اخم كمرنگم براي باري ديگر به صورتم برگشت:"اينطوري نگام نك

اخم كمرنگم براي باري ديگر به صورتم برگشت:"اينطوري نگام نكن."
"چطوري؟مثل كسي كه باور كرده بود شانسي داره؟"
لب زدم:"من هيچوقت به تو نگفتم كه 'ما'يي وجود داره!"
براي اولين بار مقابلم فرياد زد:"ولي تو منو بوسيدي!"
فكر مي كنم چشم هايم مشكل پيدا كرده بود كه آن قطره اشك را مي ديدم از گونه اش سرريز شده.باورم نمي شد كه او مقابل من نگريست.
جلو تر آمد،دست هايم را بگرفت:
"تو من رو بوسيدي،لیا.همون شبي كه به مكانتون حمله كردن،همون شبي كه من خودم رو در دسترس قرار دادم تا به تو آسيبي نرسه و دو هفته تو حال مزخرف خودم مي پيچيدم تا تو بياي به ديدنم ولي نيومدي!همون شب من باور كرده بودم 'ما'يي وجود داره."
گوشه ي لب هايش به بالا كج شد، به طوري كه مي خواست درد را آنقدر بپيچاند تا گوشه اي جمع شود به طوري كه كسي حاليش نشود او در حال حاضر چه مي كشد:"حالا چطور نگاهت مي كنم؟شبيه به كسي كه جلوي آسيب دخترِ موردعلاقه ش رو گرفت تا اون بتونه از دوست پسرِ قبليش دفاع كنه؟"
كمي فاصله گرفت:"كاش حتيٰ مي دونستي كه چرا خواستم ته‌جین بميره."
گيج و مبهوت زمزمه كردم:"چـ..ـرا؟"
"چون اون كسي بود كه مي خواست تورو به كشتن بده،و تو حتيٰ نفهميدي."
به سمتِ در رفت و قبل از بيرون رفتن لب زد:"و من..اونقدر بي عقلم كه حتيٰ وقتي سرم داد مي زني و من رو پس مي زني همچنان مي خوامت."
دیدگاه ها (۱۴)

"لیا،دست و پا زدنات رو تموم كن و سرِ عقل بيا."اما نه تنها به...

از ميانِ پلك هاي خسته ام نور و روشنايي را مي ديدم تا آنجا كه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط