من پریشان دیده می دوزم بر او..؛

من پریشان دیده می دوزم بر او..؛
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم ، چه خوش رفتم ز دست
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست..!!
#فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۱)

زیرکی گفتم ز این احوال زیر لب خندید و گفتصد روزی بود عجب کار...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

#ابر می‌بارد و من می‌شوم از #یار جداچون کنم #دل به چنین روز ...

من و تو می دانیمزندگی گرچه گهی زیبا نیستیا که تلخ است و دگر ...

در وصف تو گفتم همـه شـعری و ندیدیاز هــجر  تو  نـالــیدم و  ...

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

درین بساط، به جز شربت شهادت نیستمیی که تلخی مرگ از گلو تواند...

طبیعت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط