آمدی گریه کنی، شعر بخوانی، بروی

آمدی گریه کنی، شعر بخوانی، بروی
نامه ای خیس به دستم برسانی، بروی

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
قصدت این بود از اول که نمانی بروی

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی

جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم !؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی!؟

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
خواستی عین قضات همه-دانی بروی

باشد این جان من، این تو، بکشم، راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی..
دیدگاه ها (۲)

.ی دخترایی هستن مغرورن...ب کسی رونمیدن...زودعصبی میشن...سرشو...

دوستت دارم، غزل هایم تمامش مالِ تو..شعـــر هایم، هر چه دارم ...

ﺗﻮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﺑﺎﺩﻩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻧﮑﻨﻢﻣﯽ ﻧﻨﻮﺷﻢ ﻧﮑﺸﻢ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﻣﺴﺘﯽ ﻧﮑﻨ...

عشق ینی...بگی داره گریم میگیره بگه غلط کردی مگه دسته خودته؟!...

عاشقانه های شبنم

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارمبه من آهسته می گویی "...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

فراتر از خویش

پارت آخر ---صبح شد. نور کمرنگ از لای پرده‌ها به داخل می‌ریخت...

Part 3

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

پرسه در جنگل... صبح...ات از پله‌ها پایین دوید.موهایش هنوز کم...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۴" در آغوش رویای آبی ات "...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط