فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۹۶
با چشم هایش تک تک مردم را آنالیز میکرد یکی یکی را دید میزد بلخره با قدم های سریع به سمته صندلی های جلو بزرگ ترین پنجره سالن بزرگ فرودگاه... هیچ کس جز یک زد با بچه نبود جیمین در حالی که چشم دوخته بود به هواپیما ای که در حال پرواز بود بغضش باعث دید تاره چشم هایش شد ....
... : تو همونی هستی که بهم گفتی گدا اره....
جیمین با صدا یک زن سمتش چرخید و از دیدن آن زن دیدش را پایین دوخت و گفت .
جیمین: درسته.. همون آدم بدی هستم
زنه لبخندی زد و با پسرش که دستش را گرفته بود سمته جیمین رفت و کنارش ایستادن به آرامی گفت .... : منم اون روز بچه چند ماه خودم رو بغل گرفته بودم درست همین حس رو داشتم و منتظر بودم .... که ترو دیدم
جیمین: معذرت میخواهم
زنه خنده ای سر داد گفت... : من هر ماه همراه با پسرم میام اینجا درست وقتی فهمیدم که باردارم شوهرم گم شد هر ماه میام و اینجوری میگردم گفتم شاید پیداش بشه ولی نشد .... بعدش ترو دیدم که گفتی منتظر هرکی هستی دیگه نمیاد یادت میاد ؟
جیمین چشم دوخته به اون زنه سری تکون داد و گفت.... : دیگه فرودگاه نیومدم دیگه ناامید شدم
جیمین : پس چرا امروز اینجایی
.... : چون تو راه خونم بودم یه دختر رو دیدم که حالش اصلا خوب نبود میدونی بهم چی گفت... گفت شوهرشو ترک کرده
جیمین با شنیدن این جمله زود گفت... جیمین : اون دختر کجاست .. الان زود باش بگو دیگه
زنه تعجب گفت ...... : اون.......
پارت ۲۹۶
با چشم هایش تک تک مردم را آنالیز میکرد یکی یکی را دید میزد بلخره با قدم های سریع به سمته صندلی های جلو بزرگ ترین پنجره سالن بزرگ فرودگاه... هیچ کس جز یک زد با بچه نبود جیمین در حالی که چشم دوخته بود به هواپیما ای که در حال پرواز بود بغضش باعث دید تاره چشم هایش شد ....
... : تو همونی هستی که بهم گفتی گدا اره....
جیمین با صدا یک زن سمتش چرخید و از دیدن آن زن دیدش را پایین دوخت و گفت .
جیمین: درسته.. همون آدم بدی هستم
زنه لبخندی زد و با پسرش که دستش را گرفته بود سمته جیمین رفت و کنارش ایستادن به آرامی گفت .... : منم اون روز بچه چند ماه خودم رو بغل گرفته بودم درست همین حس رو داشتم و منتظر بودم .... که ترو دیدم
جیمین: معذرت میخواهم
زنه خنده ای سر داد گفت... : من هر ماه همراه با پسرم میام اینجا درست وقتی فهمیدم که باردارم شوهرم گم شد هر ماه میام و اینجوری میگردم گفتم شاید پیداش بشه ولی نشد .... بعدش ترو دیدم که گفتی منتظر هرکی هستی دیگه نمیاد یادت میاد ؟
جیمین چشم دوخته به اون زنه سری تکون داد و گفت.... : دیگه فرودگاه نیومدم دیگه ناامید شدم
جیمین : پس چرا امروز اینجایی
.... : چون تو راه خونم بودم یه دختر رو دیدم که حالش اصلا خوب نبود میدونی بهم چی گفت... گفت شوهرشو ترک کرده
جیمین با شنیدن این جمله زود گفت... جیمین : اون دختر کجاست .. الان زود باش بگو دیگه
زنه تعجب گفت ...... : اون.......
- ۱۷.۶k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط