" آکرازیا "
" آکرازیا "
پارت 25
تعظیم کوچیگی کرد و سرش ناخواسته به siنه ی جونگکوک
برخورد کرد ولی اهمیتی نداد و به سمت در حموم حرکت کرد.
- شک دارم با این اوصاف چیزی از diکت باقی مونده باشه! دست
هات واقعا قوین!
با خودش زمزمه کرد و ثانیه ای بعد متوجه شد که هنوز به آلفا
نزدیکه و قاعدتا میتونه صداش رو بشنوه.
- diکم رو دیدی و مطمئنم حواست بود که چقدر سرحاله!
جونگکوک بی توجه به بتا روی بدنش آب ریخت و موهای خوش
فرمش رو خیس کرد.
تهیونگ نتونست صبر کنه و خودش رو از haموم به بیرون پرت
کرد. کافی بود یک کلمه ی دیگه حرف بزنه تا آبروی خودش رو
کاملا ببره. البته نمیشد این واقعیت رو نادیده گرفت که اون
هیچوقت هیچ آبرویی نداشته.
هر چقدر هم که تلاش میکرد رسمی و حرفه ای رفتار کنه فقط
یک ثانیه طول میکشید تا آلفا عصبیش کنه و تموم خاندانش رو
با foش های rakiکش یادآور بشه.
با بدبختی به سمت اتاق قدم برداشت. میدونست که جونگکوک
مطمئنا به پاک کردن رد khون راضی نمیشه و haوم میکنه پس
در اتاق مخصوص رو بست و سردرگم جلوی در ایستاد. متوجه
نمیشد که داره چیکار میکنه و چی باعث شده که نگاهش به
جونگکوک تغییر کنه.
شاید خیلی زیاد رویا پردازی کرده بود و همه ی این ها اثرات
جانبی شنیدن صدای آلفایی اون بود.
تئوری های زیادی وجود داشت و مغزش توان تحلیل همشون رو
نداشت پس فقط آهی کشید و به دیوار تکیه داد. با به یادآوردن
چیزی چشم هاش رو سریع بست.
تا آخر ماه خیلی کم مونده بود و اگه جونگکوک این روز های
باقی مونده رو تلاش نمیکرد تا جفتش رو پیدا کنه ممکن بود
واقعا از مقامش کنار گذاشته بشه.
باید اون رو بیشتر با امگا ها و بقیه ی کسایی که پتانسیل جفت
شدن داشتن میچرخوند و نزدیکشون میکرد. شاید این راه فرار
کردنش از افکار مربوط به جونگکوک بود!
با فکر کردن به این اتفاق ها چینی به دماغش داد و با حرص
دست به siنه ایستاد. اون فقط یک مشاور و دستیار بود و قرار
نیست که مثل عمه ی آلفا خیلی پیگیر جفت داشتن یا نداشتنش
باشه!
آلفا خیلی به خودش مطمئن بود و به نظر میرسید که جدا نیازی
به جفت نداره و تنها دلیلی که این اواخر فقط یکم به این قضیه
توجه نشون میداد، از دست دادن مقامش بود.
لباس های جونگکوک رو روی تخت چید و با دقت همشون رو
چک کرد تا ببینه به هم میخورن یا نه ولی ثانیه ای بعد با
چرخوندن چشم هاش به خودش یادآور شد که اون پرستارِ جئون
نیست!
مقابل آیینه ایستاد و کمی یقه ی لباسش رو به پایین هل داد تا
بتونه وضعیت گردنش رو ببینه. هنوز رد hiکی های آلفای خشن
روی گردنش بود و میدونست که نمیتونه به همین راحتی ها از
دستش خلاص بشه.
قبل از اینکه آلفا بیرون بیاد لباسش رو مرتب کرد و خودش رو
مشغول نشون داد. فعال قصد نداشت کاری بکنه، شاید بهتر بود
لال بمونه و اجازه بده زمان با حرکتش رد جونگکوک رو کمرنگ
تر کنه.
***
- میتونم امیدوار باشم که پدرم منو از قصد قرار نیست توی
باشگاه امگا ها پرت کنه؟
با بدبختی نالید و قبلش سرش رو جلو برد و فضا رو بویید. فعلا
هیچ رایحه ی نرم و لطیفی حس نمیکرد و این باعث شد نفس
عمیقی بکشه.
- بله، میتونین برین داخل. ساعت چهاره و سر ساعت شیش
منتظرتونم تا به خونه برگردین و برای شام خانوادگی که ساعت
هشته آماده بشین آلفا.
تهیونگ کیف سنگین جونگکوک رو بدون هیچ اعتراضی میکشید
و این باعث لبخند جونگکوک شد که اون مقاومه!
- قراره امگایی هم باشه؟
- چرا توی هر سوالتون از امگا ها میپرسین؟
بتا با چرخوندن چشم هاش در های بزرگ باشگاه رو به طرفین
هل داد و جونگکوک با مکثی شونه هاش رو بالا انداخت.
- فقط دلم نمیخواد توی شرایط ناجوری قرار بگیرم.
خیلی سریع جواب داد و دستش رو به زیپ سویشرتش رسوند تا
درش بیاره.
تهیونگ اهمیتی نداد و با کشیدن نفس عمیقی بهش چشم
غره ای رفت و قبل از جونگکوک وارد رختکن شد که توجه آلفا
های داخل رختکن بهش جلب شد.
:)
پارت 25
تعظیم کوچیگی کرد و سرش ناخواسته به siنه ی جونگکوک
برخورد کرد ولی اهمیتی نداد و به سمت در حموم حرکت کرد.
- شک دارم با این اوصاف چیزی از diکت باقی مونده باشه! دست
هات واقعا قوین!
با خودش زمزمه کرد و ثانیه ای بعد متوجه شد که هنوز به آلفا
نزدیکه و قاعدتا میتونه صداش رو بشنوه.
- diکم رو دیدی و مطمئنم حواست بود که چقدر سرحاله!
جونگکوک بی توجه به بتا روی بدنش آب ریخت و موهای خوش
فرمش رو خیس کرد.
تهیونگ نتونست صبر کنه و خودش رو از haموم به بیرون پرت
کرد. کافی بود یک کلمه ی دیگه حرف بزنه تا آبروی خودش رو
کاملا ببره. البته نمیشد این واقعیت رو نادیده گرفت که اون
هیچوقت هیچ آبرویی نداشته.
هر چقدر هم که تلاش میکرد رسمی و حرفه ای رفتار کنه فقط
یک ثانیه طول میکشید تا آلفا عصبیش کنه و تموم خاندانش رو
با foش های rakiکش یادآور بشه.
با بدبختی به سمت اتاق قدم برداشت. میدونست که جونگکوک
مطمئنا به پاک کردن رد khون راضی نمیشه و haوم میکنه پس
در اتاق مخصوص رو بست و سردرگم جلوی در ایستاد. متوجه
نمیشد که داره چیکار میکنه و چی باعث شده که نگاهش به
جونگکوک تغییر کنه.
شاید خیلی زیاد رویا پردازی کرده بود و همه ی این ها اثرات
جانبی شنیدن صدای آلفایی اون بود.
تئوری های زیادی وجود داشت و مغزش توان تحلیل همشون رو
نداشت پس فقط آهی کشید و به دیوار تکیه داد. با به یادآوردن
چیزی چشم هاش رو سریع بست.
تا آخر ماه خیلی کم مونده بود و اگه جونگکوک این روز های
باقی مونده رو تلاش نمیکرد تا جفتش رو پیدا کنه ممکن بود
واقعا از مقامش کنار گذاشته بشه.
باید اون رو بیشتر با امگا ها و بقیه ی کسایی که پتانسیل جفت
شدن داشتن میچرخوند و نزدیکشون میکرد. شاید این راه فرار
کردنش از افکار مربوط به جونگکوک بود!
با فکر کردن به این اتفاق ها چینی به دماغش داد و با حرص
دست به siنه ایستاد. اون فقط یک مشاور و دستیار بود و قرار
نیست که مثل عمه ی آلفا خیلی پیگیر جفت داشتن یا نداشتنش
باشه!
آلفا خیلی به خودش مطمئن بود و به نظر میرسید که جدا نیازی
به جفت نداره و تنها دلیلی که این اواخر فقط یکم به این قضیه
توجه نشون میداد، از دست دادن مقامش بود.
لباس های جونگکوک رو روی تخت چید و با دقت همشون رو
چک کرد تا ببینه به هم میخورن یا نه ولی ثانیه ای بعد با
چرخوندن چشم هاش به خودش یادآور شد که اون پرستارِ جئون
نیست!
مقابل آیینه ایستاد و کمی یقه ی لباسش رو به پایین هل داد تا
بتونه وضعیت گردنش رو ببینه. هنوز رد hiکی های آلفای خشن
روی گردنش بود و میدونست که نمیتونه به همین راحتی ها از
دستش خلاص بشه.
قبل از اینکه آلفا بیرون بیاد لباسش رو مرتب کرد و خودش رو
مشغول نشون داد. فعال قصد نداشت کاری بکنه، شاید بهتر بود
لال بمونه و اجازه بده زمان با حرکتش رد جونگکوک رو کمرنگ
تر کنه.
***
- میتونم امیدوار باشم که پدرم منو از قصد قرار نیست توی
باشگاه امگا ها پرت کنه؟
با بدبختی نالید و قبلش سرش رو جلو برد و فضا رو بویید. فعلا
هیچ رایحه ی نرم و لطیفی حس نمیکرد و این باعث شد نفس
عمیقی بکشه.
- بله، میتونین برین داخل. ساعت چهاره و سر ساعت شیش
منتظرتونم تا به خونه برگردین و برای شام خانوادگی که ساعت
هشته آماده بشین آلفا.
تهیونگ کیف سنگین جونگکوک رو بدون هیچ اعتراضی میکشید
و این باعث لبخند جونگکوک شد که اون مقاومه!
- قراره امگایی هم باشه؟
- چرا توی هر سوالتون از امگا ها میپرسین؟
بتا با چرخوندن چشم هاش در های بزرگ باشگاه رو به طرفین
هل داد و جونگکوک با مکثی شونه هاش رو بالا انداخت.
- فقط دلم نمیخواد توی شرایط ناجوری قرار بگیرم.
خیلی سریع جواب داد و دستش رو به زیپ سویشرتش رسوند تا
درش بیاره.
تهیونگ اهمیتی نداد و با کشیدن نفس عمیقی بهش چشم
غره ای رفت و قبل از جونگکوک وارد رختکن شد که توجه آلفا
های داخل رختکن بهش جلب شد.
:)
- ۳.۰k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط