عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۴۰
صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motors از همیشه شلوغتر بود. خبرنگارها پشت درهای شرکت جمع شده بودند و خبر استعفای احتمالی جونگکوک در تمام رسانهها پخش شده بود. کارمندها با نگرانی در راهروها درباره آینده شرکت صحبت میکردند. هیچکس نمیدانست پشت پرده چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
جونگکوک با کتوشلوار سرمهای و پیراهن سفید وارد لابی شد. مثل همیشه آرام قدم برمیداشت، اما این بار نگاههای نگران کارمندها را هم میدید. با یک تکان سر به همه سلام کرد و مستقیم به سمت آسانسور اختصاصی رفت.
هانا چند قدم پشت سرش وارد ساختمان شد. بلیزر کرم، بادی مشکی و شلوار پارچهای گشاد، استایل همیشگیاش را کامل کرده بود. وقتی نگاهش به چهره آرام جونگکوک افتاد، یاد اعتراف دیشب افتاد و بیاختیار نگاهش را از او دزدید.
داخل آسانسور فقط آن دو بودند. سکوت کوتاهی بینشان برقرار شد. جونگکوک بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
«لازم نیست درباره دیشب چیزی بگی.»
هانا آرام پرسید:
«مطمئنی؟»
«آره... نمیخوام تحت فشار باشی.»
درِ آسانسور باز شد و هر دو وارد طبقه هیئتمدیره شدند. رئیس هیئتمدیره همراه چند نفر از مدیران ارشد منتظرشان بود. مرد با لبخند ساختگی گفت:
«آقای جئون، امیدوارم برای تصمیم درستی اومده باشید.»
جونگکوک پروندهای را روی میز گذاشت.
«قبل از هر تصمیمی، چند سؤال دارم.»
رئیس هیئتمدیره لبخندش را حفظ کرد.
«بفرمایید.»
جونگکوک مستقیم به چشمان او نگاه کرد.
«Project X چرا متوقف شد؟»
چند نفر از مدیران با تعجب به هم نگاه کردند. لبخند مرد برای لحظهای محو شد، اما سریع خودش را جمعوجور کرد.
«پرونده قدیمیه... دیگه ارزشی نداره.»
هانا ساکت کنار میز ایستاده بود. نگاهش بین چهره مدیرها میچرخید. بیشترشان از شنیدن نام Project X مضطرب شده بودند. همین واکنش برای او کافی بود تا بفهمد کانگ مینسو حقیقت را گفته است.
جلسه هنوز ادامه داشت که یکی از مأمورهای ویژه بیصدا وارد اتاق شد. او پاکت کوچکی را به جونگکوک داد و آرام گفت:
«گزارش آزمایشگاه آماده شده.»
جونگکوک پاکت را باز کرد. داخل آن، نتیجه بررسی قطعهای بود که ماهها قبل از ماشین هانا پیدا کرده بودند. اثر انگشت روی آن با یکی از کارکنان بخش امنیت شرکت مطابقت داشت؛ کسی که مستقیماً زیر نظر رئیس هیئتمدیره کار میکرد.
جونگکوک برگه را روی میز گذاشت.
«میخواستم بدونم این رو چطور توضیح میدید؟»
برای اولین بار، سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. چند مدیر با نگرانی به رئیس هیئتمدیره نگاه کردند، اما او فقط لبخند زد.
مرد خیلی آرام گفت:
«مدرک خوبیه...»
بعد از جایش بلند شد.
«ولی برای شکست دادن من کافی نیست.»
هانا متوجه شد که جونگکوک بیاختیار مشتش را گره کرده است. خیلی آرام دستش را روی میز گذاشت و بدون اینکه کسی متوجه شود، نوک انگشتش به دست جونگکوک برخورد کرد؛ انگار میخواست فقط بگوید: آروم باش، من کنارتم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت. هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد، اما همان حرکت کوچک باعث شد دوباره آرامش همیشگیاش را به دست بیاورد.
جلسه بدون نتیجه تمام شد. وقتی از اتاق بیرون آمدند، هانا کنار پنجره ایستاد و به شهر خیره شد. بعد آرام گفت:
«دیگه مطمئنم... این پرونده خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکردیم.»
جونگکوک کنار او ایستاد.
«و برای اثباتش فقط یک راه داریم.»
هانا پرسید:
«کدوم راه؟»
جونگکوک نگاهش را به ساختمان روبهرو دوخت و گفت:
«امشب وارد گاوصندوق محرمانه شرکت میشیم.»
هانا با تعجب خندید.
«یعنی میخوای از شرکت خودت دزدی کنی؟»
جونگکوک برای اولین بار بعد از مدتها خنده کوتاهی کرد.
«فقط چیزی رو برمیدارم که از اول متعلق به خودمون بوده.»
هانا هم لبخند زد.
برای اولین بار بعد از اعتراف جونگکوک، توانست کنار او بدون معذب بودن بخندد.
«اما هیچکدام نمیدانستند که همان شب، شخص دیگری هم به دنبال محتویات گاوصندوق خواهد بود... و این بار، فرار از ساختمان شرکت بهمراتب سختتر از فرار از یک پیست مسابقه بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۴۰
صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motors از همیشه شلوغتر بود. خبرنگارها پشت درهای شرکت جمع شده بودند و خبر استعفای احتمالی جونگکوک در تمام رسانهها پخش شده بود. کارمندها با نگرانی در راهروها درباره آینده شرکت صحبت میکردند. هیچکس نمیدانست پشت پرده چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
جونگکوک با کتوشلوار سرمهای و پیراهن سفید وارد لابی شد. مثل همیشه آرام قدم برمیداشت، اما این بار نگاههای نگران کارمندها را هم میدید. با یک تکان سر به همه سلام کرد و مستقیم به سمت آسانسور اختصاصی رفت.
هانا چند قدم پشت سرش وارد ساختمان شد. بلیزر کرم، بادی مشکی و شلوار پارچهای گشاد، استایل همیشگیاش را کامل کرده بود. وقتی نگاهش به چهره آرام جونگکوک افتاد، یاد اعتراف دیشب افتاد و بیاختیار نگاهش را از او دزدید.
داخل آسانسور فقط آن دو بودند. سکوت کوتاهی بینشان برقرار شد. جونگکوک بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
«لازم نیست درباره دیشب چیزی بگی.»
هانا آرام پرسید:
«مطمئنی؟»
«آره... نمیخوام تحت فشار باشی.»
درِ آسانسور باز شد و هر دو وارد طبقه هیئتمدیره شدند. رئیس هیئتمدیره همراه چند نفر از مدیران ارشد منتظرشان بود. مرد با لبخند ساختگی گفت:
«آقای جئون، امیدوارم برای تصمیم درستی اومده باشید.»
جونگکوک پروندهای را روی میز گذاشت.
«قبل از هر تصمیمی، چند سؤال دارم.»
رئیس هیئتمدیره لبخندش را حفظ کرد.
«بفرمایید.»
جونگکوک مستقیم به چشمان او نگاه کرد.
«Project X چرا متوقف شد؟»
چند نفر از مدیران با تعجب به هم نگاه کردند. لبخند مرد برای لحظهای محو شد، اما سریع خودش را جمعوجور کرد.
«پرونده قدیمیه... دیگه ارزشی نداره.»
هانا ساکت کنار میز ایستاده بود. نگاهش بین چهره مدیرها میچرخید. بیشترشان از شنیدن نام Project X مضطرب شده بودند. همین واکنش برای او کافی بود تا بفهمد کانگ مینسو حقیقت را گفته است.
جلسه هنوز ادامه داشت که یکی از مأمورهای ویژه بیصدا وارد اتاق شد. او پاکت کوچکی را به جونگکوک داد و آرام گفت:
«گزارش آزمایشگاه آماده شده.»
جونگکوک پاکت را باز کرد. داخل آن، نتیجه بررسی قطعهای بود که ماهها قبل از ماشین هانا پیدا کرده بودند. اثر انگشت روی آن با یکی از کارکنان بخش امنیت شرکت مطابقت داشت؛ کسی که مستقیماً زیر نظر رئیس هیئتمدیره کار میکرد.
جونگکوک برگه را روی میز گذاشت.
«میخواستم بدونم این رو چطور توضیح میدید؟»
برای اولین بار، سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. چند مدیر با نگرانی به رئیس هیئتمدیره نگاه کردند، اما او فقط لبخند زد.
مرد خیلی آرام گفت:
«مدرک خوبیه...»
بعد از جایش بلند شد.
«ولی برای شکست دادن من کافی نیست.»
هانا متوجه شد که جونگکوک بیاختیار مشتش را گره کرده است. خیلی آرام دستش را روی میز گذاشت و بدون اینکه کسی متوجه شود، نوک انگشتش به دست جونگکوک برخورد کرد؛ انگار میخواست فقط بگوید: آروم باش، من کنارتم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت. هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد، اما همان حرکت کوچک باعث شد دوباره آرامش همیشگیاش را به دست بیاورد.
جلسه بدون نتیجه تمام شد. وقتی از اتاق بیرون آمدند، هانا کنار پنجره ایستاد و به شهر خیره شد. بعد آرام گفت:
«دیگه مطمئنم... این پرونده خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکردیم.»
جونگکوک کنار او ایستاد.
«و برای اثباتش فقط یک راه داریم.»
هانا پرسید:
«کدوم راه؟»
جونگکوک نگاهش را به ساختمان روبهرو دوخت و گفت:
«امشب وارد گاوصندوق محرمانه شرکت میشیم.»
هانا با تعجب خندید.
«یعنی میخوای از شرکت خودت دزدی کنی؟»
جونگکوک برای اولین بار بعد از مدتها خنده کوتاهی کرد.
«فقط چیزی رو برمیدارم که از اول متعلق به خودمون بوده.»
هانا هم لبخند زد.
برای اولین بار بعد از اعتراف جونگکوک، توانست کنار او بدون معذب بودن بخندد.
«اما هیچکدام نمیدانستند که همان شب، شخص دیگری هم به دنبال محتویات گاوصندوق خواهد بود... و این بار، فرار از ساختمان شرکت بهمراتب سختتر از فرار از یک پیست مسابقه بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۲.۲k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط