p³⁹

p³⁹

قسمت ۳۹ : آخرین جنگ

ویو وی (تهیونگ)
شب حمله رسید.
آسمون سیاه شد.
فریادها از کوه‌ها پیچید.
خون‌آشام‌ها، هیبریدی‌ها، و سایه‌ها همگی برای یه چیز اومده بودن — دختر من.

من جلوی دروازه ایستاده بودم.
شمشیرم از انرژی خون می‌درخشید.
شوگا و جونگکوک دو طرفم بودن.

÷ "وی، وقتشه."
_"می‌دونم."

نور از پشت صدام کرد.
*"بابا! نرو!"
برگشتم، لبخند زدم.
_"اگه برنگشتم، بدون که تموم این جنگا فقط برای یه لبخند تو بوده."


---

جنگ شروع شد.
آسمون شکافت، خون بارید.
جونگکوک مثل سایه بین دشمن‌ها می‌چرخید، شوگا با خشم خودش زمینو می‌لرزوند.
و من... فقط دنبال صدای قلب دخترم بودم.

وسط نبرد، یه موجود عظیم از دل تاریکی بیرون اومد — ارباب خون.
£"وی! این بار دیگه راه فراری نیست!"
_"منم دیگه فراری نیستم."

با یه ضربه، شمشیرمو توی قلبش فرو کردم.
هم‌زمان نور فریاد زد.
چشم‌هاش درخشید... و نوری از بدنش فوران کرد.

تاریکی سوخت.
زمین ساکت شد.


---

📌 پایان قسمت ۳۹
🌅 منتظر باش!
کلا ی پارت با ی پارت ویژه مونده حمایت فراموش نشه جهت یادآوری درخواستی دارید بگید💜🫂
دیدگاه ها (۴)

p⁴⁰قسمت ۴۰ : آرامشویو ا/تسه ماه گذشت.بوی خون از زمین رفته بو...

🌙 Epilogue — بازگشت نورویو نورهفت سال از آخرین جنگ گذشته.من ...

p³⁹قسمت ۳۹ : آخرین جنگویو وی (تهیونگ)شب حمله رسید.آسمون سیاه...

p³⁸قسمت ۳۸ : طلوع خونویو نورصبح، آسمون قرمز بود.مثل این‌که خ...

الماسی گم شده در مه 💎🌫️پارت 7️⃣از زبان: نویسنده ✍️(چاتی پاتی...

🏰 قصر تاریکیقسمت ۳: نشانه‌ی اولباران هنوز قطع نشده بود…اما ح...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت دوم | همون نگاه لعنتیتمام طو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط