Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.16
(روایت از زبان جونگ کوک)
صدای بسته شدن در ورودی هنوز توی سرم بود.
ا.ت کنارم ایستاده بود و کاغذ رو محکم توی دستش گرفته بود.
+ جونگکوک...
هیس. دو دقیقه هم که شده اون گاله رو ببند!
آروم به راهرو نگاه کردم.
یه صدای قدم از پایین میاومد.
یکی داخل خونه بود.
این بار دیگه مطمئن بودم.
دستم رو جلوی ا.ت گرفتم.
- پشت سر من بمون.
آروم از پلهها پایین رفتیم.
هر قدمی که برمیداشتم، صدا واضحتر میشد.
تا رسیدیم به آخرین پله.
هیچکس توی سالن نبود.
ولی درِ ورودی...
باز بود.
ا.ت آروم گفت:
+ شاید رفته باشه.
- نه.
رفتم سمت در.
روی زمین یه چیزی افتاده بود.
گوشی ا.ت.
خشکم زد.
- این گوشی تو نیست؟
ا.ت سریع جیبش رو چک کرد.
گوشی خودش هنوز دستش بود.
پس این یکی...
یه گوشی دیگه بود.
صفحهش روشن شد.
یه پیام روی صفحه ظاهر شد.
«بالاخره پیداش کردی.»
ا.ت یک قدم عقب رفت.
+ جونگکوک...
گوشی رو برداشتم.
پیام بعدی اومد.
«حالا نوبت توئه.»
همون لحظه صدای قدمهایی از طبقه بالا اومد.
سرم رو بلند کردم.
ا.ت هم برگشت سمت پلهها.
- تو اینجا بمون.
+ نوووچ!
قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم، صدای کوبیده شدن یه در از بالا اومد.
ا.ت از جا پرید.
+ اون توی اتاق منه!
با سرعت از پلهها بالا رفتیم.
در اتاق ا.ت نیمهباز بود.
جونگکوک دستگیره رو گرفت و در رو با یه حرکت باز کرد.
اتاق خالی بود.
اما پنجره باز بود.
پردهها شدید تکون میخوردن.
روی تخت ا.ت یه پاکت دیگه گذاشته شده بود.
این بار فقط یه جمله روی اون نوشته شده بود:
«فکر کردی میتونی منو پیدا کنی؟»
چند ثانیه بعد گوشی داخل دستم لرزید.
پیام جدید:
«پس بیا کتابخونه.»
و درست زیرش...
یک عکس از ا.ت ارسال شد.
عکسی که فقط چند ثانیه قبل گرفته شده بود...........
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.16
(روایت از زبان جونگ کوک)
صدای بسته شدن در ورودی هنوز توی سرم بود.
ا.ت کنارم ایستاده بود و کاغذ رو محکم توی دستش گرفته بود.
+ جونگکوک...
هیس. دو دقیقه هم که شده اون گاله رو ببند!
آروم به راهرو نگاه کردم.
یه صدای قدم از پایین میاومد.
یکی داخل خونه بود.
این بار دیگه مطمئن بودم.
دستم رو جلوی ا.ت گرفتم.
- پشت سر من بمون.
آروم از پلهها پایین رفتیم.
هر قدمی که برمیداشتم، صدا واضحتر میشد.
تا رسیدیم به آخرین پله.
هیچکس توی سالن نبود.
ولی درِ ورودی...
باز بود.
ا.ت آروم گفت:
+ شاید رفته باشه.
- نه.
رفتم سمت در.
روی زمین یه چیزی افتاده بود.
گوشی ا.ت.
خشکم زد.
- این گوشی تو نیست؟
ا.ت سریع جیبش رو چک کرد.
گوشی خودش هنوز دستش بود.
پس این یکی...
یه گوشی دیگه بود.
صفحهش روشن شد.
یه پیام روی صفحه ظاهر شد.
«بالاخره پیداش کردی.»
ا.ت یک قدم عقب رفت.
+ جونگکوک...
گوشی رو برداشتم.
پیام بعدی اومد.
«حالا نوبت توئه.»
همون لحظه صدای قدمهایی از طبقه بالا اومد.
سرم رو بلند کردم.
ا.ت هم برگشت سمت پلهها.
- تو اینجا بمون.
+ نوووچ!
قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم، صدای کوبیده شدن یه در از بالا اومد.
ا.ت از جا پرید.
+ اون توی اتاق منه!
با سرعت از پلهها بالا رفتیم.
در اتاق ا.ت نیمهباز بود.
جونگکوک دستگیره رو گرفت و در رو با یه حرکت باز کرد.
اتاق خالی بود.
اما پنجره باز بود.
پردهها شدید تکون میخوردن.
روی تخت ا.ت یه پاکت دیگه گذاشته شده بود.
این بار فقط یه جمله روی اون نوشته شده بود:
«فکر کردی میتونی منو پیدا کنی؟»
چند ثانیه بعد گوشی داخل دستم لرزید.
پیام جدید:
«پس بیا کتابخونه.»
و درست زیرش...
یک عکس از ا.ت ارسال شد.
عکسی که فقط چند ثانیه قبل گرفته شده بود...........
ادامه دارد...........
- ۵۲۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط