Afterglow

پارت چهل و ششم — شب طولانی
آن شب قرار نبود ا/ت پیش مین‌گیو بماند.
اما باران شدیدتر شد و رفت‌وآمد سخت بود.
از طرفی فردا هر دو آزاد بودند.
مین‌گیو گفت:
ـ اگه می‌خوای همین‌جا بمون.
ا/ت چند ثانیه فکر کرد.
ـ لباس ندارم.
ـ یه چیزی پیدا می‌کنم.
ـ اگه لباسم خیلی زشت باشه چی؟
ـ تو با لباس منم زشتی نیستی.
ا/ت ابرو بالا انداخت.
ـ چه جمله‌ی خطرناکی.
ـ چرا؟
ـ چون ممکنه باورش کنم.
مین‌گیو لبخند زد.
ـ پس باور کن.
آن شب اتفاق خاصی نیفتاد.
فیلم دیدند.
غذا سفارش دادند.
سر انتخاب فیلم تقریباً بیست دقیقه بحث کردند.
ا/ت وسط فیلم خوابش برد.
مین‌گیو صدای تلویزیون را کم کرد و پتو را رویش کشید.
صبح که ا/ت بیدار شد، مین‌گیو روی مبل خوابش برده بود.
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ احمق.
مین‌گیو خواب‌آلود جواب داد:
ـ شنیدم.
ا/ت خندید.


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط