PT/1
PT/1
ات یه چند وقتی بود که با کوک دوست شده بود ولی خیلی وقت بود روش کراش داشت و تصمیم گرفته بود جلو کراشش شبیه یه دختر اروم ساکت باهوش مظلوم رفتار کنه در صورتی که اصلا اینطور نبود ات هر چی بود جز اینا اون لجباز شبطون شلوغ و...بود
حدس بزنید چی شده دیروز کراشش برای اولین بار ازش خواسته بود بیاد خونش ات خیلی هیجان زده بود بایدم باشه فقط توی فیلم ها ادم شانس همچین چیزی رو داره
ات با استرس و ذوق :
«وای حالا باید چیکار کنم ؟ چی بپوشم ؟ چی بگم ؟.... »
بعد لحظه ای مکث انگار چیزی به ذهنش رسید با لحن مرموزی گفت
«اها ...فهمیدم ..بهتره از یه متخصص کمک بگیرم »
و نیشخندی زد
چند دقیقه بعد (یاد باباسفنجی افتادم 😂)
ات روی مبل لم داده بود و چشاش نمیه باز بود و گوشاش داشت می سوخت که با کلافگی و دستش رو به نشانه تسلیم گرفت :
«دیگه کافیه ...بخدا فهمیدم »
سوآ یک ریز حرف می زد
« قانون ۱۵۳ کتاب چگونه کراش را به دوست پسر تبدیل کنیم میگه زنانی که لباس هایی با رنگ های تیره میپوشن همیشه مورد اعتما تر و باهوش تر بنظر میان چون ......» نویسنده: «می دونستم من باهوشم 😎😂»
می خواست ادامهٔ حرفش رو بگه که با قرار گرفتن دست و ات روی دهنش برای ثانیه ساکت شد
ات با لبخند مضحکانه ای که التماس می کرد خفه شو من چه غلطی کردم که گفتم بیای
« عزیزم بس کن ، بگو الان چه گلی بگیرم و به سرم الان ساعت چهار من شیش باید برم خلاصه کن »
سوآ لبخند رمز الودی زد
« خب عزیرم از کس خوبی کمک گرفتی شروع کنیم که عقبیم »
ات لبخند خوشحالی و زد و با سرش تائید کرد و امیدوار بود کسی که خودش نتونسته بود با کراشش دو کلمه حرف بزنه کاری کنه به کراشش برسه(همه ما یه دوستی داریم داخل زندگی خودش ریده وای مشاوره هاش عالیه 😂من )
ساعت یه ربع به شیش بود ات اماده بود
ات یه بوس ابدار خوشمزه و مهمون لپ های سوآ کرد و اینکه جای رژ روی لپش موند و کلی غر زد مهم نیست
سوآ با لبخند و متکبرانه ای به ات نگاه کرد و با سرش کار خودش رو تائید کرد و گفت
«من واقعا با استعدادم لولو اوردین هلو تحویل گرفتین چه جگیری شدی»
ات چشم غره ای به سوآ رفت و با ایگنور کردن قسمت لولو به هلو به لحن منتظر کیوتی گفت
«واقعا خوب شدم ؟...»
سوآ خیلی جدی
« نه....
ات با شنیدن حرفش بادش خالی شد و پکر نگاش کرد ولی با شنیدن ادامش
سوآ با هیجان ادامه داد
عالی شدی می دونی کی کمکت کرده من سوآ کسی که بخاطر برادرت و پنجا تا کتاب خونده چطور یه مرد رو عاشق خودمون کنیم»
ات قهمه ای زد و با پشیمونی لب زد
« نوچ نوچ نوچ ..واقعا تو انتخواب دوست صمیمی ریدم »
سوآ چشاش گرد شد و با اخم گفت
« حیف ...سه سال دوستی .. من گوه خوردم بهت کمک کردم .... حیف بستنی هایی که به تو دادم ... بهترین دوست دنیا رو داره .....»
ات دست سوآ گرفت نشوندش روی مبل مانع ادامه حرفش شد برای جلوگیری از هر گونه غر زدن تصمیم گرفت هندونه زیر بغلش بزاره و بگه برای تشکر چی کار کرده
« بله بله درسته من بهترین دوست دنیا رو دارم براش یه کادو تشکرم دارم با یونگی صحبت کردم امروز بیاد خونه
چشمک شیطونی به سوآ زد که اونمدمنظورشو فهمید اخم ریزی کرد و ات ادامه داد
امیدارم خوش بگذره و دلشو حسابی ببری و شاید پنجا تا کتابت کمکت کنه »
سوآ چشماشو تنگ کرد
« ای زبون باز و باشه یک امتیاز به سود تو و امیدوارم تو هم موفق باشی »
ات نگاهش به ساعت افتاد و لعنتی به زمان فرستاد که چرا وقتی نمی خواد زود میگذره و میخواد دیر سریع راه افتاد و به جلوی خونه که رسید باورش نمی شد
یه ساختمون بزرگ که شبیه یه قصر و شیک بود ظاهرش که ترکیبی از اسپرت و کلاسیک بوو این و تضاد زیبایی جذابی رو به وجود اورده بود حیاط پهناوری که با گل های رنگارنگ و پر شده بود که نسیم خنکی رو به صورت ات می زد در یک کلمه
شگفت انگیز بود مثل یه رویا
ات با شک
« یااا ..فکر نمی کردم اینقدر پولدار و خوش سلیقه باشه »
محو تصویر رو به روش بود که با شنیدن صدایی به خودش اومد دو تا مرد هیکلی و با لباس های کاملاً مشکی که خیلی هم ترسناک بودن و یکی از اون ها داشت صداش میکرد
مرد :
« خانم ...خانم »
ات اب دهنش رو قورت داد و ولی سعی کرد شجاع باشه و شیطنت همیشگیش لبخندی زد
« بله .. من اومدم اقای جئعون رو ببینم »
مرد جدی :
«اسمتون چیه ؟ »
ات چشاشو ریز کرد مشکوک و گفت
« اسم منو واسه چی می خواین ؟ »
....ــ
ات یه چند وقتی بود که با کوک دوست شده بود ولی خیلی وقت بود روش کراش داشت و تصمیم گرفته بود جلو کراشش شبیه یه دختر اروم ساکت باهوش مظلوم رفتار کنه در صورتی که اصلا اینطور نبود ات هر چی بود جز اینا اون لجباز شبطون شلوغ و...بود
حدس بزنید چی شده دیروز کراشش برای اولین بار ازش خواسته بود بیاد خونش ات خیلی هیجان زده بود بایدم باشه فقط توی فیلم ها ادم شانس همچین چیزی رو داره
ات با استرس و ذوق :
«وای حالا باید چیکار کنم ؟ چی بپوشم ؟ چی بگم ؟.... »
بعد لحظه ای مکث انگار چیزی به ذهنش رسید با لحن مرموزی گفت
«اها ...فهمیدم ..بهتره از یه متخصص کمک بگیرم »
و نیشخندی زد
چند دقیقه بعد (یاد باباسفنجی افتادم 😂)
ات روی مبل لم داده بود و چشاش نمیه باز بود و گوشاش داشت می سوخت که با کلافگی و دستش رو به نشانه تسلیم گرفت :
«دیگه کافیه ...بخدا فهمیدم »
سوآ یک ریز حرف می زد
« قانون ۱۵۳ کتاب چگونه کراش را به دوست پسر تبدیل کنیم میگه زنانی که لباس هایی با رنگ های تیره میپوشن همیشه مورد اعتما تر و باهوش تر بنظر میان چون ......» نویسنده: «می دونستم من باهوشم 😎😂»
می خواست ادامهٔ حرفش رو بگه که با قرار گرفتن دست و ات روی دهنش برای ثانیه ساکت شد
ات با لبخند مضحکانه ای که التماس می کرد خفه شو من چه غلطی کردم که گفتم بیای
« عزیزم بس کن ، بگو الان چه گلی بگیرم و به سرم الان ساعت چهار من شیش باید برم خلاصه کن »
سوآ لبخند رمز الودی زد
« خب عزیرم از کس خوبی کمک گرفتی شروع کنیم که عقبیم »
ات لبخند خوشحالی و زد و با سرش تائید کرد و امیدوار بود کسی که خودش نتونسته بود با کراشش دو کلمه حرف بزنه کاری کنه به کراشش برسه(همه ما یه دوستی داریم داخل زندگی خودش ریده وای مشاوره هاش عالیه 😂من )
ساعت یه ربع به شیش بود ات اماده بود
ات یه بوس ابدار خوشمزه و مهمون لپ های سوآ کرد و اینکه جای رژ روی لپش موند و کلی غر زد مهم نیست
سوآ با لبخند و متکبرانه ای به ات نگاه کرد و با سرش کار خودش رو تائید کرد و گفت
«من واقعا با استعدادم لولو اوردین هلو تحویل گرفتین چه جگیری شدی»
ات چشم غره ای به سوآ رفت و با ایگنور کردن قسمت لولو به هلو به لحن منتظر کیوتی گفت
«واقعا خوب شدم ؟...»
سوآ خیلی جدی
« نه....
ات با شنیدن حرفش بادش خالی شد و پکر نگاش کرد ولی با شنیدن ادامش
سوآ با هیجان ادامه داد
عالی شدی می دونی کی کمکت کرده من سوآ کسی که بخاطر برادرت و پنجا تا کتاب خونده چطور یه مرد رو عاشق خودمون کنیم»
ات قهمه ای زد و با پشیمونی لب زد
« نوچ نوچ نوچ ..واقعا تو انتخواب دوست صمیمی ریدم »
سوآ چشاش گرد شد و با اخم گفت
« حیف ...سه سال دوستی .. من گوه خوردم بهت کمک کردم .... حیف بستنی هایی که به تو دادم ... بهترین دوست دنیا رو داره .....»
ات دست سوآ گرفت نشوندش روی مبل مانع ادامه حرفش شد برای جلوگیری از هر گونه غر زدن تصمیم گرفت هندونه زیر بغلش بزاره و بگه برای تشکر چی کار کرده
« بله بله درسته من بهترین دوست دنیا رو دارم براش یه کادو تشکرم دارم با یونگی صحبت کردم امروز بیاد خونه
چشمک شیطونی به سوآ زد که اونمدمنظورشو فهمید اخم ریزی کرد و ات ادامه داد
امیدارم خوش بگذره و دلشو حسابی ببری و شاید پنجا تا کتابت کمکت کنه »
سوآ چشماشو تنگ کرد
« ای زبون باز و باشه یک امتیاز به سود تو و امیدوارم تو هم موفق باشی »
ات نگاهش به ساعت افتاد و لعنتی به زمان فرستاد که چرا وقتی نمی خواد زود میگذره و میخواد دیر سریع راه افتاد و به جلوی خونه که رسید باورش نمی شد
یه ساختمون بزرگ که شبیه یه قصر و شیک بود ظاهرش که ترکیبی از اسپرت و کلاسیک بوو این و تضاد زیبایی جذابی رو به وجود اورده بود حیاط پهناوری که با گل های رنگارنگ و پر شده بود که نسیم خنکی رو به صورت ات می زد در یک کلمه
شگفت انگیز بود مثل یه رویا
ات با شک
« یااا ..فکر نمی کردم اینقدر پولدار و خوش سلیقه باشه »
محو تصویر رو به روش بود که با شنیدن صدایی به خودش اومد دو تا مرد هیکلی و با لباس های کاملاً مشکی که خیلی هم ترسناک بودن و یکی از اون ها داشت صداش میکرد
مرد :
« خانم ...خانم »
ات اب دهنش رو قورت داد و ولی سعی کرد شجاع باشه و شیطنت همیشگیش لبخندی زد
« بله .. من اومدم اقای جئعون رو ببینم »
مرد جدی :
«اسمتون چیه ؟ »
ات چشاشو ریز کرد مشکوک و گفت
« اسم منو واسه چی می خواین ؟ »
....ــ
- ۱۶۷
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط