Childhood love
Childhood love
Part ۷
ا/ت
بعد صبحونه من داشتم کتاب میخوندم کوک هم رفتع اتاق کارش بعد چند دقیقه برگشتم و گفت
کوک: پاشو آماده شو باید بریم مادرید..اونجا یک کاری برام پیش اومده بعدش میتونیم یکم خوش بگذرونیم و ماهم عسلمونو جشن بگیریم باهم..نظرت چیع؟
ا/ت: محشره.. خب کی؟
کوک: الان!
ا/ت: الانننننن؟
کوک: آره خب مگه چیه
ا/ت: عمم قراره وسایل هامونو جمع کنه؟
کوک؛ شاید..نگران نباش خدمتکار را اونو انجام میدن تو فقط لباس زیر و چیز های خصوصی مونو مثل مسواک اینجوری چیکار رو برداری
ا/ت؛ چیز دیگه ای هم موند..همینان دیگه *به حالت طعنه*
کوک: منظورم لباس خواب خوشگلات و باکسرهای منو برداری *پوزخند*
ا/ت؛ لباس مهمونی چی؟ *واسه مهمونی در اسپانیا*
کوک: خودم انتخاب کردم *چشمک*
ا/ت: میدونستی خیلی منحرفی؟
کوک: نظر لطفته دلبر *چشمک و پوزخند*
ا/ت: *چشم گردوندن*
کوک:*از پله اومدم پایین* خیلی منتظرم که تو اون لباس ببینمت *نیشخند*.. بعدش پارش کنم *نیشخند*
ا/ت: کوککککک
کوک: جونمممم
ا/ت: خیلی بیشعوریی
کوک: *بوس پروازی با شیطنت* پاشو لباس بپوش
**
ا/ت
کوک زودتر از من آماده شده بود و با چمدان لباس ها و تمامی وسایل هامون جلوی در منتظر بود
کوک یک تیشرت و شلوار جذب جین مشکی پوشیده بود منم یک تیشرت بلند و شلوارک جین آبی کمرنگ پوشیدم بودم و موهامو دم اسبی بستم بودم
ا/ت:کوک..
کوک: جانم ؟ *نیشخند*..*میدونستم به شلوارم میخواد گیر بده چون حساسه من لباس های جذب بپوشم *
ا/ت: عوضش کن!
کوک: وقت نداریم عزیزم
ا/ت: با این شلوار هیچ جایی نمیری *چمدون رو باز کردم و براش یک شلوارک جین پرت کردم*
کوک: *با حرص همونجا شلوارمو درآوردم و عوضش کردم* خوبه؟
ا/ت: عالیه..تو که میدونی در این مورد میسازی واسه چی
کوک: تو هتل شب دلنشینی خواهیم داشت..
*صبح*
ا/ت
از اتاق خارج شدم تا برم سر میز صبحونه که حیاط پشتی ویلا چیده بودند برم
سر میز ایلیان محترمانه دستمو بوسید..
چشمم به کوک خورد که مشتاشو گره کرده بود و از چشماش خونه می بارید..
صدای نفسش تا نزدیکم میومد
آب پرتقال رو خوردم و پوزخندمو مخفی کردم ولی دید
ا/ت: صبح همگی بخیر
همه: صبح بخیر
ب/ک: صبح تو ام بخیر دخترم..خوب خوابیدی؟
ا/ت: بله مرسی..*یک لحظه با کوک چشم تو چشم شدم و بعد به بشقاب هامون نگاه کردیم*
ب/ک: بعد اینکه صبحونه تون رو تموم کردین بیاین اتاق جلسه
*بعد صبحونه*
ا/ت:داشتم به سمت اتاق جلسه حرکت میکردم..ایلیان زودتر از من رفته بود اونجا..میخواستم در رو باز کنم که کوبیده شدم به دیوار
کوک بود..دستامو به دیوار چسبوند و لبمو گاز میگرفت و مک میزد
معلوم بود میخواست حرصشو خالی کنه چون نفس نفس میزد*
کوک: که با جئون بازی میکنی؟!... یک کاری میکنم اسم خودتو فراموش کنی
بازی کردن با جئون عواقبی هم داره خانوم جئون..من و شما تو اتاق کار داریم..یک جوری هم کار داریم که خدا هم به دادمون نمیرسه
بابام ترتیب ایلیان رو میده..بلندش کردم و بردمش اتاقم*
Part ۷
ا/ت
بعد صبحونه من داشتم کتاب میخوندم کوک هم رفتع اتاق کارش بعد چند دقیقه برگشتم و گفت
کوک: پاشو آماده شو باید بریم مادرید..اونجا یک کاری برام پیش اومده بعدش میتونیم یکم خوش بگذرونیم و ماهم عسلمونو جشن بگیریم باهم..نظرت چیع؟
ا/ت: محشره.. خب کی؟
کوک: الان!
ا/ت: الانننننن؟
کوک: آره خب مگه چیه
ا/ت: عمم قراره وسایل هامونو جمع کنه؟
کوک؛ شاید..نگران نباش خدمتکار را اونو انجام میدن تو فقط لباس زیر و چیز های خصوصی مونو مثل مسواک اینجوری چیکار رو برداری
ا/ت؛ چیز دیگه ای هم موند..همینان دیگه *به حالت طعنه*
کوک: منظورم لباس خواب خوشگلات و باکسرهای منو برداری *پوزخند*
ا/ت؛ لباس مهمونی چی؟ *واسه مهمونی در اسپانیا*
کوک: خودم انتخاب کردم *چشمک*
ا/ت: میدونستی خیلی منحرفی؟
کوک: نظر لطفته دلبر *چشمک و پوزخند*
ا/ت: *چشم گردوندن*
کوک:*از پله اومدم پایین* خیلی منتظرم که تو اون لباس ببینمت *نیشخند*.. بعدش پارش کنم *نیشخند*
ا/ت: کوککککک
کوک: جونمممم
ا/ت: خیلی بیشعوریی
کوک: *بوس پروازی با شیطنت* پاشو لباس بپوش
**
ا/ت
کوک زودتر از من آماده شده بود و با چمدان لباس ها و تمامی وسایل هامون جلوی در منتظر بود
کوک یک تیشرت و شلوار جذب جین مشکی پوشیده بود منم یک تیشرت بلند و شلوارک جین آبی کمرنگ پوشیدم بودم و موهامو دم اسبی بستم بودم
ا/ت:کوک..
کوک: جانم ؟ *نیشخند*..*میدونستم به شلوارم میخواد گیر بده چون حساسه من لباس های جذب بپوشم *
ا/ت: عوضش کن!
کوک: وقت نداریم عزیزم
ا/ت: با این شلوار هیچ جایی نمیری *چمدون رو باز کردم و براش یک شلوارک جین پرت کردم*
کوک: *با حرص همونجا شلوارمو درآوردم و عوضش کردم* خوبه؟
ا/ت: عالیه..تو که میدونی در این مورد میسازی واسه چی
کوک: تو هتل شب دلنشینی خواهیم داشت..
*صبح*
ا/ت
از اتاق خارج شدم تا برم سر میز صبحونه که حیاط پشتی ویلا چیده بودند برم
سر میز ایلیان محترمانه دستمو بوسید..
چشمم به کوک خورد که مشتاشو گره کرده بود و از چشماش خونه می بارید..
صدای نفسش تا نزدیکم میومد
آب پرتقال رو خوردم و پوزخندمو مخفی کردم ولی دید
ا/ت: صبح همگی بخیر
همه: صبح بخیر
ب/ک: صبح تو ام بخیر دخترم..خوب خوابیدی؟
ا/ت: بله مرسی..*یک لحظه با کوک چشم تو چشم شدم و بعد به بشقاب هامون نگاه کردیم*
ب/ک: بعد اینکه صبحونه تون رو تموم کردین بیاین اتاق جلسه
*بعد صبحونه*
ا/ت:داشتم به سمت اتاق جلسه حرکت میکردم..ایلیان زودتر از من رفته بود اونجا..میخواستم در رو باز کنم که کوبیده شدم به دیوار
کوک بود..دستامو به دیوار چسبوند و لبمو گاز میگرفت و مک میزد
معلوم بود میخواست حرصشو خالی کنه چون نفس نفس میزد*
کوک: که با جئون بازی میکنی؟!... یک کاری میکنم اسم خودتو فراموش کنی
بازی کردن با جئون عواقبی هم داره خانوم جئون..من و شما تو اتاق کار داریم..یک جوری هم کار داریم که خدا هم به دادمون نمیرسه
بابام ترتیب ایلیان رو میده..بلندش کردم و بردمش اتاقم*
- ۶.۰k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط