من که مشغول خودم بودم و دنیای خودم

من که مشغول خودم بودم و دنیای خودم
می نوشتم غزل از حسرت و رویای خودم
من که با یک بغل از شعرسپیدم هرشب
می نشستم تک و تنها لب دریای خودم
به غم انگیز ترین حالت یک مرد قسم
شاد بودم به خدا با خود ِ تنهای خودم
بی خبر از خطر و زخم زمین می خوردم
فارغ از درد و غم و وحشت فردای خودم
من به مغرور ترین حالت ممکن شاید
نوکر و بنده ی خود بودم و آقای خودم
ناگهان خنده ی تو ذهن مرا ریخت به هم
بعد من ماندم و این شوقِ تمنای خودم
تا که کار من و این شعر به اینجا نرسد
قفل و زنجیر زدم بردل و برپای خودم
من به دلخواه ِخودم حکم به مرگم دادم
خونم امروز حلال است، به فتوای خودم..
دیدگاه ها (۴)

کلبه ای خواهم ساخت ؛در دیاری که در آن ، ردّی از آدم ها نیست ...

هی درد پشت درد کمی هم امان بدهدر سینه جا نمانده یکی در میان ...

دردلم غمنامه عشق تو پنهان می کنمهرچه جزعشق تو را بیرون ازین ...

هرگز کسی شبیه تو نامهربان نبودهر چهار فصل زندگی ام جز خزان ن...

عمو هیونِ نازنینم... قشنگ‌ترین آدمِ زندگی من... 🥹🤍اول از همه...

My professor Part:36هیزل:اون خیلی عجیب رفتار می‌کنه....همش د...

My professor Part:79چندین ساعت بود توی هوای سرد و بارون شدید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط