part 𝟒𝟐
part 𝟒𝟐
جونگکوک: پس دیگه پیش خودمون نگهش میداریم؟
ا.ت: اره... نگهش میداریو، یکم که بزرگتر شد حقیقت رو بهش میگیم، به هر حال باید یه روزی باهاش کنار بیاد
جونگکوک: به نظرم هرچقدر زودتر بهش بگی بهتره
ا.ت: سعی میکنم، توهم باید باهاش صمیمی بشی
وقتی رسیدیم عمارت هنوز بورام خواب بود
بغلش کردم و گذاشتمش روی تختم و رفتم پایین
ا.ت: واقعا نمیدونم باید چیکار کنم
بعدش جونگکوک دستشو گذاشت رو شونم
جونگکوک: نمیخواد کاری کنی، بزار یه مدت بگذره، خودمون بهش میگیم، و توی این مدت کاری میکنیم که بهش خیلی خوش بگذره تا وقتی فهمید زیادم ناراحت نشه
ا.ت: یعنی چی زیادم ناراحت نشه؟ درسته تاحالا پدر و مادر نداشتم ولی برای یه بچه مخصوصا توی این سن خیلی بده، قطعا خیلی ناراحت میشه
بعدش بورام بیدار شد و اومد پایین
ا.ت: بیدار شدی؟
بورام: اوهوم، من گشنمه
جونگکوک: الان میگم برای بورام کوچولو غذا بیارن
ا.ت: تا وقتی غذات اماده بشه بیا بریم کارتون ببینیم
بورام: بریممممم
براش کارتون گذاشتم و کنارش نشستم
بعد از چند مین جونگکوک صدامون زد
جونگکوک: بیاید که غذا امادست
ا.ت: بدو بدو بریم غذا بخوریم
بعدش سر میز نشوندمش
ا.ت: تو چرا انقدر کوچولوییی
اصلا نمیومد بالا
روی پاهام نشوندمش و بهش غذا دادم
بورام: من دیگه سیر شدم
ا.ت: خب برو کارتون رو ببین تا منم بیام
بعدش رفت نشست روی مبل
جونگکوک: نمیشه منم روی پاهات بشینم
ا.ت: یااا دیشب کافی نبود؟
جونگکوک: خیلی کم بوددد
ا.ت: حالا فعلا غذاتو بخور(خنده)
جونگکوک: باشه
بعدش اومد سمت لـbـام و شروع کرد بوـsـیدن لـbـام
بعد ۲ مین ازم جدا شد
جونگکوک: منم سیر شدم غذامو خوردم
ا.ت: تو که چیزی نخوردی
جونگکوک: همین الان خوردم دیگه
ا.ت: عجب(خنده)
بعد از ۵ مین منم غذامو خوردم و رفتم پیش بورام
ا.ت: عجب بچه ی خابالوعیه هاا
جونگکوک: باز خوابش برد؟
ا.ت: اره
جونگکوک: دیشب ساعت چند خوابید
ا.ت: ۱۱،ساعت ۷ هم بیدار شد
جونگکوک: ببرش روی تختت، نشسته گردنش درد میگیره
بغلش کردم و بردمش روی تختم
[۱ ماه بعد]
ویو ا.ت
تا الان کاری کردیم که به بورام خیلی خوش بگذره
تصمیم گرفتم الان بهش بگم
ا.ت: بورام، بیا اینجا باید باهم صحبت کنیم
بعدش بورام دوید پیشم
اصلا متوجه این نبودم که اشکام دارن میریزن
ا.ت: ببین... مامان و بابا... رفتن یجای دیگه
بورام: رفتن کجا؟ چرا داری گریه میکنی
ادامه توی کامنتا...
جونگکوک: پس دیگه پیش خودمون نگهش میداریم؟
ا.ت: اره... نگهش میداریو، یکم که بزرگتر شد حقیقت رو بهش میگیم، به هر حال باید یه روزی باهاش کنار بیاد
جونگکوک: به نظرم هرچقدر زودتر بهش بگی بهتره
ا.ت: سعی میکنم، توهم باید باهاش صمیمی بشی
وقتی رسیدیم عمارت هنوز بورام خواب بود
بغلش کردم و گذاشتمش روی تختم و رفتم پایین
ا.ت: واقعا نمیدونم باید چیکار کنم
بعدش جونگکوک دستشو گذاشت رو شونم
جونگکوک: نمیخواد کاری کنی، بزار یه مدت بگذره، خودمون بهش میگیم، و توی این مدت کاری میکنیم که بهش خیلی خوش بگذره تا وقتی فهمید زیادم ناراحت نشه
ا.ت: یعنی چی زیادم ناراحت نشه؟ درسته تاحالا پدر و مادر نداشتم ولی برای یه بچه مخصوصا توی این سن خیلی بده، قطعا خیلی ناراحت میشه
بعدش بورام بیدار شد و اومد پایین
ا.ت: بیدار شدی؟
بورام: اوهوم، من گشنمه
جونگکوک: الان میگم برای بورام کوچولو غذا بیارن
ا.ت: تا وقتی غذات اماده بشه بیا بریم کارتون ببینیم
بورام: بریممممم
براش کارتون گذاشتم و کنارش نشستم
بعد از چند مین جونگکوک صدامون زد
جونگکوک: بیاید که غذا امادست
ا.ت: بدو بدو بریم غذا بخوریم
بعدش سر میز نشوندمش
ا.ت: تو چرا انقدر کوچولوییی
اصلا نمیومد بالا
روی پاهام نشوندمش و بهش غذا دادم
بورام: من دیگه سیر شدم
ا.ت: خب برو کارتون رو ببین تا منم بیام
بعدش رفت نشست روی مبل
جونگکوک: نمیشه منم روی پاهات بشینم
ا.ت: یااا دیشب کافی نبود؟
جونگکوک: خیلی کم بوددد
ا.ت: حالا فعلا غذاتو بخور(خنده)
جونگکوک: باشه
بعدش اومد سمت لـbـام و شروع کرد بوـsـیدن لـbـام
بعد ۲ مین ازم جدا شد
جونگکوک: منم سیر شدم غذامو خوردم
ا.ت: تو که چیزی نخوردی
جونگکوک: همین الان خوردم دیگه
ا.ت: عجب(خنده)
بعد از ۵ مین منم غذامو خوردم و رفتم پیش بورام
ا.ت: عجب بچه ی خابالوعیه هاا
جونگکوک: باز خوابش برد؟
ا.ت: اره
جونگکوک: دیشب ساعت چند خوابید
ا.ت: ۱۱،ساعت ۷ هم بیدار شد
جونگکوک: ببرش روی تختت، نشسته گردنش درد میگیره
بغلش کردم و بردمش روی تختم
[۱ ماه بعد]
ویو ا.ت
تا الان کاری کردیم که به بورام خیلی خوش بگذره
تصمیم گرفتم الان بهش بگم
ا.ت: بورام، بیا اینجا باید باهم صحبت کنیم
بعدش بورام دوید پیشم
اصلا متوجه این نبودم که اشکام دارن میریزن
ا.ت: ببین... مامان و بابا... رفتن یجای دیگه
بورام: رفتن کجا؟ چرا داری گریه میکنی
ادامه توی کامنتا...
- ۷.۲k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط