روزی از پدرم پرسیدم آیا تا بحال هیچ ،روی خوشبختی رادیده ا

روزی از پدرم پرسیدم آیا تا بحال هیچ ،روی خوشبختی رادیده ای؟؟؟؟

پدرم گفت که شبی اشتباهاً سایه خوشبختی را در خواب دیدم...

که بر اسبی زرین سوار بود،بپای اسبش افتادم ، زین اسب را به آغوش کشیدم به سینه فشردم و بوسیدم و خندیدم و گریه کردم... درست مثل دیوانه ای بخت برگشته ای که یکبار دیگر پس از عاقل شدن، تنها از شدت خوشحالی دیوانه شده بود....

آنوقت گفتم :آخر چرا ، خوشبختی یکبار در کلبه ی خراب مارا نمی کوبد؟

مگر ما بشر نیستیم؟؟؟..

سایه خوشبختی با نعره های جگرخراش، صدا در سینه ام خفه کرد و...گفت:

برو!.. برو ای انسان ساده دل. تا هنگامی که در کف دست تو آنچه که هست، آشکار است. خوشبختی را در این اجتماع با تو کاری نیست!!!!...

به کف دستم نگاهی کردم، شرافت خود را دیدم، که مغرور و سرفراز ، پینه های دستم را نوازش میکرد!!...
دیدگاه ها (۵)

مرگ نصیحتها به هر كس – هر جا ، كوله پشتي گرسنه اش را ارائه ...

دهقان پير ، با ناله می گفت : ارباب ! آخر درد من يکی دوتا که ...

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دام دگری پــا بستی ...

بیاد دکتر علی شریعتی « کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ...

مرد بی رحم

پارت ۱۰آن شب، نخوابیدم. عکسِ پدرم را بارها و بارها نگاه کردم...

سقوط درخشان یک دیوانهپارا ۱۹ *مروادید*چند ساعت بعد .داداشی ....

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۵: رقصِ تیغ‌هاصدایِ قلبم رو که توی...

پارت پنج

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۴" در آغوش رویای آبی ات " ...

ادامه پارت ۱۰لیوانِ شراب را رویِ میز گذاشت و به من نزدیک شد....

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط