باز کردن در با هیکل کوچیک و چهره دوست داشتنی و چشمای قرمز دختری مواجه شد که هفته ها منتظرش بود..

دیدی چان؟ بهت گفتم اون برمیگرده!
حالا دیگه دلتنگش نباش از حالا به بعد بیشتر مراقبش باش..
End.
دیدگاه ها (۴)

تکپارتیموضوع:( وقتی مست میاد خونه )ریکی/ا.تساعت از دوازده شب...

تکپارتیموضوع:( وقتی بچتون باهات لاس میزنه و اون حسودی می‌کنه...

نمی‌دونم چی بگم فقط میتونم بگم که دیگه نمیتونم این حجم از جذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط